باز دیشب خواب تورا دیدم
باز دیشب خواب تورا دیدم
که خمیده قامت ایستاده
و زین غبار مه آلود بر گناهم خیره شدی
ناله ات را میشنیدم
اشک را در نگاهت میدیدم
و بی توجه به غم نگاهت
ره نامعلوم خویش رفتم
دردا تو غمزده و اندوهگین باز ز من گذشتی
یاد بگذشته خواب ز چشمم ربود
خدایا...چرا هیچ وقت ره به سرّ نگاهش نبردم
چرا هر لحظه در انتظار صدایش بودم
تا بگوید بس است...
چرا پا بر هستیش نهادم
مگر شاعر را دلی شیدا ندادی
پس بگو چرا هیچ ز او نفهمیدم
چرا اینقدر او را آزردم
او که گنا ...
که خمیده قامت ایستاده
و زین غبار مه آلود بر گناهم خیره شدی
ناله ات را میشنیدم
اشک را در نگاهت میدیدم
و بی توجه به غم نگاهت
ره نامعلوم خویش رفتم
دردا تو غمزده و اندوهگین باز ز من گذشتی
یاد بگذشته خواب ز چشمم ربود
خدایا...چرا هیچ وقت ره به سرّ نگاهش نبردم
چرا هر لحظه در انتظار صدایش بودم
تا بگوید بس است...
چرا پا بر هستیش نهادم
مگر شاعر را دلی شیدا ندادی
پس بگو چرا هیچ ز او نفهمیدم
چرا اینقدر او را آزردم
او که گنا ...
- ۴۴۴
- ۰۷ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط