ادامه ی رمان
پارت چهارم
من صداشو میشنیدم اما نمیتونستم حرف بزنم
اون واقعا صداش خیلی زیبا و مردونه بود
اما از ته دل مطمعن بودم که اون اذیتم نمیکنه
اگه مبخواست اذیتم کنه داخل ماشین یا تو همان میخونه هم زمان بود
من درحد چند کلمه فقط میتونستم حرف بزنم
اون دید چشمام کمکم دارم باز میکنم
پرسید
پرسید : خوبی؟
من هیچ جوابی نداشتم
پرسید: خونتون کجاست برسونمت؟
گفتم:خودم میرم
گفت:تو هنوز مستی نمیتونی بری
دوباره از هوش رفتم
پارت پنج
وقتی به هوش آمدم، اولین چیزی که حس کردم نرمیِ زیر سرم بود.
چشمهایم را باز کردم؛ داخل خانهای ناآشنا بودم، روی تختی که بوی غریبی میداد.
نه شبیه اتاق خودم بود، نه جایی که قبلاً دیده باشم.
با احتیاط بلند شدم. سرم هنوز کمی سنگین بود، اما توان راه رفتن داشتم. از اتاق بیرون رفتم و وارد پذیرایی شدم.
همانجا بود که دیدمش.
او…
جذابتر از شب قبل به نظر میرسید.
یک شلوار بگ خانگی به تن داشت و تیشرتی ساده و جذب که خطوط بدنش را نشان میداد. موهای فرش شلخته بود، انگار تازه از خواب بیدار شده باشد.
در آشپزخانه بود و بیحرف، مشغول درست کردن صبحانه.
با صدایی که هنوز تهش خش داشت، پرسیدم:
«چی شده؟»
بدون اینکه برگردد نگاهم کند، آرام گفت:
«لباسات اذیتت میکرد. برات لباس گذاشتم، عوض کن.»
متعجب شدم، اما چیزی نگفتم. به اتاق برگشتم و دیدم لباسهایی روی تخت گذاشته؛ یک لباس لش از خودش. کمی بزرگ بود، اما راحت. پوشیدم و دوباره بیرون آمدم.
روی میز، بشقابی گذاشته بود.
تخممرغ… مخلوط با پنیر پیتزا.
خشکم زد.
این صبحانهی مورد علاقهی من بود.
چیزی که فقط خودم دوست داشتم.
چیزی که سالها پیش، وقتی بچه بودم، اتفاقی کشفش کرده بودم.
چطور ممکن بود او بداند؟
چند ثانیه به بشقاب خیره ماندم. بعد، خودم را جمعوجور کردم.
نه…
حتماً فقط یک اتفاق بود.
همین.
پارت شش
نشستم روبهروی میز، اما هنوز دست به غذا نزده بودم.
نگاهم بین بشقاب و صورت او در رفتوآمد بود. وانمود میکرد عادی است، انگار هر روز صبح برای یک غریبه صبحانه درست میکند.
بالاخره پرسیدم:
«اینجا… خونهی توئه؟»
سرش را تکان داد.
«آره.»
چنگال را برداشتم، مکث کردم، بعد آرام گفتم:
«دیشب… منو آوردی اینجا؟»
اینبار نگاهم کرد. فقط برای چند ثانیه.
نگاهش نه سرد بود، نه صمیمی؛ چیزی بین این دو.
گفت:
«آره. حالت خوب نبود.»
سکوت افتاد.
جرأت کردم سؤال مهمتر را بپرسم:
«چرا کمکم کردی؟»
نفسش را آهسته بیرون داد. لیوانش را جابهجا کرد و گفت:
«چون لازم بود.»
جوابش اصلاً قانعم نکرد، اما دیگر چیزی نگفتم.
نگاهم دوباره روی بشقاب قفل شد.
آهسته گفتم:
«این… صبحونهی مورد علاقهی منه.»
ابروهایش کمی بالا رفت.
«جدی؟»
سرم را تکان دادم.
«آره. خیلی خاصه. خودم وقتی بچه بودم درستش کردم.»
چند لحظه ساکت ماند. بعد خیلی عادی گفت:
«پس سلیقهمون شبیه همه.»
لبخند کمرنگی زدم، اما ته دلم آشوب بود.
این همه شباهت… تصادفی نمیتوانست باشد.
قبل از اینکه چیزی بپرسم، خودش گفت:
«بعد از صبحونه میرسونمت خونه.»
مکث کرد و اضافه کرد:
«اگه بخوای.»
نگاهش کردم.
برای اولین بار حس کردم این داستان، خیلی پیچیدهتر از یک شبِ اتفاقی است.
من صداشو میشنیدم اما نمیتونستم حرف بزنم
اون واقعا صداش خیلی زیبا و مردونه بود
اما از ته دل مطمعن بودم که اون اذیتم نمیکنه
اگه مبخواست اذیتم کنه داخل ماشین یا تو همان میخونه هم زمان بود
من درحد چند کلمه فقط میتونستم حرف بزنم
اون دید چشمام کمکم دارم باز میکنم
پرسید
پرسید : خوبی؟
من هیچ جوابی نداشتم
پرسید: خونتون کجاست برسونمت؟
گفتم:خودم میرم
گفت:تو هنوز مستی نمیتونی بری
دوباره از هوش رفتم
پارت پنج
وقتی به هوش آمدم، اولین چیزی که حس کردم نرمیِ زیر سرم بود.
چشمهایم را باز کردم؛ داخل خانهای ناآشنا بودم، روی تختی که بوی غریبی میداد.
نه شبیه اتاق خودم بود، نه جایی که قبلاً دیده باشم.
با احتیاط بلند شدم. سرم هنوز کمی سنگین بود، اما توان راه رفتن داشتم. از اتاق بیرون رفتم و وارد پذیرایی شدم.
همانجا بود که دیدمش.
او…
جذابتر از شب قبل به نظر میرسید.
یک شلوار بگ خانگی به تن داشت و تیشرتی ساده و جذب که خطوط بدنش را نشان میداد. موهای فرش شلخته بود، انگار تازه از خواب بیدار شده باشد.
در آشپزخانه بود و بیحرف، مشغول درست کردن صبحانه.
با صدایی که هنوز تهش خش داشت، پرسیدم:
«چی شده؟»
بدون اینکه برگردد نگاهم کند، آرام گفت:
«لباسات اذیتت میکرد. برات لباس گذاشتم، عوض کن.»
متعجب شدم، اما چیزی نگفتم. به اتاق برگشتم و دیدم لباسهایی روی تخت گذاشته؛ یک لباس لش از خودش. کمی بزرگ بود، اما راحت. پوشیدم و دوباره بیرون آمدم.
روی میز، بشقابی گذاشته بود.
تخممرغ… مخلوط با پنیر پیتزا.
خشکم زد.
این صبحانهی مورد علاقهی من بود.
چیزی که فقط خودم دوست داشتم.
چیزی که سالها پیش، وقتی بچه بودم، اتفاقی کشفش کرده بودم.
چطور ممکن بود او بداند؟
چند ثانیه به بشقاب خیره ماندم. بعد، خودم را جمعوجور کردم.
نه…
حتماً فقط یک اتفاق بود.
همین.
پارت شش
نشستم روبهروی میز، اما هنوز دست به غذا نزده بودم.
نگاهم بین بشقاب و صورت او در رفتوآمد بود. وانمود میکرد عادی است، انگار هر روز صبح برای یک غریبه صبحانه درست میکند.
بالاخره پرسیدم:
«اینجا… خونهی توئه؟»
سرش را تکان داد.
«آره.»
چنگال را برداشتم، مکث کردم، بعد آرام گفتم:
«دیشب… منو آوردی اینجا؟»
اینبار نگاهم کرد. فقط برای چند ثانیه.
نگاهش نه سرد بود، نه صمیمی؛ چیزی بین این دو.
گفت:
«آره. حالت خوب نبود.»
سکوت افتاد.
جرأت کردم سؤال مهمتر را بپرسم:
«چرا کمکم کردی؟»
نفسش را آهسته بیرون داد. لیوانش را جابهجا کرد و گفت:
«چون لازم بود.»
جوابش اصلاً قانعم نکرد، اما دیگر چیزی نگفتم.
نگاهم دوباره روی بشقاب قفل شد.
آهسته گفتم:
«این… صبحونهی مورد علاقهی منه.»
ابروهایش کمی بالا رفت.
«جدی؟»
سرم را تکان دادم.
«آره. خیلی خاصه. خودم وقتی بچه بودم درستش کردم.»
چند لحظه ساکت ماند. بعد خیلی عادی گفت:
«پس سلیقهمون شبیه همه.»
لبخند کمرنگی زدم، اما ته دلم آشوب بود.
این همه شباهت… تصادفی نمیتوانست باشد.
قبل از اینکه چیزی بپرسم، خودش گفت:
«بعد از صبحونه میرسونمت خونه.»
مکث کرد و اضافه کرد:
«اگه بخوای.»
نگاهش کردم.
برای اولین بار حس کردم این داستان، خیلی پیچیدهتر از یک شبِ اتفاقی است.
- ۳۲۰
- ۰۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط