{سناریوی شماره ۷ }

{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت چهاردهم ||
   نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》

در ذهن باکوگو: 
*(با غرّشی درونی)* 
... احمق. نه دیروز درست غذا خورد، نه امروز صبحانه‌اش رو دیدم. حالا هم مثل یه لاشه افتاده... (اخم عمیق‌تر) ... اگه فردا تو تمرین از هوش بره، کلی دردسر میشه. مزاحم تمرین من میشه. بس کن. فقط به خاطر دردسرشه. ... لعنت به این حسِ مزخرفِ نگرانی.

*/با تصمیمی ناگهانی (و کمی با اکراه)، مشت آزادش را بلند می‌کند تا به در بکوبد. اما مشتِ گره کرده، لحظه‌ای در هوا مکث می‌کند. به جای کوبیدن، با بند انگشتانش سه ضربهٔ محکم، سریع و بی‌رحمانه به در می‌زند. صدا در راهروی خالی می‌پیچد./*

باکوگو (با صدایی بلند، خشن، اما بدون فریادِ انفجاری): 
هی! دِکو! بلند شو! در رو باز کن!

*/از پشت در، صدای به هم خوردن سریع ملحفه و پتو، سپس لرزش پاها روی زمین به گوش می‌رسد. چند ثانیه بعد، در به آرامی باز می‌شود. میدوریا پشت در ظاهر می‌شود. چشمانش خواب‌آلود و قرمز، موهایش هنوز کمی مرطوب و آشفته، چهره‌اش از خستگی برافروخته، اما در نگاهش هوشیاری و سوال واضحی وجود دارد - نه ترس محض، بلکه انتظار برای فهمیدن قصد باکوگو. نگاهش سریعاً به بشقاب غذا در دست باکوگو می‌افتد و ابروهایش در سوال بالا می‌رود./*

باکوگو (بدون مقدمه، بشقاب را جلو می‌گیرد، طوری که بخارش تقریباً به صورت میدوریا می‌خورد، صدایش هنوز خشن اما واضح): 
بگیر. بخور. اگه فردا وسط تمرین از پا دربیای و سد راهم بشی، سر به نیستت می‌کنم. تو این خوابگاه کسی رو ندارم که جسدتو ببره.

میدوریا (با چشمانی گشاد شده از تعجب، نه از تهدید، بلکه از عملِ غیرمنتظرهٔ غذا آوردن. لحظه‌ای سکوت می‌کند، مغزش اطلاعات را پردازش می‌کند - دوبار غذا نخوردن، نگرانی پنهان در پشت کلمات خشن. لب‌هایش برای لحظه‌ای لرزید، نه از ترس، بلکه از تلاش برای یافتن واژه‌ها. سرانجام، با صدایی گرفته و خسته، اما مملو از искренتی آرام): 
... کاچان. ... ممنون. واقعاً. ... گرسنه‌م بود.

*/این "ممنون" ساده، مثل یک شوک کوچیک عمل می‌کند. باکوگو برای کسری از ثانیه خشکش می‌زند. چشمانش کمی گشاد می‌شود، اخمش عمیق‌تر می‌شود، انگار که با چیزی ناخوشایند و نامأنوس مواجه شده. به جای پاسخ دادن، بشقاب را تقریباً به دست‌های میدوریا می‌کوبد (مراقب که نیفتد)، طوری که میدوریا مجبور می‌شود سریع آن را بگیرد./*

باکوگو (با غُرّشی بلندتر، نگاهش را از میدوریا می‌دزدد، روی گونه‌هایش شاید سایه‌ای از سرخی خفیف باشد - از خشم یا چیز دیگر؟): 
خفه‌شو و بخورش! مزخرف نگو! ... و زود بخواب. فردا صبح سرحال باش. قرار نیست به خاطر خستگیت تمرینو سبک‌تر کنم
///////////////////////////////////////////
نظری نصیحتی ؟

#باکودکو
دیدگاه ها (۱۲)

رمان یک نیمکت فاصله

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.16(روایت از زبان ا.ت)...

عشق بی پایان

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟏...-:"ولی آخه آسمون ...

قسمت هفده

راز خون پارت پنجم

جنگل نفرین شده پارت ۲۳

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑨_بخش اول_گاهی او را خندانده ام...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p84چند لحظه بعد، صدای برخورد دو شمشیر تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط