CHERRY BLOSSOM
☆CHERRY BLOSSOM☆
Part1
~قربان
_هوم؟
پسر همینطور که داشت آروم صفحه های کتاب رو ورق میزد سعی میکرد جواب مرد رو به روش که اسمش منشی چو بود رو بده
~دختر هوانگ یونگ سو رو پیدا کردیم؟
_کجاست؟
~توی یکی از اتاق ها زندانیش کردیم
سرشو بالا گرفت و کتاب رو بست و به طرف در راه افتاد
_بریم ببینیم این دختر چه سودی میتونه برامون داشته باشه
(اتاق)
×هی ولم کن عوضییی مگه من چیکار کردم منو دزدیدین؟
"لطفا ساکت باشین اگر همینجوری ادامه بدین مجبورم دهنتونو ببندم
×خفه شو بینیم دستامو باز کننن کثافت
مرد رفت نزدیک دختر و دهنشو با پارچه ای بست
×اومممممممم.....
(سونگمین اومد داخل)
" قربان خیلی خوش اومدین (تعظیم)
_الان میفهمیم که خوش اومدم یا که نه
×اومممممم
_دهنشو باز کن
"چشم
×یااا شما به چه جرعتی منو دزدیدین میدونین من دختر کی هستم؟؟
_این کیه؟؟
" قربان هوانگ سویونِ دیگه
_احمق این اصن هوانگ سویون نیستتت
"چی؟
_اسمت چیه؟(رو به رز)
×به تو چه
(سونگمین رفت نزدیک رز و تفنگشو از توی جیبش در اورد و گرفت روی پیشونی رز)
_بنظرت زیادی زبون دراز نیستی کوچولو؟
رز که تا الان شوکه شده بود زد زیر گریه و با یه زبون نا مفهوم شروع کرد به حرف زدن
×منو نکش.....من.....بخدا....اگر بمیرم......نکش....من کاری نکردم......
خیلی معذ...........میخوام
اینقدر تند تند حرف میزد که بیشتر کلماتشو جا مینداخت
سونگمین گیج و منگ به منشیش خیره شد
_چی میگه؟؟
_هی هی هی یلحظه خفه شو ببینم چی میگی
×(همچنان گریه)
سونگمین ماشه ی تفنگ رو کشید کمی بیشتر روی پیشونی رز فشار داد
×با...شه باشه دیگه گریه نمیکنم هق..هق
_خب بگو ببینم اسمت چیه؟
×ر..رز هوانگ رز
_هی احمق این اصن اسمش سویون نیست پس شما با چه عقلی اینو دزدیدین؟
" قربان ایشون خیلی شبیه همون عکسیه که نشونمون دادین
_مگه من گفتم از روی عکس بفهمین کیه؟
"ولی.....
~ببند دهنتو
_هوفففف(موهاشو با دستش به سمت عقب هدایت کرد)
_منشی چو!
~بله قربان؟؟
_دفعه ی بعد به جای این احمقا تورو اخراج میکنم پس توی انتخاب افراد دقت کن
~چشم
(صدای زنگ تلفن)
_مامان!
(رفت بیرون)
م.س: سلام پسر قشنگم حالت خوبه؟
_خوبم چیزی شده؟
م.س: خب......
_مامان کارتو زودتر بگو کار دارم
م.س: امشب دیگه با دوست دخترت میای مگه نه؟
_میتونم بپرسم دوست دخترم کجاست؟
م.س: پسرم میدونی که تو حتی اگر شده باید یه دختر هم از توی خیابون پیدا کنی تا نقش دوست دخترتو بازی کنه مگر اینکه بخوای با دختر عموت ازدواج کنی
_خیلی خب یکاریش میکنم
م.س: باشه پس شب با پدرت منتظرت هستیم پسر قشنگم
(قطع کرد)
(اتاق)
~خب قربان چی کار کنیم؟ این دختر الان میدونه شما چیکاره این بکشیمش؟
×چی؟ ولی شما گفتین........
ادامه دارد🍒...
Part1
~قربان
_هوم؟
پسر همینطور که داشت آروم صفحه های کتاب رو ورق میزد سعی میکرد جواب مرد رو به روش که اسمش منشی چو بود رو بده
~دختر هوانگ یونگ سو رو پیدا کردیم؟
_کجاست؟
~توی یکی از اتاق ها زندانیش کردیم
سرشو بالا گرفت و کتاب رو بست و به طرف در راه افتاد
_بریم ببینیم این دختر چه سودی میتونه برامون داشته باشه
(اتاق)
×هی ولم کن عوضییی مگه من چیکار کردم منو دزدیدین؟
"لطفا ساکت باشین اگر همینجوری ادامه بدین مجبورم دهنتونو ببندم
×خفه شو بینیم دستامو باز کننن کثافت
مرد رفت نزدیک دختر و دهنشو با پارچه ای بست
×اومممممممم.....
(سونگمین اومد داخل)
" قربان خیلی خوش اومدین (تعظیم)
_الان میفهمیم که خوش اومدم یا که نه
×اومممممم
_دهنشو باز کن
"چشم
×یااا شما به چه جرعتی منو دزدیدین میدونین من دختر کی هستم؟؟
_این کیه؟؟
" قربان هوانگ سویونِ دیگه
_احمق این اصن هوانگ سویون نیستتت
"چی؟
_اسمت چیه؟(رو به رز)
×به تو چه
(سونگمین رفت نزدیک رز و تفنگشو از توی جیبش در اورد و گرفت روی پیشونی رز)
_بنظرت زیادی زبون دراز نیستی کوچولو؟
رز که تا الان شوکه شده بود زد زیر گریه و با یه زبون نا مفهوم شروع کرد به حرف زدن
×منو نکش.....من.....بخدا....اگر بمیرم......نکش....من کاری نکردم......
خیلی معذ...........میخوام
اینقدر تند تند حرف میزد که بیشتر کلماتشو جا مینداخت
سونگمین گیج و منگ به منشیش خیره شد
_چی میگه؟؟
_هی هی هی یلحظه خفه شو ببینم چی میگی
×(همچنان گریه)
سونگمین ماشه ی تفنگ رو کشید کمی بیشتر روی پیشونی رز فشار داد
×با...شه باشه دیگه گریه نمیکنم هق..هق
_خب بگو ببینم اسمت چیه؟
×ر..رز هوانگ رز
_هی احمق این اصن اسمش سویون نیست پس شما با چه عقلی اینو دزدیدین؟
" قربان ایشون خیلی شبیه همون عکسیه که نشونمون دادین
_مگه من گفتم از روی عکس بفهمین کیه؟
"ولی.....
~ببند دهنتو
_هوفففف(موهاشو با دستش به سمت عقب هدایت کرد)
_منشی چو!
~بله قربان؟؟
_دفعه ی بعد به جای این احمقا تورو اخراج میکنم پس توی انتخاب افراد دقت کن
~چشم
(صدای زنگ تلفن)
_مامان!
(رفت بیرون)
م.س: سلام پسر قشنگم حالت خوبه؟
_خوبم چیزی شده؟
م.س: خب......
_مامان کارتو زودتر بگو کار دارم
م.س: امشب دیگه با دوست دخترت میای مگه نه؟
_میتونم بپرسم دوست دخترم کجاست؟
م.س: پسرم میدونی که تو حتی اگر شده باید یه دختر هم از توی خیابون پیدا کنی تا نقش دوست دخترتو بازی کنه مگر اینکه بخوای با دختر عموت ازدواج کنی
_خیلی خب یکاریش میکنم
م.س: باشه پس شب با پدرت منتظرت هستیم پسر قشنگم
(قطع کرد)
(اتاق)
~خب قربان چی کار کنیم؟ این دختر الان میدونه شما چیکاره این بکشیمش؟
×چی؟ ولی شما گفتین........
ادامه دارد🍒...
- ۳.۸k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط