رمان جونکوک

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۴۵ }🌔


مامان کوک: من خستم میرم غذا رو به کالیرا بدم و بخوابم.... شماهم برید بخوابید دیگه....

& ( از روی صندلی میپره پایین) شب بخیر مامانی ...

مامان کوک: شب بخیر دخترم...

× لنا بیا بریم اول تورو برای خواب آماده کنم بعد برای دایی کوک غذا میبرم....

& باشه...

× سینی غذا رو روی میز گذاشتم و دست لنا رو گرفتم و به سمت اتاق بردم ...

اتاق کالیرا نزدیک اتاق لنا بود... صدای
مامان کوک و کالیرا میومد...
مامان کوک داشت کالیرا رو نصیحت میکرد...
دوباره به راهم ادامه دادم و در اتاق لنا رو باز کردم ...

ویو نیم ساعت بعد:

× لنا کامل خوابیده بود... با بوسی که روی گونش گذاشتم از اتاق خارج شدم ...

به سمت اشپز خونه رفتم که غذای کوک روی میز بود پس لیوانی پر از آب کردم و گذاشتم توی سینی کنار غذا...

با حس ترسی که داشتم به سمت اتاق رفتم...

خیلی جالبه... که الان من ازش ترس دارم ...
البته چرا نترسم وقتی الان سیمای مغزش قاطیه... و ممکنه منو بکشه...

هوف دارم روانی میشم...

به پله آخر رسیدیم که با صدایی برگشتم ...

✓ الان مثلاً میخوای بگی زن خوبیم...
هر کارم کنی از چشم جونکوک
تو یک پرستار بیشتر نیستی...
اون ازت متنفره...

× به سمت اهیون رفتم و کنایه شروع کردم به حرف زدن...

× همین که تو میگی ... چرا داری فشار میخوری...

× آهیون از صورتش معلوم بود داره حرص میخوره... و زبونش بند اومده ...

بدون توجه بهش از کنارش رد شدم و به سمت اتاق رفتم... با باز کردن در چشمم به کوک خورد که روی تخت دراز کشیده
و دست سمت راستش زیر سرشه...

× وای مردکه بیشور...
اعصاب همه رو بهم ریخت..

وایسا ببینم لباس...
نه نه اصلا وانمود میکنم چیزی نمی دونم...

لباس چیه اصلا... اره همینه

× سینی رو روی میز گذاشتم .‌‌...

و به سمت کوک رفتم ... روی تخت نشستم جوری که پاچم نگیرع ازش فاصله گرفتم...

× اعم... کوک

- جونم..

× الان به من گفت جونم؟

چشماشو باز کرد که وایسا یک لحظه از ترس خشکم زد...

- خوب...

× خوب برات غذا آوردم...( سینی رو می‌زاره روی تخت)

× میخوری...

- چی رو...

× غذا رو

× پسره منحرف سگی ...

یک لبخنده اش تبدیل به پوزخند شد....

- مهربون شدی....
× من ک...

ادامه دارد...🌔


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ 👑 🥹
دیدگاه ها (۱۰۲)

چند پارتیـ درخواستیـــــــــــــــــ🧊💔ـــــــــــــــــوقتی ...

بی رحمی؟🥺پارت¹⁴صبح ساعت ۱۰:۰۰ویو یونالیلی هنوز بی هوش بود وا...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2+ چیزی نیست.+ معلومه.رفتم کنارش نشستم و آروم پتو ر...

چند پارتی

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۳🦋)✥(ویو لوین کاترین)ده دقیقه شده بود که به ک...

پارت ۴۰

چند پارتی (درخواستی)

پارت ۲۷

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۳ویو راوی تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط