{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم : از حرفام نرنجیدی...؟

گفتم : از حرفام نرنجیدی...؟

گفت : نه!

گفتم : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت.!

گفت : مادرم انسولین میزنه، اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد

حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده.

الان منم اونطوری ام...!
دیدگاه ها (۰)

ارزش بعضی چیزا، با به زبون آوردنش از بین می ره... این آخرِ ...

ما دو حبابِ کنار هم بودیم

لذت و غم

ماندن،خیلی عزیزتر از برگشتن است

𝓣𝓱𝓮 𝓫𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓸𝓯 𝓵𝓸𝓿𝓮امضای خونین عشقpart¹⁴اون بهترین ...

عشق در تاریکی پارت: ۱۳بعد از درست شدن پاستا میز رو چیدیم و ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط