{°• #Bongo_2 •°}
{°• #Bongo_2 •°}
{°•Part ❷ •°}
{مرد جلویی: باید ببریمش به مقر اصلی، اونجا رئیس خودش باهاش صحبت می کنه.} (نویسنده: توقع نداشته باشید یه اسم دیگه بزارم روش، همین اسم تا آخر نقشش براش خوبه.)
چرا رئیس یه مافیا می خواست یه دختر ۱۴ ساله اونم از یه برده داری که باعث رسوایی سازمانش شده رو ببینه؟ من اگه جای اون رئیس بودم تک تک آدمای اینجا رو می کشتم.
{سیترین: می خواین منو کجا ببرین؟ چرا منو نمی کشین؟ مگه هدفتون نابودی این برده داری نیست؟}
مرد جلویی با شنیدن سوالم نگاهش رو از مردی که دستامو گرفته بود برداشت و به من نگاه کرد.
{مرد جلویی: چرا فکر می کنی باید کشته بشی؟ اونم وقتی که میشه استفاده های خیلی بهتری ازت کرد.}
مردی که دستامو گرفته بود محکم تر دستامو فشار داد و منو به سمت بیرون برد. وقتی رسیدیم بیرون از ساختمون منو کشید و به سمت وانتی برد که به نظر می رسید مال خودشون باشه.
{مرد جلویی: بندازش داخل! نباید وقتو تلف کنیم.}
اعصابم خورد شده بود، با من مثل یه عروسک یا یه دختر بچه سه ساله رفتار می کردن، مردی که دستامو گرفته بود سعی کرد منو بندازه داخل، اما مقاومت کردم و پاهامو به زمین فشار دادم. بعد نفس عمیقی کشیدم.
{سیترین: الحق که آدمای عجیبی هستید. باشه! هر کاری دوست دارید بکنید.}
مردی که دستامو گرفته بود منو محکم تر هل داد و نزدیک بود با مخ بخورم زمین، اما در هر صورت وارد وانت شدم.
مرد جلویی با شنیدن حرفم ابرو هاش بالا پرید. انگار انتظار مقاومت بیشتری از سمت من داشت.
{مرد جلویی زیر لب: عجیب!}
بعد پوزخندی زد.
{مردی که دست ا/ت رو گرفته بود: زود باش بشین! *با لحنی عصبی*}
آروم نشستم. اگه حرف اضافه بزنم ممکنه بزنن لتو پارم کنن پس بهتره دهنمو ببندمو باهاشون برم تا ببینم چی می خوان! اما عجب ماشینای خفنی داشتن! (نویسنده: بچم تا حالا وانت ندیده😔)
بین همون دو نفر نشستم، البته بهتره بگیم اونا دور من نشسته بودن. ماشین شروع به حرکت کرد. خیلی خسته بودم، ناسلامتی ساعت دوازده و نیمه شب بود!
{مرد جلویی: بهتره استراحت کنی. تا وقتی برسیم کلی راه داریم. چیز خاصی لازم نداری؟} *نکته: ساختمون برده داری بیرون از شهر یوکوهاماست.*
یهو یکم لحنش مهربون شد. حس کردم برای کنترل کردن من با یه همچین حالتی باهام حرف زد.
{سیترین: نه، چیزی لازم ندارم.}
با یه لحن خشک گفتم، چون می خواستم بفهمه به همین راحتیا نمی تونه منو کنترل کنه.
سرمو به دیواره سرد وانت تکیه دادم و سریع خوابم برد.
تقریبا ۴۵ الی یک ساعت بعد با تکون های آروم ماشین از خواب بیدار شدم.
سرم رو از دیوار برداشتم و چشم هامو با گیجی باز کردم.
هنوز یکم خواب آلود بودم و با گیجی به اطراف نگاه می کردم، اگه دستام باز بود چشمامو می مالوندم ولی نمی شد.
{مرد جلویی: رسیدیم.}
باز هم همون جوری کشون کشون منو بردن بیرون، قصد مقاومت نداشتم ولی اینا داشتن زیاده روی می کردن.
به محض این که از ماشین پیاده شدیم به خاطر شدت نور، فوری چشمامو بستم.
الان جلوی یه ساختمون بزرگ و مدرن، که حتی ساختمون های اطرافش هم با کلاس بودن، ایستاده بودم.
کلی تیر چراغ برق با کلاس ساختمون رو روشن تر نشون میدادن و هاله ای از قدرت و ثروت رو به نمایش گذاشته بودن.
عجب ساختمون خفنی!
الحق که به این میگن مافیا!
توی حیاط ساختمون، کلی نگهبان با یونیفرم های سیاه و چهره های جدی، ایستاده بودن.
مرد جلویی به سمت در ورودی ساختمون وسطی اشاره کرد.
{مرد جلویی: دنبال من بیا و یادت باشه، اینجا قوانین برای ما حرف اولو می زنه.}
به حرفاش گوش ندادم، قانوناشون اصلا برام مهم نبود و حتی نمی دونستم چی هستن.
{مرد جلویی: راه بیوفت، و سعی کن زیاد جلب توجه نکنی. فعلا مهمون مایی ولی هر لحظه ممکنه اوضاع فرق کنه.}
وارد ساختمون شدیم، اولین چیزی که چشمم بهش خورد یه راهروی وسیع و مجلل بود.
چند تا مجسمه سنگی، تابلو های نقاشی نفیس و چند فرد مسلح توی نقاط مختلف ایستاده بودن و رفت و آمد هارو زیر نظر داشتن.
تا ته راهرو رفتیم و به یه آسانسور شیشه ای رسیدیم و سوارش شدیم.
رسیدیم به چند طبقه بالاتر و با باز شدن در آسانسور، باز هم یه راهروی همون شکلی رو دیدم.
توی طول مسیر با چیزایی که دیده بودم دهنم باز مونده بود، همه چیز گرون قیمتو شیک بود.
اصلا با ساختمون برده داری قابل مقایسه نبود.
واقعا باورم نمی شد یه مافیا اومده بود دنبال یه دختر ۱۴ ساله و آورده بودنش اینجا، حالا به هر عنوانی که می خواست باشه.
به ته راهرو و یه در بزرگ رسیدیم، مرد جلویی در زد.
کسی که داخل اتاق بود اجازه ورود داد.
وارد اتاق شدیم، مردی که بهش می خورد ۳۰ الی ۳۵ سالش هست پشت میز کار بزرگ ته اتاق نشسته بود.
موهای مشکی رنگی داشت که مشخص بود اونارو بسته بود، چشمای ریز و نافذی هم به رنگ قرمز داشت.
{°•Part ❷ •°}
{مرد جلویی: باید ببریمش به مقر اصلی، اونجا رئیس خودش باهاش صحبت می کنه.} (نویسنده: توقع نداشته باشید یه اسم دیگه بزارم روش، همین اسم تا آخر نقشش براش خوبه.)
چرا رئیس یه مافیا می خواست یه دختر ۱۴ ساله اونم از یه برده داری که باعث رسوایی سازمانش شده رو ببینه؟ من اگه جای اون رئیس بودم تک تک آدمای اینجا رو می کشتم.
{سیترین: می خواین منو کجا ببرین؟ چرا منو نمی کشین؟ مگه هدفتون نابودی این برده داری نیست؟}
مرد جلویی با شنیدن سوالم نگاهش رو از مردی که دستامو گرفته بود برداشت و به من نگاه کرد.
{مرد جلویی: چرا فکر می کنی باید کشته بشی؟ اونم وقتی که میشه استفاده های خیلی بهتری ازت کرد.}
مردی که دستامو گرفته بود محکم تر دستامو فشار داد و منو به سمت بیرون برد. وقتی رسیدیم بیرون از ساختمون منو کشید و به سمت وانتی برد که به نظر می رسید مال خودشون باشه.
{مرد جلویی: بندازش داخل! نباید وقتو تلف کنیم.}
اعصابم خورد شده بود، با من مثل یه عروسک یا یه دختر بچه سه ساله رفتار می کردن، مردی که دستامو گرفته بود سعی کرد منو بندازه داخل، اما مقاومت کردم و پاهامو به زمین فشار دادم. بعد نفس عمیقی کشیدم.
{سیترین: الحق که آدمای عجیبی هستید. باشه! هر کاری دوست دارید بکنید.}
مردی که دستامو گرفته بود منو محکم تر هل داد و نزدیک بود با مخ بخورم زمین، اما در هر صورت وارد وانت شدم.
مرد جلویی با شنیدن حرفم ابرو هاش بالا پرید. انگار انتظار مقاومت بیشتری از سمت من داشت.
{مرد جلویی زیر لب: عجیب!}
بعد پوزخندی زد.
{مردی که دست ا/ت رو گرفته بود: زود باش بشین! *با لحنی عصبی*}
آروم نشستم. اگه حرف اضافه بزنم ممکنه بزنن لتو پارم کنن پس بهتره دهنمو ببندمو باهاشون برم تا ببینم چی می خوان! اما عجب ماشینای خفنی داشتن! (نویسنده: بچم تا حالا وانت ندیده😔)
بین همون دو نفر نشستم، البته بهتره بگیم اونا دور من نشسته بودن. ماشین شروع به حرکت کرد. خیلی خسته بودم، ناسلامتی ساعت دوازده و نیمه شب بود!
{مرد جلویی: بهتره استراحت کنی. تا وقتی برسیم کلی راه داریم. چیز خاصی لازم نداری؟} *نکته: ساختمون برده داری بیرون از شهر یوکوهاماست.*
یهو یکم لحنش مهربون شد. حس کردم برای کنترل کردن من با یه همچین حالتی باهام حرف زد.
{سیترین: نه، چیزی لازم ندارم.}
با یه لحن خشک گفتم، چون می خواستم بفهمه به همین راحتیا نمی تونه منو کنترل کنه.
سرمو به دیواره سرد وانت تکیه دادم و سریع خوابم برد.
تقریبا ۴۵ الی یک ساعت بعد با تکون های آروم ماشین از خواب بیدار شدم.
سرم رو از دیوار برداشتم و چشم هامو با گیجی باز کردم.
هنوز یکم خواب آلود بودم و با گیجی به اطراف نگاه می کردم، اگه دستام باز بود چشمامو می مالوندم ولی نمی شد.
{مرد جلویی: رسیدیم.}
باز هم همون جوری کشون کشون منو بردن بیرون، قصد مقاومت نداشتم ولی اینا داشتن زیاده روی می کردن.
به محض این که از ماشین پیاده شدیم به خاطر شدت نور، فوری چشمامو بستم.
الان جلوی یه ساختمون بزرگ و مدرن، که حتی ساختمون های اطرافش هم با کلاس بودن، ایستاده بودم.
کلی تیر چراغ برق با کلاس ساختمون رو روشن تر نشون میدادن و هاله ای از قدرت و ثروت رو به نمایش گذاشته بودن.
عجب ساختمون خفنی!
الحق که به این میگن مافیا!
توی حیاط ساختمون، کلی نگهبان با یونیفرم های سیاه و چهره های جدی، ایستاده بودن.
مرد جلویی به سمت در ورودی ساختمون وسطی اشاره کرد.
{مرد جلویی: دنبال من بیا و یادت باشه، اینجا قوانین برای ما حرف اولو می زنه.}
به حرفاش گوش ندادم، قانوناشون اصلا برام مهم نبود و حتی نمی دونستم چی هستن.
{مرد جلویی: راه بیوفت، و سعی کن زیاد جلب توجه نکنی. فعلا مهمون مایی ولی هر لحظه ممکنه اوضاع فرق کنه.}
وارد ساختمون شدیم، اولین چیزی که چشمم بهش خورد یه راهروی وسیع و مجلل بود.
چند تا مجسمه سنگی، تابلو های نقاشی نفیس و چند فرد مسلح توی نقاط مختلف ایستاده بودن و رفت و آمد هارو زیر نظر داشتن.
تا ته راهرو رفتیم و به یه آسانسور شیشه ای رسیدیم و سوارش شدیم.
رسیدیم به چند طبقه بالاتر و با باز شدن در آسانسور، باز هم یه راهروی همون شکلی رو دیدم.
توی طول مسیر با چیزایی که دیده بودم دهنم باز مونده بود، همه چیز گرون قیمتو شیک بود.
اصلا با ساختمون برده داری قابل مقایسه نبود.
واقعا باورم نمی شد یه مافیا اومده بود دنبال یه دختر ۱۴ ساله و آورده بودنش اینجا، حالا به هر عنوانی که می خواست باشه.
به ته راهرو و یه در بزرگ رسیدیم، مرد جلویی در زد.
کسی که داخل اتاق بود اجازه ورود داد.
وارد اتاق شدیم، مردی که بهش می خورد ۳۰ الی ۳۵ سالش هست پشت میز کار بزرگ ته اتاق نشسته بود.
موهای مشکی رنگی داشت که مشخص بود اونارو بسته بود، چشمای ریز و نافذی هم به رنگ قرمز داشت.
- ۲۳۶
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط