معشوق بود و قایق چوبی و آب بود،
معشوق بود و قایق چوبی و آب بود،
پارو شکسته بود و فقط آفتاب بود،
خُشکی نبود جز افق و آب بیکران،
و گاه یک جزیره که آن هم سراب بود،
تنهاترین پرنده که در آسمان صاف...
هر لحظه دورتر شد و کوچک عقاب بود،
نه باد و سایه بود و نه حتی نشانه ای...
در بزمِ روی آبِ من از اضطراب بود،
لبخند ناب یار و هوسهای قلب من،
از او تمام حاجت من مستجاب بود،
هر لب که طعم آن شده در وصف، بینظیر
ما بین رنگهای تمشک و شراب بود،
سرخوش شدم ز وصلت شیرینِ لب به لب،
در لحظه ای که لذت آن بی حساب بود،
نه بغض و حسرتی و نه تب در فراق یار
نه غصّه و غمی فقط افسوس خواب بود...
پارو شکسته بود و فقط آفتاب بود،
خُشکی نبود جز افق و آب بیکران،
و گاه یک جزیره که آن هم سراب بود،
تنهاترین پرنده که در آسمان صاف...
هر لحظه دورتر شد و کوچک عقاب بود،
نه باد و سایه بود و نه حتی نشانه ای...
در بزمِ روی آبِ من از اضطراب بود،
لبخند ناب یار و هوسهای قلب من،
از او تمام حاجت من مستجاب بود،
هر لب که طعم آن شده در وصف، بینظیر
ما بین رنگهای تمشک و شراب بود،
سرخوش شدم ز وصلت شیرینِ لب به لب،
در لحظه ای که لذت آن بی حساب بود،
نه بغض و حسرتی و نه تب در فراق یار
نه غصّه و غمی فقط افسوس خواب بود...
- ۷۶۱
- ۲۷ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط