روزی شیخی مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کرد
روزی شیخی مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاکهای پایین کوه بود.
از او پرسید:که چرا این همه سختی را متحمل می شود؟
مورچه گفت:معشوقم به من گفته است اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم!
شیخ فرمود:تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام دهی.
مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم حتی اگر ناکام بمانم تلاش خود را کرده ام
شیخ که تحت تأثیر تلاش مورچه قرار گرفت او را له کرد وگفت .....
با من یکی به دو نکن کثافت میگم نمیشه بگو چشم با اون ادعات لابد شیشه کشیدی توهم زدی
از او پرسید:که چرا این همه سختی را متحمل می شود؟
مورچه گفت:معشوقم به من گفته است اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم!
شیخ فرمود:تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام دهی.
مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم حتی اگر ناکام بمانم تلاش خود را کرده ام
شیخ که تحت تأثیر تلاش مورچه قرار گرفت او را له کرد وگفت .....
با من یکی به دو نکن کثافت میگم نمیشه بگو چشم با اون ادعات لابد شیشه کشیدی توهم زدی
- ۱.۵k
- ۱۱ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط