{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« عشق یک طرفه »

« عشق یک طرفه »

Part 1
( ویوی سلوین )
صدای تیز آلارم، سکوتِ صبح را شکست.
چشم‌هایم را به سختی باز کردم و نگاهم روی ساعت افتاد؛ هفت صبح بود.
مثل هر روز، از تخت بیرون آمدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. بعد از انجام کارهای صبحگاهی، به اتاقم برگشتم و روتین همیشگی‌ام را شروع کردم؛ همان کارهای کوچک و تکراری که به روزم نظم می‌دادند، حتی اگر دلم هیچ نظمی نمی‌شناخت.

جلوی آینه ایستادم و لباسى انتخاب کردم که هم زیبا باشد و هم حال و هوایم را بهتر کند. کمی میکاپ ملایم، چند قطره از عطری که بویش همیشه برایم حسِ اعتمادبه‌نفس می‌آورد، و چند اکسسوری ظریف...
امروز باید قوی به نظر می‌رسیدم؛ حتی اگر درونم چیز دیگری می‌گفت.

کیفم را برداشتم و راهی مغازه‌ام شدم.
در را که باز کردم، بوی گل‌های تازه و فضای آرام مغازه مثل همیشه به استقبالم آمد. خیلی زود چند مشتری وارد شدند و من، با لبخندی حرفه‌ای، مشغول درست کردن دسته‌گل‌هایی شدم که قرار بود احساسات آدم‌های دیگر را منتقل کنند؛ گل‌هایی برای عشق، برای عذرخواهی، برای تولد، برای دلتنگی...
اما کسی نمی‌دانست خودِ من مدت‌هاست با شاخه‌های زخمیِ احساسم زندگی می‌کنم.


( ویوی یونگی )
صبح را با صدای آلارم شروع کردم. ساعت هفت بود.
از تخت بلند شدم، کارهای روزمره‌ام را انجام دادم و بعد سراغ کمدم رفتم. یک کت‌وشلوار شیک انتخاب کردم؛ ساده، رسمی، دقیقاً همان چیزی که به من حس آمادگی می‌داد.
کمی از عطر تلخم استفاده کردم؛ عطری که بویش مثل خودم سرد بود، اما ماندگار. ساعت مچی‌ام را بستم و بی‌آن‌که در آینه بیشتر از چند ثانیه نگاه کنم، به سمت پارکینگ رفتم.

ماشین را روشن کردم و راهی کمپانی شدم.
روز دیگری از همان روزهای تکراری، همان جلسه‌های بی‌پایان، همان مسئولیت‌هایی که اجازه نمی‌دادند به چیزی غیر از کار فکر کنم...
یا شاید من فقط به خودم اجازه نمی‌دادم.

(سه ساعت بعد)

( ویوی سلوین )
حدود سه ساعت گذشته بود.
دستم هنوز بوی گل می‌داد و مغازه کم‌کم خلوت شده بود. آخرین سفارش را هم تحویل دادم و نفس عمیقی کشیدم.
سپس درِ مغازه را بستم. امروز دیگر برای ماندن نبود؛ امروز روزِ تعیینِ سرنوشت بود.

نگاهم روی ساعت ماند و قلبم بی‌اختیار تندتر زد. فردا شب؛ همین فردا شب قرار بود مهمانی بزرگی که خودم ترتیب داده بودم، شروع شود. مهمانی‌ای که تمامِ دلیلم برای برپایی‌اش، فقط و فقط یونگی بود.
می‌خواستم در میانِ هیاهوی مهمانی، او را کنار بکشم و تمامِ حرف‌هایی که سال‌ها در دلم تلنبار کرده بودم، به گوشش برسانم.

اما قبل از آن، باید مطمئن می‌شدم که او به این مهمانی می‌آید.
با همین فکر، کیفم را برداشتم و به سمت کمپانی راه افتادم. باید او را می‌دیدم، باید دعوتش می‌کردم؛ نه با یک پیامکِ ساده، نه با یک تلفنِ گذرا، بلکه با دیدنِ برقِ اطمینان در چشمانش که بگوید: «بله، حتماً خواهم آمد.»

وقتی به کمپانی رسیدم، نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم.
نمی‌دانستم چه واکنشی نشان خواهد داد. آیا دعوتِ مرا با تعجب می‌پذیرد؟ یا باز هم مانند همیشه، با نگاهی سرد و بی‌تفاوت از کنارم رد می‌شود؟
هرچه بود، باید امتحان می‌کردم.
شاید این مهمانی، سکوی پرتابِ من به سوی او بود... و شاید هم آخرین فرصت.

شرایط پارت بعدی :
۱۰ لایک
۶ کامنت
۳ بازنشر
( تا شرطا نرسه پارت بعدی رو آپلود نمی کنم قشنگا )
دیدگاه ها (۰)

بانومون فالو‌ بشه حتما 🫶✨@deadxx

سیسی گلم هست حمایتش کنید قشنگا 🌕✨@ghbdhfjkk

Part:3 $شوهر پولی

عکس رو ولش کنید . اطلاعات درباره ی زنجیر کوراپیکا است. بچه ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط