Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۸
Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۸
جیمین با دست و پاهای لرزان وارده اتاق هویون شد اما با تخت خالی مواجه شد تند سمته پرستار دوید و با صدای بلندی داد زد : هویون کجاست
پرستار با شوک لب زد : ایشون با کمک پرستار ها به پشت بام رفتند آقا
جیمین با شتاب از اتاق خارج شد و با سرعتی که حتا خودش هم متوجه نبود به پشت بام هجوم برد، پله ها را یکی یکی طی کرد تا اینکه به درب فلزی رسید نفس زنان دستش را روی دستگیره گذاشت و بازش کرد
قلبش با دیدن دختر مو بلندی که در وسط آن فضای باز ایستاده بود لرزید
اشک در چشمانش جمع شد اگر یک دقیقه دیگر آنجا میایستاد قلبش هم ایست میکرد، با حسرت یک و نیم سال قدم برداشت، مرد از موهای بلندی که نسیم ملایم آنها را به صورت دختر میزد لبخند بر لبانش آمد اطراف برایش تار بود هیچی جز صورت رنگ پریده و موهای بلند دختر را نمیدید
فکر میکرد هر قدمش سالها طول میکشد، پس با دویدن خودش را بهش رساند و با یه حرکت در آغوش اش گرفت و از زمین بلندش کرد هویون با اشک های که در چشم هایش برق میزدند دست هایش را دوره گردن جیمین حلقه کرد لبخند پر از احساسی زد و گفت : جیمین
جیمین هنوزم در شوک بود حال یه لحظه هم عشق اش را بر زمین نمیگذاشت ترس از دست دادنش به جانش افتاده بود با لبخند پر از حسرتی بلند بلند خندید و گفت : بیا از اول شروع کنیم عشقم
هویون با شنیدن کلمه عشقم قلبش آواره های قلبش ویران شده لب زد : باشه از اول شروع کنیم دوست دارم
خوب اینم از پایان داستان برده امیدوارم خیلی خوشتون اومده باشه من با تمام وجودم و علاقم نوشتمش توی تک به تک کلماتش احساساتم ریخته شد هیچ توهینی هم به اعضای بی تی اس نشده
فقط یه داستان قشنگ بوده دلم براش تنگ میشه بعد ها
دوستون دارم با احترام لی یونجین اعظم 💝💝 💝🙂↕️🙂↕️ 🙂↕️
جیمین با دست و پاهای لرزان وارده اتاق هویون شد اما با تخت خالی مواجه شد تند سمته پرستار دوید و با صدای بلندی داد زد : هویون کجاست
پرستار با شوک لب زد : ایشون با کمک پرستار ها به پشت بام رفتند آقا
جیمین با شتاب از اتاق خارج شد و با سرعتی که حتا خودش هم متوجه نبود به پشت بام هجوم برد، پله ها را یکی یکی طی کرد تا اینکه به درب فلزی رسید نفس زنان دستش را روی دستگیره گذاشت و بازش کرد
قلبش با دیدن دختر مو بلندی که در وسط آن فضای باز ایستاده بود لرزید
اشک در چشمانش جمع شد اگر یک دقیقه دیگر آنجا میایستاد قلبش هم ایست میکرد، با حسرت یک و نیم سال قدم برداشت، مرد از موهای بلندی که نسیم ملایم آنها را به صورت دختر میزد لبخند بر لبانش آمد اطراف برایش تار بود هیچی جز صورت رنگ پریده و موهای بلند دختر را نمیدید
فکر میکرد هر قدمش سالها طول میکشد، پس با دویدن خودش را بهش رساند و با یه حرکت در آغوش اش گرفت و از زمین بلندش کرد هویون با اشک های که در چشم هایش برق میزدند دست هایش را دوره گردن جیمین حلقه کرد لبخند پر از احساسی زد و گفت : جیمین
جیمین هنوزم در شوک بود حال یه لحظه هم عشق اش را بر زمین نمیگذاشت ترس از دست دادنش به جانش افتاده بود با لبخند پر از حسرتی بلند بلند خندید و گفت : بیا از اول شروع کنیم عشقم
هویون با شنیدن کلمه عشقم قلبش آواره های قلبش ویران شده لب زد : باشه از اول شروع کنیم دوست دارم
خوب اینم از پایان داستان برده امیدوارم خیلی خوشتون اومده باشه من با تمام وجودم و علاقم نوشتمش توی تک به تک کلماتش احساساتم ریخته شد هیچ توهینی هم به اعضای بی تی اس نشده
فقط یه داستان قشنگ بوده دلم براش تنگ میشه بعد ها
دوستون دارم با احترام لی یونجین اعظم 💝💝 💝🙂↕️🙂↕️ 🙂↕️
- ۱.۲k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط