{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part:45. #ریاست.عشق

Part:45. #ریاست.عشق


که دیدم شی روی مبل نشسته

_ چرا انقد دیر اومدی

+جایی کار داشتم

حوصله دعوا باهاش رو نداشتم پس سمت اتاقم رفتم و درو قفل کردم

سمت حموم رفتمو یه دوش چند مینی گرفتم و اومدم بیرون و رفتم سمت تخت دراز کشیدم

....

ویو سئول

جونگکوک


_همه چیز امادست

&بله

_خوبه امروز یه سر برو شرکت ببین چیز کم و کسر نباشه

&چشم

سومین شرکتمو افتتاح کردم
هشت سال گذشته بود و من دیگه اون پسری نبودن که برای پول برای دیگران کار می کردم
الان یکی از قدرتمند مافیا های شرق بودم
و شرکت های زیادی داشتم
اما به خاطر وارس باید با دختر خالم ازدواج می کردم تاحالا بار. ها خواستم بزنم زیرش ولی پدر بزرگم نمی زاشت
درسته سال های زیادی گذشته بود ولی قلب من هنوز به اسم اون بود
تنها کسی که می تونست توی شناسنامم باشه
دیدگاه ها (۲)

سناریو

Part:46. #ریاست.عشقویو اتبا...

Part:44. #ریاست.عشقرفیتم تو آرای...

Part:43. #ریاست.عشقهشت سال بعد...

Part:56. #ریاست.عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝𝐞...

Part:67. #ریاست_عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝𝐞𝐧...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط