{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

nameعشق و جدایی

name:عشق و جدایی
part:40


ویو بورا

-خب مو هاتو خشک کن دیگه باید بریم باشه؟
سرم رو به معنی تایید تکون دادم که کوک ازم فاصله گرفت و روی تخت دراز کشید و چشماش رو بست...یکم درد داشتم ولی بلند شدم و لباسام رو پوشیدم و شروع کردم به خشک کردن موهام....چند مین بعد تموم شد و نگاهم رو دادم به کوک خوابش برده بود....اروم به سمتش قدم برداشتم و نشستم کنارش موهای خیسش توی صورتش بهم ریخته بود....اون واقعا...منو...دوست..داره؟ راستش این که بخوام باور کنم برام خیلی سخت بود...من..و..کوک...خیلی عجیب..وارد..رابطه شدیم...من اولش از کوک متنفر بودم...ولی..بعدش..این حس عوض...شد....و این عوض شدن به نفع کوک نیست...اون به خاطر من....داره عوض میشه...فکر نکنم کسی از این بابت خوشحال بشه....
چند دقیقه همون جوری به صورت کوک خیره بودم که تصمیم گرفتم وسایلم رو جمع کنم...یه ساک کوچیک از توی کمد بر داشتم و شروع کردم به چیدن وسایلم همین جور در حال جمع کردن وسایل بودم که اصلا حواسم نبود کوک پشت سرمه که با قرار گرفتن دستی دور کمرم جیغ زدم....
-منم...
+ترسوندیم کوک....
-ببخشید عزیزم......
-وسایلت رو جمع کردی...؟
+اره اخراشه...تو چی...؟
-من ساک دارم توی ماشین توش لباسم مشکلی نیست....
+اهان..اوکی...
-راستی..
+بله...؟
-قرص خوردی؟......
+برا..ی..چ..چی؟
-راستش..باید..زودتر..بهت می گفتم ببخشید...
+چی رو؟
-هیچی....
کوک به سمت کمد رفت و از توی کتش یه ورق قرص در اورد و به سمتم گرفت....
-بیا این رو بخور...
+برای چیه..؟
-فقط حامله نمی شی همین....
بعد از این حرفش روی تخت نشست.... خشکم زده بود و همین جوری بهش نگاه می کردم و توی شک بودم..........
+ت....ت......تو......منو.....دوست...نداری...؟(بقض)
کوک سرش رو پایین گرفت و جلوم زانو زد و دستم رو گرفت.....
-بورا....من......یعنی...ما..هنوز...شرایط بچه داری رو نداریم....
+..برای....چی؟(گریه)
-اگر شاید چند سال قبل دیده بودمت یا بعضی از اتفاقا نمی افتاد من این حرف رو نمی زدم ولی الان ما باید از همه دور باشیم....اگر اتفاقی برای بچه بیوفته من نمی تونم...خودم رو دیگه ببخشیم....لطفا بورا...فقط یه این بار بعد از ساختن ایندمون می تونیم هر چقدر بچه خواستیم داشته باشیم....ولی الان واقعا نمیشه....
+چرا نمیشه....؟(بقض)
-من نمی تونم همه چیز رو برای تو توضیح بدم شاید با گذر زمان بتونم بگم ولی الان واقعا نمی شه عزیزم...
روی گریم هیچ کنتری نداشتم و فقط از چشمام اشک می ریخت و بقضم بیشتر می شد....ولی چرا واقعا....مگه چی هست که کوک نمی تونه بهم بگه....

خوشگلا این از پارت جدید حمایت یادتون نره
فعلا باییییی😊
شرط:
۳۰لایک
۵بازنشر
۳۰کامنت
۱فالو
دیدگاه ها (۲۴)

خوشگلا لطفا فالوشه بانو😊https://wisgoon.com/ssannaa

ایرانم🥀

درسته رفتی ولی زخم بزرگی به جا گذاشتی درست اندازه عشقی که به...

part:24name: عشق و جداییویو بورا &بورا...من فقط برای راحت بو...

part:31name: عشق و جداییویو کوک اروم به سمتش قدم بر داشتم..ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط