رمان خیابون و قلب
رمان: خیابون و قلب
پارت اول: آغوش تنهایی
بارونِ ریزی میبارید. قطرهها نرم و بیوقفه روی آسفالت میافتادن و نور چراغماشینها رو پخش میکردن. صدای بوقهای پراکنده، فریادهای دور، و صدای قدمهایی که از کنارت رد میشن—همهشون اون شب برای هارین یه جور ملودی غمانگیز بودن.
دخترک حدوداً چهاردهسالهای، با مانتوی کهنهای که برای تن نحیفش زیادی بزرگ بود، کنار خیابون زانو بغل کرده بود. سرش رو روی زانوش گذاشته بود و موهای نیمهخیسش به پیشونیش چسبیده بودن. چشمهاش قرمز بودن—نه فقط از سرما، بلکه از گریهای بیصدا که ساعتها بود تموم نمیشد.
اون روز، اون ساعت، همون موقع، خانوادهاش رو از دست داده بود.
کسی صداش رو نمیشنید. کسی نمیپرسید «حالت خوبه؟» یا حتی نگاهش نمیکرد. انگار دنیا تصمیم گرفته بود اون رو نبینه. اما اونجا، در شلوغترین خیابون شهر، تنهاترین آدم دنیا نشسته بود.
تا اینکه صدایی از پشت سر اومد.
– «هی... تو اینجا چیکار میکنی؟»
هارین سرش رو بهآرومی بالا آورد. صدای پسرونهای بود—نه خیلی خشن، نه خیلی مهربون. بیشتر کنجکاو. یه پسر حدوداً نوزدهساله، با کلاه و کولهای چرمی، رو به روش ایستاده بود. چشمهاش تیز بودن، ولی نه تهدیدآمیز. بیشتر انگار بهدنبال نشونهای بود.
– «چی شده؟ گم شدی؟»
هارین هیچی نگفت. فقط نگاش کرد. یه قطره اشک دیگه از گونهش افتاد پایین.
پسر آهی کشید و آروم نزدیکتر اومد.
– «ببین، من کایام. کاری باهات ندارم، فقط دیدمت اینجایی... سردته؟»
با تردید، کتش رو درآورد و سمتش دراز کرد. هارین، بعد از لحظهای مکث، کتش رو گرفت و به دور خودش پیچید. اون گرما... عجیب دلگرمکننده بود.
برای اولین بار، توی اون شب تاریک، یه حس آشنا توی دلش پیچید. انگار کسی اهمیت داده بود. حتی اگه فقط یکبار.
کای کنارش نشست. بدون سؤال بیشتر. فقط کنارش بود. مثل یه حضور بیصدا ولی لازم.
– «بعضی وقتا خیابون، خونهی هیچکس نیست. ولی بعضی وقتا، آدمای بدون خونه، توش همدیگه رو پیدا میکنن.»
هارین لب پایینش رو گاز گرفت تا جلوی اشکاشو بگیره. اما وقتی صدای آروم ولی قاطع کای رو شنید که گفت: «اگه نمیخوای بری جایی، حداقل با من بیا تا یه جا گرمتر واست پیدا کنم»، حس کرد شاید این شروع یه قصهست. یه قصهی غمگین که میتونست به سمت امید بره.
دستش رو گذاشت توی دست کای.
و اون لحظه، آغوش تنهایی، با یه لمس ساده، شکست.
---
شرط پارت بعد 10 لایک
پارت اول: آغوش تنهایی
بارونِ ریزی میبارید. قطرهها نرم و بیوقفه روی آسفالت میافتادن و نور چراغماشینها رو پخش میکردن. صدای بوقهای پراکنده، فریادهای دور، و صدای قدمهایی که از کنارت رد میشن—همهشون اون شب برای هارین یه جور ملودی غمانگیز بودن.
دخترک حدوداً چهاردهسالهای، با مانتوی کهنهای که برای تن نحیفش زیادی بزرگ بود، کنار خیابون زانو بغل کرده بود. سرش رو روی زانوش گذاشته بود و موهای نیمهخیسش به پیشونیش چسبیده بودن. چشمهاش قرمز بودن—نه فقط از سرما، بلکه از گریهای بیصدا که ساعتها بود تموم نمیشد.
اون روز، اون ساعت، همون موقع، خانوادهاش رو از دست داده بود.
کسی صداش رو نمیشنید. کسی نمیپرسید «حالت خوبه؟» یا حتی نگاهش نمیکرد. انگار دنیا تصمیم گرفته بود اون رو نبینه. اما اونجا، در شلوغترین خیابون شهر، تنهاترین آدم دنیا نشسته بود.
تا اینکه صدایی از پشت سر اومد.
– «هی... تو اینجا چیکار میکنی؟»
هارین سرش رو بهآرومی بالا آورد. صدای پسرونهای بود—نه خیلی خشن، نه خیلی مهربون. بیشتر کنجکاو. یه پسر حدوداً نوزدهساله، با کلاه و کولهای چرمی، رو به روش ایستاده بود. چشمهاش تیز بودن، ولی نه تهدیدآمیز. بیشتر انگار بهدنبال نشونهای بود.
– «چی شده؟ گم شدی؟»
هارین هیچی نگفت. فقط نگاش کرد. یه قطره اشک دیگه از گونهش افتاد پایین.
پسر آهی کشید و آروم نزدیکتر اومد.
– «ببین، من کایام. کاری باهات ندارم، فقط دیدمت اینجایی... سردته؟»
با تردید، کتش رو درآورد و سمتش دراز کرد. هارین، بعد از لحظهای مکث، کتش رو گرفت و به دور خودش پیچید. اون گرما... عجیب دلگرمکننده بود.
برای اولین بار، توی اون شب تاریک، یه حس آشنا توی دلش پیچید. انگار کسی اهمیت داده بود. حتی اگه فقط یکبار.
کای کنارش نشست. بدون سؤال بیشتر. فقط کنارش بود. مثل یه حضور بیصدا ولی لازم.
– «بعضی وقتا خیابون، خونهی هیچکس نیست. ولی بعضی وقتا، آدمای بدون خونه، توش همدیگه رو پیدا میکنن.»
هارین لب پایینش رو گاز گرفت تا جلوی اشکاشو بگیره. اما وقتی صدای آروم ولی قاطع کای رو شنید که گفت: «اگه نمیخوای بری جایی، حداقل با من بیا تا یه جا گرمتر واست پیدا کنم»، حس کرد شاید این شروع یه قصهست. یه قصهی غمگین که میتونست به سمت امید بره.
دستش رو گذاشت توی دست کای.
و اون لحظه، آغوش تنهایی، با یه لمس ساده، شکست.
---
شرط پارت بعد 10 لایک
- ۵.۹k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط