{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ده اتاقبزرگهی تاریخی و پرماجرای پدرم

ده‌. اتاق‌بزرگه‌ی تاریخی و پرماجرای پدرم

درخانه ما، محلّ مهمانها‌ و مباحثات آقا و این امور، همه در اتاق‌بزرگه_اتاق طبقه پائین_ ‌‌‌بود. جلوس عید آقا هم در این اتاق بود. آقا در دو عید جلوس داشتند؛ یکی عید غدیر و یکی عید نوروز که مردم از صبح تا ظهر رفت ‌و آمد میکردند. تنها چیزی از عید نوروز که در منزل ما واضح بود، جلوس آقا بود.
اتاق‌بزرگه هم سه تا طاقچه داشت که قفسه خورده و هر سه پُر از کتاب بود‌‌‌.‌ ‌‌از آن اتاق،‌ ‌‌‌دو ‌سه تا ‌‌عکس هم داریم. یکی از دفعاتی که مرحوم آقای طباطبایی آمده بودند، ظاهراً آقازاده‌ی ایشان، آقا عبدالباقی، دوربین آورده بود که عکس بگیرد‌‌‌.‌ ‌‌‌‌‌در آن عکسها، آقا هستند و مرحوم آقای طباطبایی‌ و مرحوم قُدّوسی و من و یکی از اخوی‌ها.
در ‌‌‌یکی از دو اتاق بالا‌ هم، کتابخانه‌‌ی پدرم بود که هیچ کس حق نداشت به آن وارد شود، مگر با اجازه‌‌ی پدرم. این اتاق‌ هم‌ چند طاقچه داشت که ایشان عمده‌ی کتابهایش را در همین طاقچه‌ها چیده بود و دقیقاً هم میدانست جای هر کتاب کجا است؛ چون با همه‌ی کتابها سروکار‌ داشت ‌‌و مکرّر مراجعه میکرد. بعدها که ما بزرگ شده بودیم، میرفتیم کتابها را کمی مرتّب میکردیم و لذا گاهی آقا دنبال کتاب میگشت؛ امّا قبل از آن جای هر کتاب را میدانست. تمام دور و اطراف خود آقا هم همیشه کتاب بود و ایشان دائماً مطالعه میکرد؛ مگر وقتی که مهمان داشت، یا مثلاً بیرون میرفت، یا خوابیده بود. هر وقت در خانه می‌نشست کتاب مطالعه میکرد.
آقا در این اتاق یک چراغ خوراک‌پزی هم داشت که همیشه کتری و قوری روی آن بود. تقریباً هر ساعت از شبانه‌روز‌ ‌‌که چای میخواستید میتوانستید بروید از آن چای بخورید. ایشان دائم‌الچای بود و از پیش از اذان صبح که برای نماز شب بلند میشد تا شب که میخوابید با استکانهای کوچک، مرتّب چای میخورد.
‌‌‌‌طبعاً خوی آقا خوی یک طلبه‌ی تنها بود و با تنهایی انس داشت.‌ ما کمتر ایشان را در اتاق خودمان میدیدیم. ‌‌کتابخانه و غذا و همه چیز آقا آنجا بود؛ مثل حجره‌ی طلبه. جای خواب آقا هم همان‌ جا بود و ما همه‌ در ‌‌‌اتاق دیگر میخوابیدیم. در واقع ایشان‌ ‌‌در محیط خانواده هم مثل طلبه‌ای که حجره‌ای گرفته، زندگی میکرد. در آن خانه ده نفر بودیم که وقت ناهار برای ما نُه نفر یک سفره می‌انداختند و همگی‌مان دور سفره می‌نشستیم و غذا میخوردیم. البتّه اتّفاق می‌افتاد که آقا هم سر سفره‌ی ما باشد، امّا این یک امر مستمر و عادت جاری نبود. گاهی هم آقا می‌آمد پیش ما می‌نشست یا ما میرفتیم آنجا.
در اتاق مخصوص پدر، میزی به درازا و پهنای ۸۰ در ۴۰ بود. (که در زمستان با گذاشتن ذغال کرسی در زیر آن، برای گرمایش هم مورد استفاده واقع میشد.) پدر در سمت طول میز چهارزانو می‌نشست، ما هم هر دو کنار یکدیگر در یک سمت عرض آن می‌نشستیم. یک چنین تقسیم ناعادلانه‌ای هم آنجا صورت گرفته بود! من و برادرم بر سر این که کدام دورتر از پدر بنشینیم، با هم کشمکش داشتیم؛ چون میخواستیم در اثنای درس و مذاکره وقتی عصبانی میشود، ضربه‌اش به ما نخورد!

شهید خامنه‌ای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله | سروش | روبیکا
دیدگاه ها (۰)

۲۱ میلیون «جان‌فدا»؛ مکتبی که پیروزی می‌آفریند! 🇮🇷حالا ۲۱ می...

🚨وال‌ استریت‌ ژورنال: استقرار ۱۵ ناو جنگی برای محاصره دریایی...

🚨🚨توجه// مارکو روبیو مدعی اخراج فرزند معصومه ابتکار از ایالا...

📣 #هشدار شدید وزیر دفاع چین به آمریکا: به شناورهای ما نزدیک ...

بانو های قشنگم ✨ یکی از اعضای انجمنمون شعر می‌نویسه که واقعا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط