Not destined
پارت ۱
خورشید در حال پایین رفتن بود و طیفهای بنفش و نارنجی را روی بومِ بیانتهای آسمان ججو میپاشید. صدایِ آرام و پیوستهی امواج که به صخرههای سیاهرنگ ساحل برخورد میکردند، تنها موسیقیِ گوشنواز این لحظه بود. ا.ت، در حالی که پیراهن ساحلیِ آبیآسمانیاش با نسیم خنکِ دریا میرقصید، با پاهای برهنه روی شنهای خیس قدم میگذاشت. حسِ سردیِ شنها زیر پاهایش، یادآورِ این بود که بالاخره آزاد است؛ برای اولین بار، کاملاً تنها، در قلبی که متعلق به خودش بود.
او غرق در افکار خودش بود، دنیای درونیِ پیچیدهاش که همیشه مثل یک کتابِ نانوشته در ذهنش ورق میخورد. دستش را در هوا تکان میداد و انگار با امواج حرف میزد. اما درست در لحظهای که میخواست از کنار صخرهای بزرگ عبور کند، بیآنکه نگاهش به مسیرِ مقابلش باشد، با چیزی سفت و گرم برخورد کرد. تعادلش را از دست داد و نزدیک بود روی شنها واژگون شود.
صدایِ خندهای کوتاه، بم و در عین حال کنجکاو، فضایِ اطراف را پر کرد. دستی قوی و مطمئن، بازویش را گرفت تا مانع افتادنش شود.
مردی با تیشرتی سفید و استایلی رها، مقابلش ایستاده بود. چشمانش درخششِ شیطنتآمیزی داشت که انگار کلِ دنیا را یک بازیِ بزرگ میدید. کسی که با لبخندی کج روی لبش، با تعجب و سرگرمی به دخترِ روبهرویش خیره شد.
مرد با همان لحنِ گرم و کمی جسورانه گفت: «اووه، مراقب باش! اینجا که پیستِ رقصِ پریهای دریایی نیست، هست؟ امیدوارم با اینهمه غرق بودن در افکارت، به صخرههای اونطرف ساحل برخورد نکنی! خوبی؟»
خورشید در حال پایین رفتن بود و طیفهای بنفش و نارنجی را روی بومِ بیانتهای آسمان ججو میپاشید. صدایِ آرام و پیوستهی امواج که به صخرههای سیاهرنگ ساحل برخورد میکردند، تنها موسیقیِ گوشنواز این لحظه بود. ا.ت، در حالی که پیراهن ساحلیِ آبیآسمانیاش با نسیم خنکِ دریا میرقصید، با پاهای برهنه روی شنهای خیس قدم میگذاشت. حسِ سردیِ شنها زیر پاهایش، یادآورِ این بود که بالاخره آزاد است؛ برای اولین بار، کاملاً تنها، در قلبی که متعلق به خودش بود.
او غرق در افکار خودش بود، دنیای درونیِ پیچیدهاش که همیشه مثل یک کتابِ نانوشته در ذهنش ورق میخورد. دستش را در هوا تکان میداد و انگار با امواج حرف میزد. اما درست در لحظهای که میخواست از کنار صخرهای بزرگ عبور کند، بیآنکه نگاهش به مسیرِ مقابلش باشد، با چیزی سفت و گرم برخورد کرد. تعادلش را از دست داد و نزدیک بود روی شنها واژگون شود.
صدایِ خندهای کوتاه، بم و در عین حال کنجکاو، فضایِ اطراف را پر کرد. دستی قوی و مطمئن، بازویش را گرفت تا مانع افتادنش شود.
مردی با تیشرتی سفید و استایلی رها، مقابلش ایستاده بود. چشمانش درخششِ شیطنتآمیزی داشت که انگار کلِ دنیا را یک بازیِ بزرگ میدید. کسی که با لبخندی کج روی لبش، با تعجب و سرگرمی به دخترِ روبهرویش خیره شد.
مرد با همان لحنِ گرم و کمی جسورانه گفت: «اووه، مراقب باش! اینجا که پیستِ رقصِ پریهای دریایی نیست، هست؟ امیدوارم با اینهمه غرق بودن در افکارت، به صخرههای اونطرف ساحل برخورد نکنی! خوبی؟»
- ۴
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط