در این بامداد چیزی مینویسم که خودم هم باور نمیکنم شاید با ...
24^
در این بامداد ، چیزی مینویسم که خودم هم باور نمیکنم . شاید با نوشتنش باور پذیر شود.
او امشب اینجا بود .
تنها آمده بود .آمده بود یخچال صاحب مرده را تعمیر کند . من واقعا نمیخواستم زحمتی برایش درست کنم ! فقط سیما پشت تلفن پرسید چه خبر ، من جواب دادم که یخچال لعنتی دوباره از کار افتاده . او هم گفت که برادرم امروز بیکار است ، شاید کمکی از دستش بربیاید و من صدای او را میشنیدم که داشت به سیما میگفت برای من کار نتراش دختر !
به هر حال آمد .
احتمالا اگر سر سوزنی میتوانستم برایش جذاب باشم ، با دیدن آن خانه ی هردمبیل به طور کامل از چشمش افتادم . کاش قبل از آمدنش آن شلخته باراز را جمع میکردم یا حداقل کمی به خودم میرسیدم .
موهایش طبق معمول شانه نشده بود . پیراهن مشکی به تن داشت . وقتی از کنارم رد شد تا یخچالِ آبیِ رنگ و رو رفته ام را جا به جا کند ، کبودی زیر چشمش را دیدم . خدایا !
فراموش کردم که چه موقعیتی هستم . آه من هیچ کاره اش بودم . به من ربطی نداشت ! اما با قاطعیتی تمام گویی نزدیکترینِ زندگیش هستم ، پرسیدم :« چشمت چی شده؟» نیم خیز بود و به لوله های پشت یخچال خیره شده بود . مکثی کرد ،متعجب از سوالم . گفت :« هیچی . از پله ها افتادم .»
آه پله های عوضی ! چه دست سنگینی داشتند که لکه ای خون گوشه ی چشمش نقش بسته بود . دست پله ها بشکند.
کمی با موتور یخچال ور رفت . یخچالی که قدش تا شکم من میرسید ، از کمربندش بالاتر نمیزد . پرسیدم :« درست میشه ؟»
لبخندی دستپاچه تحویلم داد و به حالتی در آمیخته با شکایت گفت :« من مهندسی نفت خوندم ؛ سر از وسیله برقی در نمیارم . ولی امیدوارم ! نگران نباشین ، اگه دیدم نمیتونم میبرمش تعمیراتی .»
سیما ! شیمی دان مرا چه به تعمیر لوازم برقی؟ چرا زحمت میدهی برادرت را ؟
بعد از ور رفتن های فراوان ، موتور را سر جایش زد . کارش موثر افتاد . لبخند رضایتمندی تحویلم داد و گفت :« فعلا که درست شد!»
برایش چای ریختم . استکان کمر باریک را که از دستم گرفت ، ساعد تکه پاره ام را دید که پر از آثار بوسه ی تیغ بود . اما او مثل من غیرتی نشد ، حس نکرد کس و کارش هستم و نپرسید چه بلایی سر دستهایم آوردم . کنارش نشستم و محو تماشایش شدم که چای را داغ و تلخ سر میکشید . قلپی از چای و پکی از سیگار ؛ آه او کنارم نشسته بود . رویای نیمه شبهایم به حقیقت بدل شده بود . همیشه تصور میکردم کنارم است ، با او از مشکلات و درد ها و گذشته ام میگویم . با او از کابوس هایم میگویم و او مرا تسلی میدهد . حالا همه چیز محیا بود . کافی بود لب میگشودم.
انگشت روی زخمهای دستم کشیدم . تا لب گشودم اشک به چشمهایم هجوم آورد و بر گونه هایم تازاند . نه! برای گریستن زود بود! برای جوشش چشمه ی سیاه روی گونه های استخوانیم زود بود ، نمیخواستم شبیه آل شوم .
سر بالا کردم ، داشت اشک ها و زخمهایم را مینگریست . سیگارم را گوشه نعلبکی ساکت کردم . استکانش را روی کاشی ها گذاشت . دستمال حریری از جیبش بیرون کشید و دستم داد تا اشکهای سیاهم را پاک کنم . پرسید :« چیزی شده ؟» ترحم در صدایش فریاد میکشید . وقتی دید اشکهایم امان نمیدهند دوباره پرسید :« بخاطر چی ناراحتی ؟»
خواست دست بر شانه ام بگذارد به نشانه ی همدلی . دید شانه و کمرم برهنه است ، ترسید معذب شوم ؛ دست سردرگمش را به زانویش تکیه داد .
سرش را به زیر انداخت . زیر لب گفت :« متاسفم .»
دستش را از روی پایش گرفتم و فقط گفتم :« دو تا گلوله تو سینه ، یکی تو سر ...»
نمیدانم چرا چنین چیزی گفتم . چرا انقدر بی مقدمه . دستش که تا آن لحظه گرم بود ، مثل تکه گوشت منجمدی سرد شد . مردمک چشمانش گشاد مینمود . بلند شد و استکان هایمان را داخل سینک گذاشت .
بلند شدم . گفتم :« نشور !» گوش نداد .
ژاکتش را برداشت و رفت . یادش رفت خداحافظی کند . یادش رفت دستمال گلدوزی شده اش را پس بگیرد . یادش رفت بگوید هدیه ی تولدش را دوست داشته . یادش رفت بگوید چیزی میداند که اینطور بهم ریخته .
او رفت و من ماندم و دستمالی با گلهای آبی زنبق که بوی او را میداد .
_ مینا ، ششم ژوئن ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
در این بامداد ، چیزی مینویسم که خودم هم باور نمیکنم . شاید با نوشتنش باور پذیر شود.
او امشب اینجا بود .
تنها آمده بود .آمده بود یخچال صاحب مرده را تعمیر کند . من واقعا نمیخواستم زحمتی برایش درست کنم ! فقط سیما پشت تلفن پرسید چه خبر ، من جواب دادم که یخچال لعنتی دوباره از کار افتاده . او هم گفت که برادرم امروز بیکار است ، شاید کمکی از دستش بربیاید و من صدای او را میشنیدم که داشت به سیما میگفت برای من کار نتراش دختر !
به هر حال آمد .
احتمالا اگر سر سوزنی میتوانستم برایش جذاب باشم ، با دیدن آن خانه ی هردمبیل به طور کامل از چشمش افتادم . کاش قبل از آمدنش آن شلخته باراز را جمع میکردم یا حداقل کمی به خودم میرسیدم .
موهایش طبق معمول شانه نشده بود . پیراهن مشکی به تن داشت . وقتی از کنارم رد شد تا یخچالِ آبیِ رنگ و رو رفته ام را جا به جا کند ، کبودی زیر چشمش را دیدم . خدایا !
فراموش کردم که چه موقعیتی هستم . آه من هیچ کاره اش بودم . به من ربطی نداشت ! اما با قاطعیتی تمام گویی نزدیکترینِ زندگیش هستم ، پرسیدم :« چشمت چی شده؟» نیم خیز بود و به لوله های پشت یخچال خیره شده بود . مکثی کرد ،متعجب از سوالم . گفت :« هیچی . از پله ها افتادم .»
آه پله های عوضی ! چه دست سنگینی داشتند که لکه ای خون گوشه ی چشمش نقش بسته بود . دست پله ها بشکند.
کمی با موتور یخچال ور رفت . یخچالی که قدش تا شکم من میرسید ، از کمربندش بالاتر نمیزد . پرسیدم :« درست میشه ؟»
لبخندی دستپاچه تحویلم داد و به حالتی در آمیخته با شکایت گفت :« من مهندسی نفت خوندم ؛ سر از وسیله برقی در نمیارم . ولی امیدوارم ! نگران نباشین ، اگه دیدم نمیتونم میبرمش تعمیراتی .»
سیما ! شیمی دان مرا چه به تعمیر لوازم برقی؟ چرا زحمت میدهی برادرت را ؟
بعد از ور رفتن های فراوان ، موتور را سر جایش زد . کارش موثر افتاد . لبخند رضایتمندی تحویلم داد و گفت :« فعلا که درست شد!»
برایش چای ریختم . استکان کمر باریک را که از دستم گرفت ، ساعد تکه پاره ام را دید که پر از آثار بوسه ی تیغ بود . اما او مثل من غیرتی نشد ، حس نکرد کس و کارش هستم و نپرسید چه بلایی سر دستهایم آوردم . کنارش نشستم و محو تماشایش شدم که چای را داغ و تلخ سر میکشید . قلپی از چای و پکی از سیگار ؛ آه او کنارم نشسته بود . رویای نیمه شبهایم به حقیقت بدل شده بود . همیشه تصور میکردم کنارم است ، با او از مشکلات و درد ها و گذشته ام میگویم . با او از کابوس هایم میگویم و او مرا تسلی میدهد . حالا همه چیز محیا بود . کافی بود لب میگشودم.
انگشت روی زخمهای دستم کشیدم . تا لب گشودم اشک به چشمهایم هجوم آورد و بر گونه هایم تازاند . نه! برای گریستن زود بود! برای جوشش چشمه ی سیاه روی گونه های استخوانیم زود بود ، نمیخواستم شبیه آل شوم .
سر بالا کردم ، داشت اشک ها و زخمهایم را مینگریست . سیگارم را گوشه نعلبکی ساکت کردم . استکانش را روی کاشی ها گذاشت . دستمال حریری از جیبش بیرون کشید و دستم داد تا اشکهای سیاهم را پاک کنم . پرسید :« چیزی شده ؟» ترحم در صدایش فریاد میکشید . وقتی دید اشکهایم امان نمیدهند دوباره پرسید :« بخاطر چی ناراحتی ؟»
خواست دست بر شانه ام بگذارد به نشانه ی همدلی . دید شانه و کمرم برهنه است ، ترسید معذب شوم ؛ دست سردرگمش را به زانویش تکیه داد .
سرش را به زیر انداخت . زیر لب گفت :« متاسفم .»
دستش را از روی پایش گرفتم و فقط گفتم :« دو تا گلوله تو سینه ، یکی تو سر ...»
نمیدانم چرا چنین چیزی گفتم . چرا انقدر بی مقدمه . دستش که تا آن لحظه گرم بود ، مثل تکه گوشت منجمدی سرد شد . مردمک چشمانش گشاد مینمود . بلند شد و استکان هایمان را داخل سینک گذاشت .
بلند شدم . گفتم :« نشور !» گوش نداد .
ژاکتش را برداشت و رفت . یادش رفت خداحافظی کند . یادش رفت دستمال گلدوزی شده اش را پس بگیرد . یادش رفت بگوید هدیه ی تولدش را دوست داشته . یادش رفت بگوید چیزی میداند که اینطور بهم ریخته .
او رفت و من ماندم و دستمالی با گلهای آبی زنبق که بوی او را میداد .
_ مینا ، ششم ژوئن ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
- ۹۷۲
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط