رمان شیرین ترین رویا پارت
رمان شیرین ترین رویا پارت ۲
یه مرد گرفتش یه چند دیقه درحال نگاه کردن هم بودن که یهو جیمین به خودش اومد از بغل مرد اومد بیرون
جیمین : من واقعا مغذرت میخوام
مرد : موردی نداره فقط شما نمیدونید اینجا کجا میشه
جیمین : نه خب راستش من تا جایی که یادمه تو اتاق خوابم بودم داشتم میخوابیدم که از اینجا سر در اوردم عجیب مگه نه
مرد : خب راستش منم نمیدونم چجوری از اینجا سردراوردم من بعد دعا با مادر پدرم رفتم تو اتاقمو خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم اینجا بودم
جیمین : پس انگار هر دومون یه مشکل داریم راستی من پارک جیمینم
مرد : منم مین یونگیم
جیمین : خوشبختم راستی ما چجوری باید از اینجا بریم
یونگی : نمیدون.......
میخواست حرفشو ادامه بده که یهو یه مرد غریبه که شبیه جادوگرا لباس پوشیده بود پرید وسط حرفش
جادوگر : شما برای باز گشت به دنیای خودتون باید چند قوانین رو رعایت کنید و یه کار رو انجام بدید چیزی رو پیدا کنید
یونگی : خب چیو باید پیدا کنیم
جادوگر : گلی طلایی که کمیاب ترین گل جهان است و برای پیدا کردن ان باید از راه خیلی سختی عبور کنید و فراموش نکنید که اینجا دنیاییاز جادو هست که هرکسی جادوی مخصوص به خودش رو داره
بعد از این حرف جادوگر یه گوی طلایی رو جلوی دو پسر اورد
جادوگر : دست تون رو روش بزارید
جیمین و یونگی دستشون رو روی گوی گذاشتن که در طرف یونگی نور قرمز و از طرف جیمین نور ابی و یه سایه ی قرمز و ابی عجیب وارد بدنشون شد و هردو لباساشون تغییر کرد
جیمین : خیله خب الان باید چه قوانینی رو رعایت کنیم
جادوگر : چهار قوانین وجود داره
یک ـ هرگز بیشتر از سی ثانیه تو چشمای هم زل نزنید
دو ـ مراقب هم دیگه باشید منکنه اونی که کنارتونه خودتون نباشید
سه ـ هرگز عاشق هم نشید هرگز
و بعد به صورت نوری طلایی در اسمان ناپدید شد
چهار ـ هرگز هم دیگرو وسط بازی به فاک ندید
یونگی : عه عععععع
جیمین : اهم اهم ..... چیزه فک کنم بهتر دیگه بریم
یونگی : اره کاملاً موافقم
ادامه دارد........
اینم پارت دو الان دیگه احتمالا تهکوک اپ کنم و اگه کم یا بد شد معذرت🫠
یه مرد گرفتش یه چند دیقه درحال نگاه کردن هم بودن که یهو جیمین به خودش اومد از بغل مرد اومد بیرون
جیمین : من واقعا مغذرت میخوام
مرد : موردی نداره فقط شما نمیدونید اینجا کجا میشه
جیمین : نه خب راستش من تا جایی که یادمه تو اتاق خوابم بودم داشتم میخوابیدم که از اینجا سر در اوردم عجیب مگه نه
مرد : خب راستش منم نمیدونم چجوری از اینجا سردراوردم من بعد دعا با مادر پدرم رفتم تو اتاقمو خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم اینجا بودم
جیمین : پس انگار هر دومون یه مشکل داریم راستی من پارک جیمینم
مرد : منم مین یونگیم
جیمین : خوشبختم راستی ما چجوری باید از اینجا بریم
یونگی : نمیدون.......
میخواست حرفشو ادامه بده که یهو یه مرد غریبه که شبیه جادوگرا لباس پوشیده بود پرید وسط حرفش
جادوگر : شما برای باز گشت به دنیای خودتون باید چند قوانین رو رعایت کنید و یه کار رو انجام بدید چیزی رو پیدا کنید
یونگی : خب چیو باید پیدا کنیم
جادوگر : گلی طلایی که کمیاب ترین گل جهان است و برای پیدا کردن ان باید از راه خیلی سختی عبور کنید و فراموش نکنید که اینجا دنیاییاز جادو هست که هرکسی جادوی مخصوص به خودش رو داره
بعد از این حرف جادوگر یه گوی طلایی رو جلوی دو پسر اورد
جادوگر : دست تون رو روش بزارید
جیمین و یونگی دستشون رو روی گوی گذاشتن که در طرف یونگی نور قرمز و از طرف جیمین نور ابی و یه سایه ی قرمز و ابی عجیب وارد بدنشون شد و هردو لباساشون تغییر کرد
جیمین : خیله خب الان باید چه قوانینی رو رعایت کنیم
جادوگر : چهار قوانین وجود داره
یک ـ هرگز بیشتر از سی ثانیه تو چشمای هم زل نزنید
دو ـ مراقب هم دیگه باشید منکنه اونی که کنارتونه خودتون نباشید
سه ـ هرگز عاشق هم نشید هرگز
و بعد به صورت نوری طلایی در اسمان ناپدید شد
چهار ـ هرگز هم دیگرو وسط بازی به فاک ندید
یونگی : عه عععععع
جیمین : اهم اهم ..... چیزه فک کنم بهتر دیگه بریم
یونگی : اره کاملاً موافقم
ادامه دارد........
اینم پارت دو الان دیگه احتمالا تهکوک اپ کنم و اگه کم یا بد شد معذرت🫠
- ۲۰۶
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط