{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم : از حرفام نرنجیدی...؟

گفتم : از حرفام نرنجیدی...؟

گفت : نه!

گفتم : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت.!

گفت : مادرم انسولین میزنه، اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد

حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده.

الان منم اونطوری ام...!
دیدگاه ها (۰)

ارزش بعضی چیزا، با به زبون آوردنش از بین می ره... این آخرِ ...

ما دو حبابِ کنار هم بودیم

لذت و غم

ماندن،خیلی عزیزتر از برگشتن است

سناریو بلولاک

#داستان_آموزنده یکی از اساتید حوزه نقل میکرد:روزی یکی از شاگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط