{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوی شماره

{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت سیز دهم ||
   نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》

*/باکوگو سرش را از پشتی مبل بلند می‌کند و به جلو خم می‌شود، سرش بین دستانش آویزان می‌شود. موهای بلوندش صورتش را می‌پوشاند. صدایی گنگ و خفه از گلویش خارج می‌شود:/*

باکوگو (با خودش، زمزمه‌ای خشمگین و خسته): 
... روانی.

صحنه : اتاق میدوریا - چند دقیقه بعد

*/میدوریا با موهای خیس و لباس خواب، از حموم خارج می‌شود. صورتش هنوز برافروخته از خستگی است. مستقیم به سمت تخت می‌رود و روی لبه‌اش می‌نشیند. حوله‌ای را بی‌حوصله روی موهایش می‌مالد./*

در ذهن میدوریا: 
*عخخخخخ... بدم میاد اینجوری حرف می‌زنه. انگار من یه مزاحم مزخرفم که فقط ...
(نگاهش به در بسته اتاق می‌افتد)
اصلاً خسته شدم. خسته شدم از دستش. از دست این فضای سرد. به نظرت وقتی که اون جنازه رو دید چه کار کرد ..... بیخیال... ولش کن. مهم نیست. فقط... دو هفته. فقط دو هفته.* 

*/میدوریا بی‌آنکه موهایش را کامل خشک کند، حوله را روی پشتی صندلی می‌اندازد. خستگی عمیق بر او غلبه کرده است. حتی فکر غذا خوردن از ذهنش عبور نمی‌کند. مستقیم به پشت روی تخت دراز می‌کشد و پتوی نازکی را تا چانه بالا می‌کشد. چشمانش سنگین است. در عرض چند ثانیه، نفس‌هایش آرام و منظم می‌شود و در خواب عمیق فرو می‌رود./*

صحنه : آشپزخانه خوابگاه - کمی بعد

*/باکوگو وارد آشپزخانه می‌شود. اخم همیشگی روی صورتش، اما حرکاتش بی‌حوصله است. یخچال را باز می‌کند و با نگاهی گذرا به محتویات، چند مادهٔ ساده (شاید تخم مرغ، برنج، سبزیجات منجمد) برمی‌دارد. بدون هیاهو یا انفجاری، شروع به درست کردن یک غذای ساده اما مقوی می‌کند - شاید اوملت برنج یا یک غذای سریع تخم مرغی. تمرکزش روی کار است، انگار می‌خواهد ذهنش را مشغول کند./*

باکوگو (در فکر، در حالی که تخم مرغ‌ها را هم می‌زند): 
... نوبت آشپزیِ من بود. قرار بود همیشه نوبتی باشه. قرار بود... (اخم می‌کند و شدیدتر هم می‌زند) ... مهم نیست. گشنمه. اون نفله هم غذا نخوره

* رفت توی آشپز خانه و شغول شد *
*/غذا آماده می‌شود. دو پرس را در دو بشقاب می‌کشد. لحظه‌ای درنگ می‌کند. نگاهی به بشقاب دوم و سپس به سمت راهروی اتاق‌ها می‌اندازد. اخمش عمیق‌تر می‌شود./*

باکوگو (با خودش، غُرّان): 
... اون احمق... حتماً یادش رفته غذا بخوره. باز فردا از هوش می‌ره وسط تمرین. مزاحمت میشه.

ادامه در کامنت ها
دیدگاه ها (۱۱)

{سناریوی شماره ۷ }|| پارت چهاردهم ||   نام سناریوی:《شوخی مرگ...

نظرسنجی!!

{سناریوی شماره ۷ }|| پارت دوازدهم ||   نام سناریوی:《شوخی مرگ...

.برای هزارمین بار هست که میگن فیلم و عکس نگیرید...الان دقیقا...

صحچپتر ۱۱ _ دفتر خاطرات پنهانشب...آسایشگاه در سکوتی فرو رفته...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 118 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط