{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بگذار دل از عشقِ تو یک شعر بخواند

بگذار دل از عشقِ تو یک شعر بخواند

حیف است که اندوهِ تو ناگفته بماند

این شاعرِ تان حرف به خرجش نرود...هیچ

میخواست تو را سهمِ دلِ خویش بداند

یک کهنه درخت از غمِ خود سوخت...کسی نیست؟

تا یک خبر از مصر به کنعان برساند؟

ای کاش همین لحظه به دادم برسد "عشق"

کندوی لبت مرغِ دلم را بپراند

دلگیرم و از قاصدکی خواسته ام که:

اینبار مرا سمتِ نگاهت بکشاند

بگذار که امشب تنِ فرسوده ی این زن

در چشمه ی چشمانِ تو تا صبح بماند
دیدگاه ها (۴)

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو خنک آن دم که نشینیم در ...

در هوایت بی قرارم روز و شب در هوایت بی قرارم روز و شب ...

منتظر قالدی گؤزوم محفیله یاریم گله جکبئله مدهوش ائلین مست و ...

شب است و پشتِ شیشه نم نمی دارد خیالِ توپچ و پچ هایِ گنگ و مب...

ای یار بیا حال دلم بی تو خراب استماندن بخدا بی تو در این شهر...

فکر کن ماه به تو خواب تعارف بکندیا که باران به لبت آب تعارف ...

وقتش شده اقرار کنم ... معصیتم راتا خوب تماشا بکنی ... شخصیتم...

#عاشقانه_های_من#عاشقانه #دلبرانه#عاشقانه_های_خاص#زیبا #جذاب ...

گله عاشق آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس آن چنان سوخم از...

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیستدر زندگی ام، غیر زمستان...

هفته ی پایانی پآییز همین حوالی ست!بگذار این قدم های آخر پآیی...

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیستدر زندگی ام، غیر زمستان...

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیستدر زندگی ام، غیر زمستان...

‌‌گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیستدر زندگی ام، غیر زمست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط