{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کنار پنجره ی ایوان ، روی طاقچه گلدان بود

کنار پنجره ی ایوان ، روی طاقچه گلدان بود
درخت انگور ، بهار که میشد صدایم میکرد
سایه اش را می گویم
همان جایی که استکان و قوری برای چای خوردن بود
مادربزرگ یادت هست ؟
دلم همیشه برای قصه های شیرینت تنگ میشود
.
🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
#BEAUTIFUL_NICE
دیدگاه ها (۶)

پدر بزرگ میگفت:انتظار كارِ مَرد نيست!يک دلِ قوى مى‌خواهد كه ...

از تمام دارایی ها...یکی دو گلدان شمعدانی دارم یک جفت ماهی سر...

کودک که بودم وقتی زمین میخوردم مادرم مرا میبوسید و تمام درده...

همه رفتند، تو اما سر جایت ماندیهمه شادند و تو در حال و هوایت...

ده‌. اتاق‌بزرگه‌ی تاریخی و پرماجرای پدرمدرخانه ما، محلّ مهما...

بازی ارواح در شعله آتش¹..باد وزیدن گرفت.از میان دالان ها گذشت و زیر ابریشم ها،جسم گرفت.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط