که ازاینجانقل ومکان کردیم وبه خاطرپدرراهی تهران شدیم.بااط
که ازاینجانقل ومکان کردیم وبه خاطرپدرراهی تهران شدیم.بااطلاع هم که هستیدکارزمونه تعییرکرده ودیگررسوم ورسوم سنتی لین روستا قدیمی وکهنه شده .دختروپسربایدازهم کاملاشناخت داشته باشندوازهمه مهمترازیک طبقه باشندچون بهترمیتونندهمدیگه رودرک کنند.
اویه ریزحرف میزدحتی به تک سرفه های مادروبرادرش هم توجهی نداشت.
برادربنده امیرخان یه سالس میشه ازدانشگاه فارغ تحصیل شدند.مدرک مهندسی کشاورزی دارندودرشرکت پدرمشغول به کارهستنددضع مالی بسیارخوبی داره وبه قول اقوام ما نابعه هستند.خانه وماشین داره .خلاصه ازهنه لحاظ تامین هستند.
نخواستم تعریف کنم مورداحترام همه هستندوهمه دوسش دارند.اونجامادخترای زیادی روبهش نشون دهدیم یکیش دخترخاله ی خودم شهین خانم.ولی امیرخان دخترشماروپسندیدندومخالفت های ماهم تاثیری دربازگشت نظرایشان نداشت.مثل اینکه بهاررودرتابستان همین سال درمزرعه ی چای پدردیدند.دخترزیبای دارین ولی اینطورکه نشون میده بچه است.
درشهزمعمول است که دخترهاازسن 20به بالاازدواج میکنند وحالا هم مابه اصرار...
بس کن ریما..
بذارحرفامو بزنم.
ولی قرارنبودتوحرف بزنی .
اگرمادران دووساطت نمیکرد کارشان به بالاترکشیده میشد.
ازعصبانیت پوزخندی زدم وگفتم.
بگذاریدخیال همتون روراحت کنم.سمابایستی اول مشکل بین خودتون روحل میکردیدبعدمی امدیدخواستگاری به هرحال ازاشنایی باشماخیلی خوشحالم هرچندتصورم نسبت به خانوادی اقایی رضایی چیز دیگری بود.لااقل توانستم ازاین برخوردخیلی چیزهارایاد بگیرم وخوشبختانه مشتاق به دست اوردن هیچ یک ازان چیزهای که گفتیدنیستم.نه عاشق زندگی کردن درشهرم ونه مایل به ثروت شما....
اویه ریزحرف میزدحتی به تک سرفه های مادروبرادرش هم توجهی نداشت.
برادربنده امیرخان یه سالس میشه ازدانشگاه فارغ تحصیل شدند.مدرک مهندسی کشاورزی دارندودرشرکت پدرمشغول به کارهستنددضع مالی بسیارخوبی داره وبه قول اقوام ما نابعه هستند.خانه وماشین داره .خلاصه ازهنه لحاظ تامین هستند.
نخواستم تعریف کنم مورداحترام همه هستندوهمه دوسش دارند.اونجامادخترای زیادی روبهش نشون دهدیم یکیش دخترخاله ی خودم شهین خانم.ولی امیرخان دخترشماروپسندیدندومخالفت های ماهم تاثیری دربازگشت نظرایشان نداشت.مثل اینکه بهاررودرتابستان همین سال درمزرعه ی چای پدردیدند.دخترزیبای دارین ولی اینطورکه نشون میده بچه است.
درشهزمعمول است که دخترهاازسن 20به بالاازدواج میکنند وحالا هم مابه اصرار...
بس کن ریما..
بذارحرفامو بزنم.
ولی قرارنبودتوحرف بزنی .
اگرمادران دووساطت نمیکرد کارشان به بالاترکشیده میشد.
ازعصبانیت پوزخندی زدم وگفتم.
بگذاریدخیال همتون روراحت کنم.سمابایستی اول مشکل بین خودتون روحل میکردیدبعدمی امدیدخواستگاری به هرحال ازاشنایی باشماخیلی خوشحالم هرچندتصورم نسبت به خانوادی اقایی رضایی چیز دیگری بود.لااقل توانستم ازاین برخوردخیلی چیزهارایاد بگیرم وخوشبختانه مشتاق به دست اوردن هیچ یک ازان چیزهای که گفتیدنیستم.نه عاشق زندگی کردن درشهرم ونه مایل به ثروت شما....
- ۶۸۳
- ۱۸ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط