تلسم شدهی عشق
"تلسم شدهی عشق"
^پارت سوم^
~شدو~
متوجه صورت ترسیده اش شدم.... ولی فقط نترس سیده بود. چهره اش ناخوانا بود تا به حال ندیده بودم اینطور بهت زده و ترسیده باشه....از ترس مثل یک مجسمه خشگش زده بود.تا به خودم اومدم ببینم به چی داره نگاه میکنه ،با سر خوردم زمین...چی....____
~سونیک~
نمی دونستم..... چیکار کنم....
نفس هام نامنظم شده بود ای-ن این حس عجیب.....من ترسیدم؟.... من سونیک خارپشتم.....من .....چرا باید از اون بترسم...سعی کردم لب هامو تکون بدم و حرف بزنم که ناگهان پوزخندی زد و نوری کور کننده همه جا تابید. نور اونقدر شدید بود که نزدیک بود چشمام کور بشه!....با دستم مانع اثابت نور به چشمم شدم ولی بازم میتونستم شدت نور رو حس کنم....نه فقط رو چشمام بلکه کل بدنم شروع به سوزش کرد..... پلک هامو رو هم فشردم.دیگه داشتم از پا در میومدم و لحظه ای بی هوش شدم.... مثل کابوس دیده ها از خواب بیدار شدن و نشستم و چشمامو باز کردم... ولی.... من تو اتاقم بودم.. بلعکس از دفعه قبل احساس سبکی می کردم ... اول فکر کردم خواب دیدم....به اطرافم نگاه کردم. .... هنوز هم دلشوره ای تو دلم بود که نمی تونستم اروم بگیرم. تقریبا همه چیز نرمال بود....اهی از روی اسودگی کشیدم و به سمت در اتاق رفتم ....که چشمم به اینه ی قدی افتاد....چقدر کوچک شدم انگار آب رفتم..... با دقت بیشتر به خودم نگاه کردم....
انگار ۵ سال جوون تر شدم...نگاهم به ورقه کنار اینه افتاد....
"ادامه دارد....."
من دیگه دیرم شده باید برم بای بای👋
^پارت سوم^
~شدو~
متوجه صورت ترسیده اش شدم.... ولی فقط نترس سیده بود. چهره اش ناخوانا بود تا به حال ندیده بودم اینطور بهت زده و ترسیده باشه....از ترس مثل یک مجسمه خشگش زده بود.تا به خودم اومدم ببینم به چی داره نگاه میکنه ،با سر خوردم زمین...چی....____
~سونیک~
نمی دونستم..... چیکار کنم....
نفس هام نامنظم شده بود ای-ن این حس عجیب.....من ترسیدم؟.... من سونیک خارپشتم.....من .....چرا باید از اون بترسم...سعی کردم لب هامو تکون بدم و حرف بزنم که ناگهان پوزخندی زد و نوری کور کننده همه جا تابید. نور اونقدر شدید بود که نزدیک بود چشمام کور بشه!....با دستم مانع اثابت نور به چشمم شدم ولی بازم میتونستم شدت نور رو حس کنم....نه فقط رو چشمام بلکه کل بدنم شروع به سوزش کرد..... پلک هامو رو هم فشردم.دیگه داشتم از پا در میومدم و لحظه ای بی هوش شدم.... مثل کابوس دیده ها از خواب بیدار شدن و نشستم و چشمامو باز کردم... ولی.... من تو اتاقم بودم.. بلعکس از دفعه قبل احساس سبکی می کردم ... اول فکر کردم خواب دیدم....به اطرافم نگاه کردم. .... هنوز هم دلشوره ای تو دلم بود که نمی تونستم اروم بگیرم. تقریبا همه چیز نرمال بود....اهی از روی اسودگی کشیدم و به سمت در اتاق رفتم ....که چشمم به اینه ی قدی افتاد....چقدر کوچک شدم انگار آب رفتم..... با دقت بیشتر به خودم نگاه کردم....
انگار ۵ سال جوون تر شدم...نگاهم به ورقه کنار اینه افتاد....
"ادامه دارد....."
من دیگه دیرم شده باید برم بای بای👋
- ۲.۴k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط