رمان سوکوکو p7
دازایی: هلو کله هویجی
چوویا: ایهیم (الان جواب سلام دازایی رو داد) خواستم درمورد یچیزی باهات حرف بزنم
اوسکوچی: تا....کجاشو....شنیدی..چوویا..سان؟
چوویا: خب تا هرجاشو شنیده باشم مهمه؟
دازایی: غیرتی نشو بانی نارنجیم
چوویا سرخ شد: غیرتی..نشدم
دازایی: اوهوم تو راس میگی(خر خودتی)
اوسکوچی: من...رفع زحمت..کنم
اوسکوچی رفت...،
چوویا: خب
دازایی: چی شده؟
چوویا: چیزی نشده اوسکوچی هم چیزی نمیگفت مگه نه؟
دازایی: ب تو چه؟
چوویا:؟
دازایی: مگه تو فقط برای موری همکارم نشدی؟
چوویا: اما تو....
دازایی:؟
چوویا:(درسته دازایی تو حال خودش نبود)
(اشاره ب پارت ۴)
دازایی: خب؟
چوویا: فقط خواستم بگم امشب باید اینجا بمونی و موری گفته تو اتاق من بمونی
دازایی:😏 (حتما فکر کرده اونشب که شرط بستیمو یادم نیس نکنه یادش رفته من مستیمو یادم نمیره؟) باشه
چوویا: بای بای
دازایی: خداحافظ چوچو جونم
چوویا: خدافظ
شب...،
دازایی: علیک سلام چوویا
چوویا: سلا.... اون مشرو*ب چیمیگه دستت دازایی؟باز مست کردی؟
دازایی: تاچیهارا تعارف کرد
چوویا: تو هم که خدا خواسته نه؟ بیا بشین اونم بده من
دازایی: بیا شرط بندی کنیم
چوویا: نمیام
دازایی: خواستم بگم اون یکی باید یک روز کامل از دستورات برنده اطاعت کنه
چوویا: خب چ شرطی؟
دازایی: 😏 ایندفعه تو بگو
چوویا: خیلی خب اول از همه تقلب نداریم بعدم اون بطری بده من خب بریم سراغ شرط امممممممممممممممم آها سر اینکه ساعت چند بیدار میشی
دازایی: یعنی میخوای بگی منو بهتر از خودم میشناسی؟
چوویا: من میگم ۸ بیدار میشی
دازایی: من میگم تا لنگه ظهر خوابم
دازایی بخاطر دیدن خواب بد ساعت ۸ و ۱۳ دقیقه بیدار میشود
چوویا: هه بدبخت😏
دازایی: تسلیم😏 مث اینکه واقعا منو بهتر از خودم میشناسی
چوویا: خب خب خب خبببببببب
چوویا: ایهیم (الان جواب سلام دازایی رو داد) خواستم درمورد یچیزی باهات حرف بزنم
اوسکوچی: تا....کجاشو....شنیدی..چوویا..سان؟
چوویا: خب تا هرجاشو شنیده باشم مهمه؟
دازایی: غیرتی نشو بانی نارنجیم
چوویا سرخ شد: غیرتی..نشدم
دازایی: اوهوم تو راس میگی(خر خودتی)
اوسکوچی: من...رفع زحمت..کنم
اوسکوچی رفت...،
چوویا: خب
دازایی: چی شده؟
چوویا: چیزی نشده اوسکوچی هم چیزی نمیگفت مگه نه؟
دازایی: ب تو چه؟
چوویا:؟
دازایی: مگه تو فقط برای موری همکارم نشدی؟
چوویا: اما تو....
دازایی:؟
چوویا:(درسته دازایی تو حال خودش نبود)
(اشاره ب پارت ۴)
دازایی: خب؟
چوویا: فقط خواستم بگم امشب باید اینجا بمونی و موری گفته تو اتاق من بمونی
دازایی:😏 (حتما فکر کرده اونشب که شرط بستیمو یادم نیس نکنه یادش رفته من مستیمو یادم نمیره؟) باشه
چوویا: بای بای
دازایی: خداحافظ چوچو جونم
چوویا: خدافظ
شب...،
دازایی: علیک سلام چوویا
چوویا: سلا.... اون مشرو*ب چیمیگه دستت دازایی؟باز مست کردی؟
دازایی: تاچیهارا تعارف کرد
چوویا: تو هم که خدا خواسته نه؟ بیا بشین اونم بده من
دازایی: بیا شرط بندی کنیم
چوویا: نمیام
دازایی: خواستم بگم اون یکی باید یک روز کامل از دستورات برنده اطاعت کنه
چوویا: خب چ شرطی؟
دازایی: 😏 ایندفعه تو بگو
چوویا: خیلی خب اول از همه تقلب نداریم بعدم اون بطری بده من خب بریم سراغ شرط امممممممممممممممم آها سر اینکه ساعت چند بیدار میشی
دازایی: یعنی میخوای بگی منو بهتر از خودم میشناسی؟
چوویا: من میگم ۸ بیدار میشی
دازایی: من میگم تا لنگه ظهر خوابم
دازایی بخاطر دیدن خواب بد ساعت ۸ و ۱۳ دقیقه بیدار میشود
چوویا: هه بدبخت😏
دازایی: تسلیم😏 مث اینکه واقعا منو بهتر از خودم میشناسی
چوویا: خب خب خب خبببببببب
- ۲.۹k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط