{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان خیابون و قلب

رمان: خیابون و قلب
پارت سوم: تصمیمی که فرو ریخت

صبح، وقتی نور کمرنگ خورشید از لا‌به‌لای شیشه‌ی شکسته وارد اتاق شد، هارین هنوز خواب بود. صورتش آروم بود؛ مثل کودکی که برای اولین بار بدون کابوس می‌خوابه. کای روبه‌روش نشسته بود. دست‌هاش توی هم قفل شده بودن، چشم‌هاش خیره به صفحه‌ی گوشی.

پیام رو دیشب نفرستاده بود. فقط بهش نگاه کرده بود، ساعت‌ها.

تو زندگی کای، همه‌چیز همیشه یه معامله بود. زنده‌موندن، انتخاب، حتی آدم‌ها. ولی این‌بار... این‌بار اون دختر کوچولو یه چیز دیگه بود. نه یه باری، نه یه معامله، بلکه انگار یه آینه‌ بود. یه آینه از خودش، وقتی هیچ‌کس نبود که نجاتش بده.

هارین بیدار شد. نگاهش چند لحظه گیج بود، تا کای رو دید.

– «اینجا... کجاست؟»

کای آروم جواب داد:

– «خونه‌ی موقتی منه. امنه. اگه بخوای می‌تونی تا وقتی که فکر کنی چیکار می‌خوای بکنی این‌جا بمونی.»

چشم‌های هارین پر از ناباوری بود. کسی تا حالا همچین چیزی بهش نگفته بود.

اما درست همون لحظه، صدای تق‌تق به در خورد. کای از جا پرید. گوشی رو توی جیبش گذاشت و به سمت در رفت.

در که باز شد، مردی با بارونی چرمی و چشم‌هایی سرد روبه‌روش ایستاده بود.

– «آوردیش؟»

هارین که صدای مرد رو شنید، از جا بلند شد و پشت کای ایستاد. کای توی سکوت ایستاده بود. انگار نفس نمی‌کشید.

مرد گفت:

– «پول آماده‌ست. فقط تحویل بده.»

کای یه لحظه مردد شد... بعد دست‌هاش مشت شد.

– «نمی‌فروشمش.»

مرد با اخم گفت:

– «چی؟ دیوونه‌ای؟ این پولو ببین!»

کای نفس عمیقی کشید.

– «دیوونه‌ام. ولی آدم‌فروش نیستم.»

مرد با حرص عقب رفت. چشم توی چشم کای. بعد، بدون حرف دیگه‌ای، برگشت و رفت. در بسته شد. و سکوتی سنگین فضا رو پر کرد.

هارین لب‌هاش رو باز کرد، ولی کلمه‌ای نیومد. فقط به کای نگاه کرد. به چشمایی که حالا خیس شده بودن، بدون اینکه خودش بخواد.

کای برگشت و لبخند محوی زد:

– «فکر کنم بالاخره یه تصمیم درست گرفتم... هر چند خیلی دیر.»
دیدگاه ها (۰)

رمان: خیابون و قلبپارت چهارم: فرار از سایه‌هادیوارهای خونه‌ی...

عکسی که تو باغچه از قارچ گرفتم

رمان: خیابون و قلبپارت دوم: بهای گرمابادِ سرد شب توی کوچه‌ها...

رمان: خیابون و قلبپارت اول: آغوش تنهاییبارونِ ریزی می‌بارید....

سبد به دست جایی که قرار بود هم رو ببینن ایستاده بود. لباس ها...

"سرنوشت "فصل دومp,49...جونگ کوک مثل کسی که بعد از چند سال به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط