{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است
مرا در اوج می‌خواهی تماشا کن، تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی‌گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
دیدگاه ها (۲۲)

کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغ...

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد حوا که لب گشود عسل اختراع شد ...

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا بی فروغم کرده سنگ بچه های ر...

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می ...

«دنیا خیلی بی‌رحمه بابا… آدم‌ها برای رفتن آماده می‌شن، اما م...

پارت هشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط