ای اشک روان بگو تا بگویم چو دل‌افزای مرا

ای اشک روان بگو تا بگویم چو دل‌افزای مرا
آن باغ و بهار و فصل خزان و آن تماشای مرا
چون یاد کنی یا نکنی شبی تو شبهای مرا
اندیشه مکن پاییز آخرقصه و بی‌ادبیهای مرا

/ سعید
دیدگاه ها (۱)

گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتانآمد آن گل‌عِذار کوفت مَرا ...

شکسته بغض توام گریه در گلو پاییز تو از کدام دیاری به من بگو،...

چو نمازِ شامِ هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نو...

در دلمـ افتاد مرگی همچو برگی در خزانای خزان آرزوهایمـ بهار م...

( فکر کن چقدر بی شرف هستی اومدی پست راجب جوون های ایران رو‌گ...

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

ماه من غصه چرا ؟!آسمان را بنگرکه هنوزبعدِ صدها شب و روزمثل آ...

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقت...

داستان دختر برفی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط