{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوا کم کم رو به خاموشی می‌رفت.همانطور که در کوچه های محله

هوا کم کم رو به خاموشی می‌رفت.همانطور که در کوچه های محله پرسه می‌زدم، پنجره‌ی بازی را پیدا کردم که به اتاقی ختم می‌شد. در آن اتاق دختری نوجوان بسیار ناراحت بود‌.
کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را تماشا می‌کرد... در پشت او میز تحریری را دیدم که قلم و کاغذی همراه با شمعی برای دیدن کاغذ روی آن قرار داشت.
شمع را که دیدم نتوانستم طاقت بیاورم و آرام به سمت پنجره رفتم. پروانه بودن بسیار سخت بود.
قطعا هیچ پروانه ای نبود که عاشق شمعی نباشد.
از پنجره رد شدم و نگاه کوتاهی به دختری که به من خیره شده بود، کردم. با بلند ترین سرعتی که از خود سراغ داشتم به سمت شمع حرکت کردم و مکثی کردم تا آن را خوب نگاه کنم.
عشقی که به شمع داشتم چشمانم را باز و در عین حال کور کرده بود. از بلایی که قرار بود سرم بیاید خبر نداشتم، اما اگر خبر داشتم هیچوقت به آن شمع دل نمی‌بستم.
وقتی بال‌هایم در حال آتش گرفتن بود، به خاطر دردی که از سوختنشان داشتم، تندتر بال زدم اما بیشتر سوختم.
تقریبا آتش کل وجودم را گرفته بود و با چشم هایی که جانی درونشان نبود نگاه منتظرم را به دخترک دوختم. او تنها کسی بود که می‌توانست نجاتم دهد!
کاش می‌دانستم عشق جز نابودی خودم چیزی برایم باقی نمی‌گذاشت. همیشه عشق با قشنگترین حالت شروع و با مرگ عاشق تمام میشد.
Kim mara
دیدگاه ها (۰)

عکس های هنری Kim mara 😂😂😂ولی گوگولیه

چیزایی که کنارش اسمم میاد و ماله منهحکم همون تابلویِ ایستی ر...

عاشقت شدم... مثل همون داستان فقط میخواستم نگاهت کنم ولی عاشق...

پارت1ازدواج اجباری 🌕یک روز مثل همیشه از خواب بیدار شدم . بلن...

ارباب منPart11لیا:از خاب بیدار شدم چاعان پیشم نبود بلند شدم...

Part:45. #ریاست.عشقکه دیدم ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط