دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
پارت۱۶
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان مسیر جنگلی...🌳]
اوبانای:*آروم جلوتر راه میرفت.*
میتسوری:*با لبخند کنار او قدم برمیداشت.* 🌸
[چند صد متر عقبتر...🌿]
زنیتسو:*پشت یه بوته قایم شده بود.* خیلی آروم...🗿🔍
تانجیرو:*زیر لب.* هنوز میتونیم برگردیم...
زنیتسو: نه! الان بهترین فرصته!🗿✨
اینوسکه:*کیسه آذوقه رو روی دوشش جابهجا کرد.* من گشنمه.🗿🍚
زنیتسو:*آروم گفت.* فقط یه کم دیگه تحمل کن!
{همون لحظه...غرررر...صدای شکم اینوسکه بین درختها پیچید.}
زنیتسو:*خشکش زد.*🗿💔
تانجیرو:*آروم دستشو روی صورتش گذاشت.* 😮💨
میتسوری:*چند قدم جلوتر ایستاد.* هه؟ صدای چی بود؟😯
اوبانای:*آروم برگشت.* ...بیرون بیاین.
زنیتسو:*تو ذهنش: تموم شد... این دفعه واقعاً تموم شد...🗿💔*
{سهتایی آروم از پشت بوته بیرون اومدن.}
میتسوری:*متعجب.* اِه؟! شماها؟😀🌸
تانجیرو:*با خجالت خم شد.* ببخشید...
زنیتسو:*سریع گفت.* ما فقط... اتفاقی از اینجا رد میشدیم!🗿💦
اینوسکه:*کاملاً عادی گفت.* نه، داشتیم دنبالتون میومدیم.🗿🍚
زنیتسو:*یهویی برگشت سمت اینوسکه.* آخه چرااااااا؟!😭💔
میتسوری:*خندهش گرفت.* 🤭🌸
{حتی کابورامارو هم آروم سرشو بالا آورد و انگار به زنیتسو نگاه کرد.🐍}
اوبانای:*یه آه کوتاه کشید.* ...اگه انقدر دوست دارین بیاین، حداقل مخفیکاری رو یاد بگیرین.
زنیتسو:*سرشو پایین انداخت.* 🥲
اینوسکه:*بیتفاوت.* پس میتونیم بیایم؟🗿
اوبانای:*چند لحظه سکوت کرد.* ...نه.
اینوسکه: چرا؟🗿🍚
اوبانای: چون این مأموریت شوخی نیست.
میتسوری:*با مهربونی لبخند زد.* وقتی برگشتیم، براتون تعریف میکنیم، باشه؟🙂🌸
تانجیرو:*لبخند زد.* باشه.
زنیتسو:*آروم زیر لب.* عملیات کشف حقیقت... شکست خورد...🗿💔
اینوسکه:*دستشو بالا برد.* حالا که شکست خوردیم... بریم غذا بخوریم؟🗿🍚
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
ادامه دارد...🐍🎀
نویسنده ✍️: خووووووو😂🐍🎀 این بار اینوسکه حتی قبل از اینکه زنیتسو یه دروغ درست کنه، همه چیو لو داددددد🤣🍚 آخرشم اوبانای با یه جواب «نه» کل عملیات کارآگاهی رو نابود کرد😂💔 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت۱۶
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان مسیر جنگلی...🌳]
اوبانای:*آروم جلوتر راه میرفت.*
میتسوری:*با لبخند کنار او قدم برمیداشت.* 🌸
[چند صد متر عقبتر...🌿]
زنیتسو:*پشت یه بوته قایم شده بود.* خیلی آروم...🗿🔍
تانجیرو:*زیر لب.* هنوز میتونیم برگردیم...
زنیتسو: نه! الان بهترین فرصته!🗿✨
اینوسکه:*کیسه آذوقه رو روی دوشش جابهجا کرد.* من گشنمه.🗿🍚
زنیتسو:*آروم گفت.* فقط یه کم دیگه تحمل کن!
{همون لحظه...غرررر...صدای شکم اینوسکه بین درختها پیچید.}
زنیتسو:*خشکش زد.*🗿💔
تانجیرو:*آروم دستشو روی صورتش گذاشت.* 😮💨
میتسوری:*چند قدم جلوتر ایستاد.* هه؟ صدای چی بود؟😯
اوبانای:*آروم برگشت.* ...بیرون بیاین.
زنیتسو:*تو ذهنش: تموم شد... این دفعه واقعاً تموم شد...🗿💔*
{سهتایی آروم از پشت بوته بیرون اومدن.}
میتسوری:*متعجب.* اِه؟! شماها؟😀🌸
تانجیرو:*با خجالت خم شد.* ببخشید...
زنیتسو:*سریع گفت.* ما فقط... اتفاقی از اینجا رد میشدیم!🗿💦
اینوسکه:*کاملاً عادی گفت.* نه، داشتیم دنبالتون میومدیم.🗿🍚
زنیتسو:*یهویی برگشت سمت اینوسکه.* آخه چرااااااا؟!😭💔
میتسوری:*خندهش گرفت.* 🤭🌸
{حتی کابورامارو هم آروم سرشو بالا آورد و انگار به زنیتسو نگاه کرد.🐍}
اوبانای:*یه آه کوتاه کشید.* ...اگه انقدر دوست دارین بیاین، حداقل مخفیکاری رو یاد بگیرین.
زنیتسو:*سرشو پایین انداخت.* 🥲
اینوسکه:*بیتفاوت.* پس میتونیم بیایم؟🗿
اوبانای:*چند لحظه سکوت کرد.* ...نه.
اینوسکه: چرا؟🗿🍚
اوبانای: چون این مأموریت شوخی نیست.
میتسوری:*با مهربونی لبخند زد.* وقتی برگشتیم، براتون تعریف میکنیم، باشه؟🙂🌸
تانجیرو:*لبخند زد.* باشه.
زنیتسو:*آروم زیر لب.* عملیات کشف حقیقت... شکست خورد...🗿💔
اینوسکه:*دستشو بالا برد.* حالا که شکست خوردیم... بریم غذا بخوریم؟🗿🍚
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
ادامه دارد...🐍🎀
نویسنده ✍️: خووووووو😂🐍🎀 این بار اینوسکه حتی قبل از اینکه زنیتسو یه دروغ درست کنه، همه چیو لو داددددد🤣🍚 آخرشم اوبانای با یه جواب «نه» کل عملیات کارآگاهی رو نابود کرد😂💔 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۱۰۸
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط