{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ضربه به در که مرا از عکسش جدا کرد با در زدن صاحب ...

26^
ضربه به در که مرا از عکسش جدا کرد ، با در زدن صاحب خانه فرق داشت . حدس زدم خودش باشد .
خودش بود .
چرا ؟ با من چه کار داشت ؟
با دیدنم نگاهی به چشمان سرخ و خمارم انداخت و بعد کاشی ها . گفت :« سلام . ببخشید ، دستمال من اونجا نیست ؟»
برای جا مانده اش آمده بود .
خودم را زدم به کوچه ی علی چپ . مطمئن گفتم :« نه .»
رنگ از رخسارش پرید . ترسید در را ببندم ، پا لای درز در گذاشت :« مطمئنین؟ من مطمئنم دادمش به شما .»
آه مهر من ! من که در را رویت نمیبندم ! فقط میخواهم دست خالی برگردی و بتوانم تکه پارچه ای که بوی تو را میدهد از کف ندهم .
گفتم :« چه دستمالی بود ؟ چیز مهمی بود ؟»
این پا و آن پا کرد :« آره . یادگار مادرمه .»
آن زنبق های آبی را مادرش برایش گلدوزی کرده بود ؟ خواستم بگویم که مادر من هم گلدوزی میکرد و من هم گونه ی ناشیانه اش را بلدم ؛ اما در را باز تر کردم و دعوتش کردم یک چای بخورد تا به دنبال دستمال مذکور بگردم .
چشمان سر در گمش چنان معصوم مینمود که مرا در هم می آشفت و وادار به پس دادن دستمال حریری مادرش میکرد ، اما نه .
روی پلکان لب پر شده به انتظار نشست .
اسکان چای دستش دادم ، نخ سیگاری در آوردم و جعبه را سمتش گرفتم . جعبه را پس زد . از حوصله ام کلافه شده بود . چیزی نگفت اما عجله واضح ترین کلمه ی نوشته شده صورتش بود .
ولی من بیخیال بودم . مردی که تمام روز عکسش در مشتم بود ، حالا خودش رو به رویم نشسته بود .
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم ، کنارش نشستم و لبخند خرذوقم تا گوشهایم امتداد یافت .
سیگار کشان غرق انحنای لبهایش رو استکان شدم .
«من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم ، حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم»
نگاهی انداخت که فکر کردم از کوره در برفته و فریاد بکشد:« پس دستمال صاب مرده ی منو کی میاری؟؟»
ولی لبخندی زد و سر به زیر انداخت . پرسید :« چهره ی من برات آشناست ؟» چطور مگر؟ پرسیدم . جواب داد :« آخه هر دفعه نگات میکنم میبینم بهم زل زدی .»
جناب خورشید ، شما مرا یاد فرشته ی نداشته ام می اندازی . خدا در عالم پیشین تو را نشانم داد و گفت ، قربان چشمان طلایی ات شوم ؛ زین جهت آشنا مینمایی ، ای آشنای غریبه ی من .
دید جوابی نمیدهم و خیره خیره مینگرمش ، چون شفق سرخ شد . تعارف و رو در بایسی را کنار گذاشت و گفت :« میشه دستمالم رو زودتر بهم بدین برم ؟»
نه خورشید جان بی آن برگرد .
خواستم بگویم تا تو چایت را تمام کنی می آورمش ، کوبش عجول غریبه ای به در زنگ زده مجال نداد .
پرسید :« کسی قرار بوده بیاد ؟» گفتم :« نه . وایسا الان درو باز میکنم . بعدش دستمالتو پیدا میکنم . شاید صاحب خونه باشه .»
سری تکان داد . استکان خالی را روی موزائیک ها گذاشت و من هم سمت در رفتم .
در را که باز کردم ، کابوس پشت در بود .

_ مینا ، دوازدهم جولای ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۱۱)

27^دستش جیغم را در نطفه خفه کرد . گفت :« ساکت ! کاریت ندارم ...

28^خدای من!بوی دستمالش شدیدتر به مشام میرسید ، باعث شد بی پر...

25^هنگامی که کتاب زندگی ام را مینویسید ، نام او را بولد کنید...

24^در این بامداد ، چیزی مینویسم که خودم هم باور نمیکنم . شای...

32^آنقدر خیره به هم ماندیم تا آقا خورشیده برگردد . وقتی صدای...

لحظه ای به چشمانش در اوج غرق شدنم به آب نگاه کردمانگار که زم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط