{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❀ خانه پدربزرگ را دوست داشتم

❀ خانه پدربزرگ را دوست داشتم
ظهرکه می شد بوی غذا تمام اتاق را پر میکرد
آفتاب روی سفره ی مادربزرگ پهن میشد وطعم غذا را دلچسب تر میکرد
کاش تابستان آنوقتها هیچ وقت تمام نمیشد
لحظه هاتون خوش...
دیدگاه ها (۱)

* حکم عشق *part : 1۱۴۰۵/۳/۲۰وارد کتابخونه شدم که صدای زنگوله...

تابستان‌های قدیم، بوی زندگی می‌داد…خانه‌های حیاط‌دار، دیواره...

سپیده که سر بزند #آفتاب سفره اش را پهن می کند و قدم های کوچه...

«سجاده‌ای.که.خالی.ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟗اون روز گذشت..چول هو و...

فیک : بین راندها

مꥇ𐇽یبوࡄــمت و نیست ازین𐨍 بوࡄــه گریزیتقصیر خود توࡄــت⃘ که ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط