#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۹۷: بدترین تایم ممکن
سوآ هنوز آروم نشده بود.
کنار جونگکوک راه میرفت ولی عمداً حتی یه نگاه هم بهش نمیکرد.
جونگکوک آه کشید.
— «هنوز ناراحتی؟»
— «نه، من خیلی خوشحالم. الانم دارم از شادی اشک میریزم.»
جونگکوک زیر خنده زد.
— «طعنه هم اضافه شد؟»
سوآ جواب نداد.
در همین لحظه…
صدای کفشهای پاشنهدار روی سنگهای حیاط پیچید.
سوآ لازم نبود نگاه کند.
میدانست کیست.
— «اوه، هنوز اینجایین؟»
دختر حسود با لبخند مصنوعی جلو آمد.
سوآ چشمهایش را بست.
الان نه… فقط الان نه…
دختر رو به جونگکوک گفت:
— «قربان، راستی طرحهام توی کیفمه. اگر وقت دارین الان میتونم نشونتون بدم.»
جونگکوک نگاهی کوتاه به سوآ انداخت.
سوآ عمداً سرش را برگرداند سمت دیگری.
و خیلی خونسرد گفت:
— «ببینید دیگه. فرصت خوبیه.»
جونگکوک فهمید.
او هنوز دلخور است.
دختر سریع گفت:
— «پس بریم اون نیمکت؟ نورش بهتره.»
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، یک قدم جلو رفت.
جونگکوک هنوز تکان نخورده بود.
سوآ برگشت سمتش.
— «چی شد؟ برو دیگه. نمیخواستی استعداد جدید کشف کنی؟»
اون جمله مستقیم خورد وسط قلبش.
جونگکوک آرام گفت:
— «سوآ…»
— «نترس. منم دیگه تو قصر مزاحمت نمیشم.»
دختر با تعجب بینشان نگاه میکرد.
— «مشکلی هست؟»
سوآ سریع لبخند زد.
— «نه اصلاً. فقط ولیعهد قراره طراحیهای شما رو ببینه.»
دختر خوشحالتر شد.
— «بله، شاید حتی همکاری کنیم.»
سوآ یک قدم عقب رفت.
— «حتماً.»
و همین که برگشت بره…
دختر خیلی طبیعی دستش را روی بازوی جونگکوک گذاشت.
ولی نه برای سوآ.
سوآ ایستاد.
نفسش بند آمد.
چند ثانیه سکوت*
جونگکوک به پایین نگاه کرد.
به دستی که روی بازویش بود.
بعد خیلی آرام گفت:
— «دستتو بردار.»
دختر جا خورد.
— «چی؟»
جونگکوک کاملاً خونسرد تکرار کرد:
— «گفتم دستتو بردار.»
دختر سریع دستش را عقب کشید.
سوآ هنوز پشت به آنها ایستاده بود.
ولی شانههایش سفت شده بود.
جونگکوک گفت:
— «طرحهات رو بده به دفتر دربار. بررسی میشه.»
دختر اخم کرد.
— «ولی خودتون گفتین—»
— «گفتم شاید ببینم.»
لحنش این بار سردتر بود.
— «الان برنامه ندارم.»
سوآ آرام برگشت.
چشمهایش هنوز کمی خیس بود.
جونگکوک مستقیم نگاهش کرد.
بعد بلندتر گفت:
— «و من معمولاً با طراحهای اصلی پروژه مستقیم صحبت میکنم.»
سوآ فهمید.
این جمله برای او بود.
دختر رنگش پرید.
— «منظورتون…»
جونگکوک خیلی ساده گفت:
— «پروژه اورورا فقط یک طراح داره.»
سکوت*
سوآ سعی کرد بیتفاوت باشد.
ولی گوشه لبش کمی لرزید.
دختر کیفش را محکم گرفت.
— «فهمیدم.»
و تقریباً با عصبانیت دور شد.
چند ثانیه سکوت بین سوآ و جونگکوک.
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
— «هنوزم میخوای برگردی خونه؟»
سوآ نگاهش نکرد.
— «نمیدونم.»
جونگکوک آهسته گفت:
— «من فقط خواستم حسادتت رو ببینم.»
سوآ سریع گفت:
— «دیدی. راضی شدی؟»
جونگکوک نزدیکتر شد.
— «نه.»
سوآ بالاخره نگاهش کرد.
— «چی کم بود؟»
جونگکوک خیلی آروم گفت:
— «اینکه باور کنی فقط تو برام مهمی.»
و این بار… شیطنتی در کار نبود.
فقط جدیت.
سوآ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد زیر لب گفت:
— «دفعه بعد همچین شوخیای بکنی… خودم میندازمت تو فواره.»
جونگکوک خندید.
— «باشه.»
و خیلی آروم اضافه کرد:
— «ولی دستمو ول نکن.»
سوآ غر زد…
ولی این بار خودش دستش را از دست او نکشید.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۹۷: بدترین تایم ممکن
سوآ هنوز آروم نشده بود.
کنار جونگکوک راه میرفت ولی عمداً حتی یه نگاه هم بهش نمیکرد.
جونگکوک آه کشید.
— «هنوز ناراحتی؟»
— «نه، من خیلی خوشحالم. الانم دارم از شادی اشک میریزم.»
جونگکوک زیر خنده زد.
— «طعنه هم اضافه شد؟»
سوآ جواب نداد.
در همین لحظه…
صدای کفشهای پاشنهدار روی سنگهای حیاط پیچید.
سوآ لازم نبود نگاه کند.
میدانست کیست.
— «اوه، هنوز اینجایین؟»
دختر حسود با لبخند مصنوعی جلو آمد.
سوآ چشمهایش را بست.
الان نه… فقط الان نه…
دختر رو به جونگکوک گفت:
— «قربان، راستی طرحهام توی کیفمه. اگر وقت دارین الان میتونم نشونتون بدم.»
جونگکوک نگاهی کوتاه به سوآ انداخت.
سوآ عمداً سرش را برگرداند سمت دیگری.
و خیلی خونسرد گفت:
— «ببینید دیگه. فرصت خوبیه.»
جونگکوک فهمید.
او هنوز دلخور است.
دختر سریع گفت:
— «پس بریم اون نیمکت؟ نورش بهتره.»
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، یک قدم جلو رفت.
جونگکوک هنوز تکان نخورده بود.
سوآ برگشت سمتش.
— «چی شد؟ برو دیگه. نمیخواستی استعداد جدید کشف کنی؟»
اون جمله مستقیم خورد وسط قلبش.
جونگکوک آرام گفت:
— «سوآ…»
— «نترس. منم دیگه تو قصر مزاحمت نمیشم.»
دختر با تعجب بینشان نگاه میکرد.
— «مشکلی هست؟»
سوآ سریع لبخند زد.
— «نه اصلاً. فقط ولیعهد قراره طراحیهای شما رو ببینه.»
دختر خوشحالتر شد.
— «بله، شاید حتی همکاری کنیم.»
سوآ یک قدم عقب رفت.
— «حتماً.»
و همین که برگشت بره…
دختر خیلی طبیعی دستش را روی بازوی جونگکوک گذاشت.
ولی نه برای سوآ.
سوآ ایستاد.
نفسش بند آمد.
چند ثانیه سکوت*
جونگکوک به پایین نگاه کرد.
به دستی که روی بازویش بود.
بعد خیلی آرام گفت:
— «دستتو بردار.»
دختر جا خورد.
— «چی؟»
جونگکوک کاملاً خونسرد تکرار کرد:
— «گفتم دستتو بردار.»
دختر سریع دستش را عقب کشید.
سوآ هنوز پشت به آنها ایستاده بود.
ولی شانههایش سفت شده بود.
جونگکوک گفت:
— «طرحهات رو بده به دفتر دربار. بررسی میشه.»
دختر اخم کرد.
— «ولی خودتون گفتین—»
— «گفتم شاید ببینم.»
لحنش این بار سردتر بود.
— «الان برنامه ندارم.»
سوآ آرام برگشت.
چشمهایش هنوز کمی خیس بود.
جونگکوک مستقیم نگاهش کرد.
بعد بلندتر گفت:
— «و من معمولاً با طراحهای اصلی پروژه مستقیم صحبت میکنم.»
سوآ فهمید.
این جمله برای او بود.
دختر رنگش پرید.
— «منظورتون…»
جونگکوک خیلی ساده گفت:
— «پروژه اورورا فقط یک طراح داره.»
سکوت*
سوآ سعی کرد بیتفاوت باشد.
ولی گوشه لبش کمی لرزید.
دختر کیفش را محکم گرفت.
— «فهمیدم.»
و تقریباً با عصبانیت دور شد.
چند ثانیه سکوت بین سوآ و جونگکوک.
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
— «هنوزم میخوای برگردی خونه؟»
سوآ نگاهش نکرد.
— «نمیدونم.»
جونگکوک آهسته گفت:
— «من فقط خواستم حسادتت رو ببینم.»
سوآ سریع گفت:
— «دیدی. راضی شدی؟»
جونگکوک نزدیکتر شد.
— «نه.»
سوآ بالاخره نگاهش کرد.
— «چی کم بود؟»
جونگکوک خیلی آروم گفت:
— «اینکه باور کنی فقط تو برام مهمی.»
و این بار… شیطنتی در کار نبود.
فقط جدیت.
سوآ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد زیر لب گفت:
— «دفعه بعد همچین شوخیای بکنی… خودم میندازمت تو فواره.»
جونگکوک خندید.
— «باشه.»
و خیلی آروم اضافه کرد:
— «ولی دستمو ول نکن.»
سوآ غر زد…
ولی این بار خودش دستش را از دست او نکشید.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۱.۵k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط