{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معشوق بود و قایق چوبی و آب بود،

معشوق بود و قایق چوبی و آب بود،
پارو شکسته بود و فقط آفتاب بود،

خُشکی نبود جز افق و آب بیکران،
و گاه یک جزیره که آن هم سراب بود،

تنهاترین پرنده که در آسمان صاف...
هر لحظه دورتر شد و کوچک عقاب بود،

نه باد و سایه بود و نه حتی نشانه ای...
در بزمِ روی آبِ من از اضطراب بود،

لبخند ناب یار و هوسهای قلب من،
از او تمام حاجت من مستجاب بود،

هر لب که طعم آن شده در وصف، بینظیر
ما بین رنگهای تمشک و شراب بود،

سرخوش شدم ز وصلت شیرینِ لب به لب،
در لحظه ای که لذت آن بی حساب بود،

نه بغض و حسرتی و نه تب در فراق یار
نه غصّه و غمی فقط افسوس خواب بود...
دیدگاه ها (۱)

ﺍﻣــﺮﻭﺯ ﺩﻟــﻢ ﺑــﺮﺍﯼ " ﺩﺍﺷــﺘــﻨــﺖ"ﭘــــﺮ ﮐــﻪ ﻧــﻪ ...ﭘـــ...

باران که می بارد ،تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می...

نمی دانم کدام را راضی کنم "دل" ی که میخواهد عاشق باشد .....

طواف عشق میخواهی، بیا دل را زیارت کُن شبیه قطره ی باران، کمی...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁴جونگکوک به انباری که مرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط