پارت شانزدهم | قلبی که لو میرود...
پارت شانزدهم | قلبی که لو میرود...
از آن روزی که جنگکوک جان لیانا را نجات داده بود...
رابطهی آن دو، دیگر مثل قبل نبود.
هنوز هم کلکل میکردند...
هنوز هم هر دو سرِ حرفشان میایستادند...
اما میان تمام آن دعواها، چیزی تغییر کرده بود.
چیزی که هیچکدام حاضر نبودند به زبان بیاورند.
---
زنگ تفریح...
لیانا کنار پنجره ایستاده بود و مشغول نوشتن تکالیفش بود.
ناگهان صدای خندهی چند دختر از راهرو بلند شد.
ـ «جنگکوک اومد!»
مثل همیشه، چند دختر دور او جمع شدند.
یکی از آنها با لبخند گفت:
ـ «کوک، امروز بعد از مدرسه بریم کافه؟»
دیگری سریع اضافه کرد:
ـ «یا بیا باهم عکس بگیریم!»
جنگکوک حتی نگاهشان هم نکرد.
ـ «نه.»
و بیتفاوت از کنارشان رد شد.
همه با ناامیدی پراکنده شدند.
لیانا بیاختیار لبخند کوچکی زد.
«پس فقط با من اینجوری رفتار نمیکنه...»
اما درست همان لحظه، جنگکوک روبهرویش ایستاد.
یک پاکت کوچک روی میزش گذاشت.
ـ «مال توئه.»
لیانا با تعجب پاکت را باز کرد.
داخلش یک جعبه چسب زخم، پماد و چند باند کوچک بود.
همان زخمی که چند روز قبل روی زانویش افتاده بود...
جنگکوک یادش مانده بود.
لیانا آرام گفت:
ـ «لازم نبود...»
جنگکوک شانهای بالا انداخت.
ـ «دیدم هنوز زخمت خوب نشده.»
بعد، بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کلاس بیرون رفت.
لیانا فقط به جعبهی کوچک داخل دستش خیره مانده بود.
لبخندی ناخودآگاه روی لبش نشست.
---
تمام این صحنه...
از پشت در کلاس، توسط هانا دیده شد.
او با عصبانیت مشتهایش را گره کرد.
ـ «دیگه مطمئن شدم...»
ـ «جنگکوک داره عاشقش میشه.»
---
آخرین زنگ...
تیم بسکتبال مشغول تمرین بود.
لیانا برای تحویل دادن برگهی پروژه از کنار سالن رد میشد.
در همین لحظه، صدای یکی از بازیکنها را شنید.
ـ «هی کاپیتان!»
ـ «راست میگن از اون دختر جدید خوشت اومده؟»
چند نفر دیگر هم خندیدند.
همه منتظر جواب جنگکوک بودند.
او توپ را در دستش چرخاند...
نگاهش ناخودآگاه به لیانا افتاد که پشت در سالن ایستاده بود.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با خونسردی گفت:
ـ «مزخرف نگین...»
ـ «اون فقط یه دختر لجبازه.»
لیانا که این حرف را شنید، لبخندش محو شد.
آرام برگهی پروژه را روی نیمکت گذاشت و بدون اینکه وارد سالن شود، برگشت و رفت.
جنگکوک متوجه رفتنش شد...
اما دیگر دیر شده بود.
برای اولین بار...
حرفی که فقط برای پنهان کردن احساسش زده بود،
دل کسی را شکست که هر روز بیشتر از قبل، برایش مهم میشد.
پآیآن پآرت شانزدهم...🏀⃢💍
از آن روزی که جنگکوک جان لیانا را نجات داده بود...
رابطهی آن دو، دیگر مثل قبل نبود.
هنوز هم کلکل میکردند...
هنوز هم هر دو سرِ حرفشان میایستادند...
اما میان تمام آن دعواها، چیزی تغییر کرده بود.
چیزی که هیچکدام حاضر نبودند به زبان بیاورند.
---
زنگ تفریح...
لیانا کنار پنجره ایستاده بود و مشغول نوشتن تکالیفش بود.
ناگهان صدای خندهی چند دختر از راهرو بلند شد.
ـ «جنگکوک اومد!»
مثل همیشه، چند دختر دور او جمع شدند.
یکی از آنها با لبخند گفت:
ـ «کوک، امروز بعد از مدرسه بریم کافه؟»
دیگری سریع اضافه کرد:
ـ «یا بیا باهم عکس بگیریم!»
جنگکوک حتی نگاهشان هم نکرد.
ـ «نه.»
و بیتفاوت از کنارشان رد شد.
همه با ناامیدی پراکنده شدند.
لیانا بیاختیار لبخند کوچکی زد.
«پس فقط با من اینجوری رفتار نمیکنه...»
اما درست همان لحظه، جنگکوک روبهرویش ایستاد.
یک پاکت کوچک روی میزش گذاشت.
ـ «مال توئه.»
لیانا با تعجب پاکت را باز کرد.
داخلش یک جعبه چسب زخم، پماد و چند باند کوچک بود.
همان زخمی که چند روز قبل روی زانویش افتاده بود...
جنگکوک یادش مانده بود.
لیانا آرام گفت:
ـ «لازم نبود...»
جنگکوک شانهای بالا انداخت.
ـ «دیدم هنوز زخمت خوب نشده.»
بعد، بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کلاس بیرون رفت.
لیانا فقط به جعبهی کوچک داخل دستش خیره مانده بود.
لبخندی ناخودآگاه روی لبش نشست.
---
تمام این صحنه...
از پشت در کلاس، توسط هانا دیده شد.
او با عصبانیت مشتهایش را گره کرد.
ـ «دیگه مطمئن شدم...»
ـ «جنگکوک داره عاشقش میشه.»
---
آخرین زنگ...
تیم بسکتبال مشغول تمرین بود.
لیانا برای تحویل دادن برگهی پروژه از کنار سالن رد میشد.
در همین لحظه، صدای یکی از بازیکنها را شنید.
ـ «هی کاپیتان!»
ـ «راست میگن از اون دختر جدید خوشت اومده؟»
چند نفر دیگر هم خندیدند.
همه منتظر جواب جنگکوک بودند.
او توپ را در دستش چرخاند...
نگاهش ناخودآگاه به لیانا افتاد که پشت در سالن ایستاده بود.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با خونسردی گفت:
ـ «مزخرف نگین...»
ـ «اون فقط یه دختر لجبازه.»
لیانا که این حرف را شنید، لبخندش محو شد.
آرام برگهی پروژه را روی نیمکت گذاشت و بدون اینکه وارد سالن شود، برگشت و رفت.
جنگکوک متوجه رفتنش شد...
اما دیگر دیر شده بود.
برای اولین بار...
حرفی که فقط برای پنهان کردن احساسش زده بود،
دل کسی را شکست که هر روز بیشتر از قبل، برایش مهم میشد.
پآیآن پآرت شانزدهم...🏀⃢💍
- ۵۴۷
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط