{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح آن روز

𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2


صبح آن روز...

موهای نسبتاً کوتاهش را شانه کرد و نرم روی شانه‌هایش رها کرد. مثل همیشه، آرایشی ملایم روی صورتش نشاند و بعد، با برداشتن رژ قرمز رنگش، مقابل آینه به خودش خیره شد.

ناگهان خاطره‌ی دیشب مثل جرقه‌ای در ذهنش زبانه کشید؛ همین رژ لب سرخ، دیشب روی لب‌هاش بود...
با هجوم آن فکر، اخمی میان ابروهایش نشست و بی‌درنگ رژ را کنار گذاشت.

دستانش را دو طرف میز آرایش گذاشت و سرش را پایین انداخت.
نفس عمیقی کشید، اما فایده‌ای نداشت؛ قلبش با یادآوری دیشب، دوباره بی‌قرار می‌تپید.

یک قدم به عقب برداشت و صاف ایستاد. ناخودآگاه انگشتش را به سمت لب‌هایش برد و آرام لمسشان کرد. پوزخند تلخ و غمگینی گوشه‌ی لبش جان گرفت و همان‌جا خشک شد. انگار حتی بعد ده سال بازم به خاطر بوسه هاش بی قرار بود!

اما بلافاصله سرش را تکان داد؛ انگار می‌خواست از هجوم افکارش فرار کند، هرچند میدانست بی‌فایده است.

دوباره به آینه نزدیک شد. این‌بار به جای اون رژ، برق لب را برداشت و آرام روی لب‌هایش کشید. سپس کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد.

.
.
.

وقتی به مدرسه رسید، ماشینش را نزدیکی ساختمان پارک کرد و پیاده شد. با قدم‌هایی بلند خودش را به در ورودی رساند و وارد شد.

مثل همیشه، موجی از سروصدا و خنده‌های کودکانه در فضا پیچیده بود.
به سمت کلاسش قدم برداشت و با فشردن دستگیره، در را باز کرد.

لبخندی روی لب‌هایش نشاند؛ لبخندی که هرچند مصنوعی بود، اما نمی‌خواست حال بدش را به فضای کلاس منتقل کند.

با حضور او، همهمه‌ی کلاس آرام گرفت و نگاه‌های منتظر دانش‌آموزان به سمتش چرخید.
لوسیا کیفش را روی میز گذاشت و با لبخندی گرم، تدریسش رو شروع کرد.

.
.
.

ساعت‌های زیادی گذشت.

خسته، دستی میان موهایش کشید و آن‌ها را به عقب فرستاد. بعد چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید و خودش را روی نیمکت پارکی که نشسته بود، کمی جابه‌جا کرد.

باد ملایمی موهایش را نوازش‌وار به اطراف می‌پراکند، اما ذهنش همچنان درگیر آن شب بود.

واقعاً جونگکوک اون جا چیکار می‌کرد؟
از کی به اسپانیا برگشته بود؟
و چطور پیداش کرده بود؟

سؤال‌های بی‌جواب یکی‌یکی در ذهنش جان می‌گرفتند؛ سؤال‌هایی که پاسخشان را کسی جز خودِ جونگکوک نمی‌دانست.

با شنیدن صدای ناگهانی کسی، چشم‌هایش را باز کرد...

ادامه دارد...
لایک و کامنت فراموش نشه.
دیدگاه ها (۵)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2لوسیا با شنیدن آن صدای ناگهانی،...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁵.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2 صدای دور شدن و صدای پاشنه‌های ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹².፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2ماشین با سرعت از خیابان‌های خلو...

پارت ۱۱ داخل کامنت..کامنت نزارید..

P10سئول مثل همیشه نورانی بود.هیونجین روی صندلی نشسته بود.داش...

P25از دور بهش نگاه میکرد.میخواست با نگاه چیزی بگه.دستی لای م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط