فروختهشده
#فروخته.شده
#پارت1
--------------------------------------------------------
ویو نویسنده:
پدر ا.ت با صورتی خونی جلوی در عمارت پرت شد.
دو مرد عجیب و قدم بلند پشت سرش ایستاده بودن که به وضوح می شد گفت اونا کسانی بودم که پدر ا.ت رو کتک زده بودن.
مادر ا.ت با عجله از اتاقش بیرون اومدن و با دیدن شوهرش در این وضعیت اشک تو چشم هاش جمع شد و به سمت شوهر دوس داشتنی اش دوید و کنارش زانو زد و با ترس و وحشیت به دو مرد نگاه کرد و به طبقهای دوم اشاره کرد جای که ا.ت هست.
دو مرد بدون حرف زدن به داخل عمارت رفتن و مستقیم بدون معطلی از پله های وسط عمارت بالا رفت.
وقتی به آخر پلهها رسیدن به سمت اتاق ا.ت رفتن،در با لگد باز کردن.
ویو ا.ت:
تو اتاقم بودم رو تخت دراز کشید بودم و هنذفری زده بودم و آهنگ گوش می دادم و برای آینده ام برنامهریزی می کردم.
به هر حال چیز زیادی برای برنامه ریزی نبود چون به هر حال کار خانوادگیم ادامه می دادم و یه تاجر موافقم می شدم کاری که همهی افراد خانواده کردن.
تو آرامش خودم بودم که یهو در با لگد باز شد و دو نفر با قد تقریباً هم قد وارد شدن و به من نگاه انداختن.
با تعجب و ناباوری بهشون نگاه کردم اما همین که می خاستم دهنمو باز کنم یهو یکی شون که رو دوتا گوشه لبش دوتا زخم داشت تفنگ به سمت کشید.
ترس تمام وجودمو با دیدن تفنگ که مستقیم رو سر من نشونه شد بود گرفت و با تعجب و ترس به مرد نگاه کرد که یهو شروع کرد حرف زدن.
؟؟؟:تو آ.تی درسته؟؟
از ترس حتا نمی تونستم آره و فقد با یه سر تکون دادن موافقت کردم.
اون یکی مرد با دیدن ترس من به مرد مو صورتی نزدیک شد و دستش روی شونه اش گذاشت و با یه نگاه ریلکس بهم نگاه کرد.
؟؟؟: داری می ترسونیش سانزو
مردی که سانزو نامیده شد با عصبانیت به اون مرد نگاه کرد و با عصبانیت سرش به سمتش کج کرد.
سانزو:خفه شو ران!
مردی که ران نامیده شد به سمت من اومد که باعث شد قلبم یخ بزنه و بدنم بلرزه و با ترس و وحشت بهش نگاه کردم.
مرد دستش به سمت دراز کرد و قبل اینکه بهم بخوره متوقف کرد و با مهربونی لبخند زد.
نمی دونم چرا ولی با دیدن اون لبخندن ترسم ریخت و تصمیم گرفتم به اون اعتماد کنم و دستم تو دستش گذاشتم که کمکم کرد روی پاهام وایسم.
مرد مو صورتی با کلافگی آهی کشید و با عصبانیت از اتاق خارج شد
بالاخره از مایکی هم پارت گذاشتممممممم
#پارت1
--------------------------------------------------------
ویو نویسنده:
پدر ا.ت با صورتی خونی جلوی در عمارت پرت شد.
دو مرد عجیب و قدم بلند پشت سرش ایستاده بودن که به وضوح می شد گفت اونا کسانی بودم که پدر ا.ت رو کتک زده بودن.
مادر ا.ت با عجله از اتاقش بیرون اومدن و با دیدن شوهرش در این وضعیت اشک تو چشم هاش جمع شد و به سمت شوهر دوس داشتنی اش دوید و کنارش زانو زد و با ترس و وحشیت به دو مرد نگاه کرد و به طبقهای دوم اشاره کرد جای که ا.ت هست.
دو مرد بدون حرف زدن به داخل عمارت رفتن و مستقیم بدون معطلی از پله های وسط عمارت بالا رفت.
وقتی به آخر پلهها رسیدن به سمت اتاق ا.ت رفتن،در با لگد باز کردن.
ویو ا.ت:
تو اتاقم بودم رو تخت دراز کشید بودم و هنذفری زده بودم و آهنگ گوش می دادم و برای آینده ام برنامهریزی می کردم.
به هر حال چیز زیادی برای برنامه ریزی نبود چون به هر حال کار خانوادگیم ادامه می دادم و یه تاجر موافقم می شدم کاری که همهی افراد خانواده کردن.
تو آرامش خودم بودم که یهو در با لگد باز شد و دو نفر با قد تقریباً هم قد وارد شدن و به من نگاه انداختن.
با تعجب و ناباوری بهشون نگاه کردم اما همین که می خاستم دهنمو باز کنم یهو یکی شون که رو دوتا گوشه لبش دوتا زخم داشت تفنگ به سمت کشید.
ترس تمام وجودمو با دیدن تفنگ که مستقیم رو سر من نشونه شد بود گرفت و با تعجب و ترس به مرد نگاه کرد که یهو شروع کرد حرف زدن.
؟؟؟:تو آ.تی درسته؟؟
از ترس حتا نمی تونستم آره و فقد با یه سر تکون دادن موافقت کردم.
اون یکی مرد با دیدن ترس من به مرد مو صورتی نزدیک شد و دستش روی شونه اش گذاشت و با یه نگاه ریلکس بهم نگاه کرد.
؟؟؟: داری می ترسونیش سانزو
مردی که سانزو نامیده شد با عصبانیت به اون مرد نگاه کرد و با عصبانیت سرش به سمتش کج کرد.
سانزو:خفه شو ران!
مردی که ران نامیده شد به سمت من اومد که باعث شد قلبم یخ بزنه و بدنم بلرزه و با ترس و وحشت بهش نگاه کردم.
مرد دستش به سمت دراز کرد و قبل اینکه بهم بخوره متوقف کرد و با مهربونی لبخند زد.
نمی دونم چرا ولی با دیدن اون لبخندن ترسم ریخت و تصمیم گرفتم به اون اعتماد کنم و دستم تو دستش گذاشتم که کمکم کرد روی پاهام وایسم.
مرد مو صورتی با کلافگی آهی کشید و با عصبانیت از اتاق خارج شد
بالاخره از مایکی هم پارت گذاشتممممممم
- ۴۶
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط