{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

one_party

one_party

کاپل:هیونلیکس

بعد از روز خسته کننده ای که داشت به سمت خونه راه افتاد
همونطور که در حاله غرغر برای کلاس جغرافیاش بود مسیر و طی می‌کرد

-آه فلیکس محض رضای خدا سرمو خوردی بسه!
+چطوری بس کنم جیسونگ!ندیدی زنیکه ی عفریته چطوری از کلاس بیرونم کرد!
-آخه کی سر کلاس گیم میزنه که تو دومیش باشی!
+خب چیکار کنم،مرحله ی سختش بود نمیتونستم بازی نکنم!اصلا من سر کلاس گیم بزنم چرا باید اون زنیکه از کلاس بیرونم کنههه
-آخ خیلی خنگی فلیکس!*خنده*
+هی خنگ هم عمته وایساااا

همونطور مثله موش و گربه دنبال هم میدویدن که بالاخره به خونه جیسونگ رسیدن

-خب دیگه رسیدیم،من باید برم فردا میبینمت!
+اوکی،خدافظ!
-وایسا،میری خونه هیونجین نه؟
+بجز اونجا دیگه کجا رو دارم؟
-آخ راست میگی باشه،توی راه مواظب خودت باش!
+اوهوم

بعد از دست تکون دادن راهی شد
میتونست خیلی راحت با راننده هیونجین برگرده خونه ولی ترجیح داد یکم قدم بزنه
بعد از اینکه کلید و توی خونه چرخوند متوجه خالی بودن خونه شد
احتمالا امروز هم هیونجین دیر میومد خونه و باز هم با کارای باند سر و کله داشت
بعد از اینکه لباسای مدرسه رو با یه تیشرت گشاد که تا روی زانوش میومد و یه شلوارک کوتاه عوض کرد خودشو روی تخت پرت کرد
دلش یه خواب عمیق میخواست پس بدون اینکه گوشیش و چک کنه بخواب رفت
.
.
.
چشماش و باز کرد ساعت ۱۱ شب بود
چطور تونسته بود اینقدر بخوابه؟
گیج چراغ اتاق و روشن کرد و دستش و به سمت گوشیش برد
توی مخاطباش دنبال اسم هیونجین گشت و بهش زنگ زد

+الو؟
با حالت خوابالودی گفت
-الو هیون؟
+جوجه کوچولوی من تا الان خواب بوده؟
-اوهوم!نمیخوای بیای
+الان راه میفتم
-باشه منتظرتم...

و بعد گوشی رو قطع کرد
تا به خودش اومد دید یادش رفته بود به هیونجین بگه براش توت فرنگی هم بگیره که بیخیالش شد و دعا دعا می‌کرد تا هیونش یادش باشه براش بخره

تا اومدن هیونش سراغ میزش رفت و شروع کرد به گیم زدن تا هیونجین هم برگرده
.
.
.
-الان میخوای بری هیونجین؟هنوز کلی کار مونده!
+ببخشید چان باید برم،جوجه ام منتظرمه!
-تو ام خودتو کشتی با جوجه ات!
+هی حسودی نکن مرد،فک میکنی نمیدونم تو هم دلت برای پاپیت تنگ شده!
-همیشه سیاست به خرج میدی هوانگ!
هیونجین تک خنده ای کرد و گفت
+دیگه باید برم،خدافظ پیرمرد
-یاااا پیرمرد چیهههه؟!

سریع بیرون اومد میدونست یکم دیگه بمونه چان پوستش و میکند
سر راه وایساد تا برای لیکسیش توت فرنگی بگیره چون میدونست نگیره چیزای خوبی در انتظارش نیست چون تا خود صبح سرش غرغر می‌کرد
با فکر جوجه اش لبخندی زد
چقدر دلش براش تنگ شده بود
با اینکه همین صبح دیده بودش...

خیلی آروم در و باز کرد با دیدن خالی بودن خونه متوجه شد جوجه اش به احتمال زیاد توی اتاقشه
به سمت آشپزخونه رفت و توت فرنگی های شسته شده رو توی یخچال گزاشت
به طرف اتاق لیکسیش رفت و بدون اینکه در و باز کنه متوجه شد طبق معمول داره گیم میزنه
مزاحمش نشد
خواست خودش بیاد بیرون
پس دوباره سمت آشپزخونه رفت و از توی کابینت ها ویسکی رو برداشت و به سمت مبل رفت
کرواتشو شل کرد و چند تا از دکمه هاش و هم باز کرد تا راحت‌تر باشه
لیوانشو پر کرد و یه نفس سر کشید

نیم ساعتی میشد که مشغول گیم زدن بود حتی متوجه حضور هیونش هم نشده بود
خسته به کمرش قوسی داد و از پشت میزش بلند شد
خمیازه کنان از اتاقش بیرون رفت
با اینکه تازه از خواب پاشده بود هنوزم خوابش میومد که هیونجین و روی مبل در حاله نوشیدن دید

+اوه هیون!
هیونجین با چشمای خمار نگاهش کرد و با صدای بمی گفت
-عجبی جوجه ام دست از گیم زدن برداشت!
با ذوق رفت و روی پای هیونجین نشست
+کی اومدی؟
-همون موقع که تو مشغول گیم زدن بودی!
و بوسه ای روی لبای لیکسیش زد
دستشو به سمت لیوان برد و تا اونم مثله هیونجین یکم از ویسکی بخوره که هیونجین مانع اینکار شد
-نه جوجه این مناسب تو نیست..
لباش و جمع کرد و با حالت کیوتی گفت
+آخه چرااا؟من که به سن قانونی رسیدمممم!
-نه نمیشه..
میدونست بحث کردن با هیونش فایده نداره پس فکری به ذهنش رسید
+عاممم میخوام یه اعترافی کنم!
هیونجین با نگاه کنجکاو چشمای خمار بهش نگاه کرد و گفت
-چه اعترافی؟
+اول جایزه..؟
هیونجین تکخنده ای کرد و گفت
-برو توی یخچال توت فرنگی هاتو بردار
+توت فرنگی؟
با چشمای ذوق زده بوسه ای روی لپ های هیونجین کاشت و به سمت یخچال رفت
همونجور که توی راه با اشتیاق توت فرنگی هاشو میخورد اومد سر جای قبلیش یعنی پاهای هیونجین نشست
-خب حالا نمیخوای بگی؟
با دهنی که پر از توت فرنگی بود نیشخندی زد و یواشکی توی گوش هیونجین زمزمه کرد

برای ادامش برید اسلاید بعد🚫
دیدگاه ها (۲۷)

𝐍𝐞𝐰 𝐩𝐨𝐬𝐭✨️جِــ☆ئو‌نـــᵗ᷒ᰰ‌‌هــیـפּنـاᵗ᷒ᰰ🪷:اصلا این شاهکار فر...

𝐍𝐞𝐰 𝐩𝐨𝐬𝐭✨️جِــ☆ئو‌نـــᵗ᷒ᰰ‌‌هــیـפּنـاᵗ᷒ᰰ🪷:آخخخخ پیرمرد کیوتت...

رمان عشق من واقعیه بوسه | part 63که چشمای جونگ کوک سر خورد س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط