{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

- یادمه اونجا خیلی غمگین بودم، غمگین نه! درواقع تهی بودم.

- یادمه اونجا خیلی غمگین بودم، غمگین نه! درواقع تهی بودم. نه آرزویی توی وجودم پیدا میکردم و نه دل خوشی‌ای. یکی از پاهام و بلند کردم و سعی کردم داخل آب زلال فرو کنم ولی سرد بود! یخ زدم، دلهره وجودم رو گرفت و من رو به عقب کشید. منه لعنتی هنوزم میخواستم زندگی کنم. افسردگی، تنهایی و درد.. هیچ کدومشون نمیتونست من رو راضی به نبودن کنه.
دیدگاه ها (۰)

او میتوانست درمانش کند. التیامش دهد اما نداد. نداد چون دیوان...

دوستان می‌خوام شدت بی کسیمتنهایی ایماضافی بودنم بهتون نشون ب...

من همین الانش هم اون رو از دست دادم، انگار من و اون فقط چند ...

جادویی عشق part 25لباسي که کنارم گذاشته بودن رو بلند کردم و ...

راز الف زمرودی. پارت ۱(بالاخره تابستون)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط