## «دروغی به اسم عشق»
## «دروغی به اسم عشق»
ساعت سه و ربع صبح بود که صدای کلید توی قفل پیچید. من روی مبل خوابم برده بودم و تلویزیون بیصدا داشت یه فیلم قدیمی نشون میداد. با صدای در، از جا پریدم.
نامجون: بیداری؟
صدا داشت. اونجور صدایی که وقتی آدم سعی میکنه عادی حرف بزنه ولی دندونهاش رو از درد به هم فشار میده.
نورش رو روشن کردم و تا اومدم بگم کجایی این وقت شب، یخ کردم. کاپشنش رو با دست گرفته بود و روی شونهش، لای پیراهن سفیدش، یه لکهی قرمز بزرگ خودنمایی میکرد. لکهای که تازه بود و هنوز داشت بزرگتر میشد.
ماریا: نامجون! چته؟! این چیه؟
نامجون: آروم باش. یه اتفاق کوچیکه.
ماریا: اتفاق کوچیک؟! این خونیه نامجون! توی خیابون چیکار کردی؟
نامجون لبخند زد. همون لبخندی که همیشه موقع درد میکشید، ولی نمیخواست نشون بده. اومد جلو و کاپشن رو گذاشت روی مبل.
نامجون: سر راه برگشتن از شرکت، داشتم از یه کوچهی تاریک رد میشدم که دو تا پسر جوون راهمو گرفتن. گفتن موبایلت و پولت رو بده. گفتم ندارم. یهویی یکی ازشون چاقو کشید.
ماریا: چاقو؟! تو خیابون؟! چرا با کسی تماس نگرفتی؟ چرا به پلیس زنگ نزدی؟
نامجون: ولش کن. اونقد مهم نبود که بخوایم درگیر بشیم.
ماریا: نامجون، شونهی تو داره خون میریزه. این یعنی مهم بود!
دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت مبل. نشست و من رفتم جعبهی کمکهای اولیه رو بیارم. دستهام میلرزید. همیشه وقتی میدیدمش یه جایی زخمی شده، دستهام میلرزید.
ماریا: چطوری تونستی فرار کنی؟ دو نفر بودن که چاقو داشتن!
نامجون: خب... یه جوری خودمو کنار کشیدم. چاقو به شونهام خورد، ولی دویدم و رسیدم به خیابون اصلی. اونجا دیگه دنبال نمیکردن.
یه لحظه به حرفاش فکر کردم. دوتا جوونِ چاقوبهدست، و شوهر من که همیشه میگفت آخرین بار توی باشگاه دمبل زده، تونسته فرار کنه؟ با یه زخم چاقو روی شونه؟
یه فکر عجیب از ذهنم گذشت، ولی ولش کردم. موقع این کارها نبود.
پیراهنش رو درآوردم تا زخم رو ببینم. بریدگی تمیزی بود. تمیزتر از اونی که آدم توی یه درگیری خیابونی انتظار داره. انگار با یه تیغ کشیده باشن، نه با چاقوی یه جوون خیابونی. ضدعفونیکننده رو که زدم، آروم از جا پرید. من نفسش رو توی سینه حبس کردم و ادامه دادم.
ماریا: باید بریم بیمارستان. شاید بخیه لازم داشته باشه.
نامجون: لازم نداره. تو تمیزتر از دکترا پانسمان میکنی.
ماریا: نامجون جدی باش.
نامجون: جدیم. دفعه ی قبل هم با همین روش خوب شد.
ماریا: دفعه ی قبل؟! یعنی این بار اول نیست که... اینجوری میای خونه؟
ادامه دارد ...
ساعت سه و ربع صبح بود که صدای کلید توی قفل پیچید. من روی مبل خوابم برده بودم و تلویزیون بیصدا داشت یه فیلم قدیمی نشون میداد. با صدای در، از جا پریدم.
نامجون: بیداری؟
صدا داشت. اونجور صدایی که وقتی آدم سعی میکنه عادی حرف بزنه ولی دندونهاش رو از درد به هم فشار میده.
نورش رو روشن کردم و تا اومدم بگم کجایی این وقت شب، یخ کردم. کاپشنش رو با دست گرفته بود و روی شونهش، لای پیراهن سفیدش، یه لکهی قرمز بزرگ خودنمایی میکرد. لکهای که تازه بود و هنوز داشت بزرگتر میشد.
ماریا: نامجون! چته؟! این چیه؟
نامجون: آروم باش. یه اتفاق کوچیکه.
ماریا: اتفاق کوچیک؟! این خونیه نامجون! توی خیابون چیکار کردی؟
نامجون لبخند زد. همون لبخندی که همیشه موقع درد میکشید، ولی نمیخواست نشون بده. اومد جلو و کاپشن رو گذاشت روی مبل.
نامجون: سر راه برگشتن از شرکت، داشتم از یه کوچهی تاریک رد میشدم که دو تا پسر جوون راهمو گرفتن. گفتن موبایلت و پولت رو بده. گفتم ندارم. یهویی یکی ازشون چاقو کشید.
ماریا: چاقو؟! تو خیابون؟! چرا با کسی تماس نگرفتی؟ چرا به پلیس زنگ نزدی؟
نامجون: ولش کن. اونقد مهم نبود که بخوایم درگیر بشیم.
ماریا: نامجون، شونهی تو داره خون میریزه. این یعنی مهم بود!
دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت مبل. نشست و من رفتم جعبهی کمکهای اولیه رو بیارم. دستهام میلرزید. همیشه وقتی میدیدمش یه جایی زخمی شده، دستهام میلرزید.
ماریا: چطوری تونستی فرار کنی؟ دو نفر بودن که چاقو داشتن!
نامجون: خب... یه جوری خودمو کنار کشیدم. چاقو به شونهام خورد، ولی دویدم و رسیدم به خیابون اصلی. اونجا دیگه دنبال نمیکردن.
یه لحظه به حرفاش فکر کردم. دوتا جوونِ چاقوبهدست، و شوهر من که همیشه میگفت آخرین بار توی باشگاه دمبل زده، تونسته فرار کنه؟ با یه زخم چاقو روی شونه؟
یه فکر عجیب از ذهنم گذشت، ولی ولش کردم. موقع این کارها نبود.
پیراهنش رو درآوردم تا زخم رو ببینم. بریدگی تمیزی بود. تمیزتر از اونی که آدم توی یه درگیری خیابونی انتظار داره. انگار با یه تیغ کشیده باشن، نه با چاقوی یه جوون خیابونی. ضدعفونیکننده رو که زدم، آروم از جا پرید. من نفسش رو توی سینه حبس کردم و ادامه دادم.
ماریا: باید بریم بیمارستان. شاید بخیه لازم داشته باشه.
نامجون: لازم نداره. تو تمیزتر از دکترا پانسمان میکنی.
ماریا: نامجون جدی باش.
نامجون: جدیم. دفعه ی قبل هم با همین روش خوب شد.
ماریا: دفعه ی قبل؟! یعنی این بار اول نیست که... اینجوری میای خونه؟
ادامه دارد ...
- ۸۸
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط