دست هامان خالی و

دست هامان خـالی و
بغضی درون سینه مان
وای از آن روزی
کـه سـد بغض مـا را
یــک نسیمی بشکنــد
دیدگاه ها (۱)

سلام بر ذکرلب های تو آقاکه این روزهابگویی وای مادر

ما گدای بی سر و پای تو ایماماتو آقایی بکندست خالی رد مکن ما ...

نام تو راما چراغ راه و جاده کرده ایموای از آن روزی که گویندم...

وقتی که ماهمی نشیند در میانلحظه ی سبز قنوت دست توآسمان خم می...

..شوق من چندین برابر میشود با دیدنتوای من دیوانه ام دیوانه ی...

سناریو:دعوا شروع ماجرا بود

Roman⁹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط