p
p8☆
میا: فقط پدر وقتی دایانا داشت دربارع شما حرف میزد شما رو مرد شرور صداتون کردن.
جعون: چون بهش حقیقت رو گفته بودم و چون دختر واقعیم نیس کینه به دل داره. من اونو مثل بچه ی خودم دوس داشتم.
راوی: برای پیدا کردن جادوگر و خانواده ی دایانا باید ۴ تایی میرفتن بوسان چون مسیرشون یکی بود.
جیمین: برادر من باید از طرف شمال برم و شما از طرف جنوب.
کوک: باشه پس جدا میشیم.
بعد چند ساعت جیمین جادوگر رو پیدا کرد ولی هنوز جعون اینا خانواده دایانا رو پیدا نکرده بودن.
کوک: تهیونگ هنوز نرسیدیم؟
وی: الاناس که برسیم.. طبق گفته GPSاونا اونجان.
به یه کلبه چوبی اشاره میکنه..
میا: پدر اجازه بدین اول من برم..
کوک: باشه..
میا اول رفت و کوک و تهیونگ هم پشت میا.
وارد کلبه شدن مرد و زنی تقریبا میان سال بودن داشتن غذا میخوردن..
زن: شما کی هستین؟
کوک: ما اومدیم شما رو به همراه خودمون ببریم..
مرد: تا نگین ما رو کجا میرین ما هیجا نمیریم..
میا: میری دخترتونو پیدا کنیم.
زن: ما که دختر نداریم..
میا: مگه شما دختری به اسم دایانا رو کنار ساحل رها نکردین...
مرد: درسته ولی چطور زنده مونده؟
کوک: من بزرگش کردم. ولی وقتی فهمید پدر واقیعیش نیستم فرار کرد.
میا: حالا با ما بیاین بریم تا پیداش کنیم.
مرد و زن همراه اونا رفتن و با جیمین هم قرار شد برگردن قصر..
کوک: به جادوگر بگین بیاد داخل...
هوان: از من چی میخواین..؟
کوک: یادته باهم شهر مروارید سفید رو طلسم کردیم..
(مروارید سفید همون شهر متروکه رو میگه)
هوان: بله یادم میاد.
کوک: میتونی طلسمش رو بشکنی؟
هوان: شاید بتونم باید چند روز زمان بدین بهم..
میا: فقط پدر وقتی دایانا داشت دربارع شما حرف میزد شما رو مرد شرور صداتون کردن.
جعون: چون بهش حقیقت رو گفته بودم و چون دختر واقعیم نیس کینه به دل داره. من اونو مثل بچه ی خودم دوس داشتم.
راوی: برای پیدا کردن جادوگر و خانواده ی دایانا باید ۴ تایی میرفتن بوسان چون مسیرشون یکی بود.
جیمین: برادر من باید از طرف شمال برم و شما از طرف جنوب.
کوک: باشه پس جدا میشیم.
بعد چند ساعت جیمین جادوگر رو پیدا کرد ولی هنوز جعون اینا خانواده دایانا رو پیدا نکرده بودن.
کوک: تهیونگ هنوز نرسیدیم؟
وی: الاناس که برسیم.. طبق گفته GPSاونا اونجان.
به یه کلبه چوبی اشاره میکنه..
میا: پدر اجازه بدین اول من برم..
کوک: باشه..
میا اول رفت و کوک و تهیونگ هم پشت میا.
وارد کلبه شدن مرد و زنی تقریبا میان سال بودن داشتن غذا میخوردن..
زن: شما کی هستین؟
کوک: ما اومدیم شما رو به همراه خودمون ببریم..
مرد: تا نگین ما رو کجا میرین ما هیجا نمیریم..
میا: میری دخترتونو پیدا کنیم.
زن: ما که دختر نداریم..
میا: مگه شما دختری به اسم دایانا رو کنار ساحل رها نکردین...
مرد: درسته ولی چطور زنده مونده؟
کوک: من بزرگش کردم. ولی وقتی فهمید پدر واقیعیش نیستم فرار کرد.
میا: حالا با ما بیاین بریم تا پیداش کنیم.
مرد و زن همراه اونا رفتن و با جیمین هم قرار شد برگردن قصر..
کوک: به جادوگر بگین بیاد داخل...
هوان: از من چی میخواین..؟
کوک: یادته باهم شهر مروارید سفید رو طلسم کردیم..
(مروارید سفید همون شهر متروکه رو میگه)
هوان: بله یادم میاد.
کوک: میتونی طلسمش رو بشکنی؟
هوان: شاید بتونم باید چند روز زمان بدین بهم..
- ۴.۷k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط