{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرمساری؛محسن چاوشی

شرمساری؛محسن چاوشی
ای شرمساری شرمساری شرمساری
جزشرمساری ازخودت چیزی نداری
ای ناامیدی ناامیدی ناامیدی
ازهیچ کس حتی خودت خیری ندیدی
ای تنگ دستی تنگ دستی تنگ دستی
چشماتو رو هرچی دلت میخواست بستی
هی آستین بردی ب چشمای نجیبت
دستات خجالت میکشیدن توی جیبت
چون زیرباردوستی جون کنده بودی
ازمهره های گردنت شرمنده بودی
هرچی بهت تقدیم شد دوزوکلک بود
قلبت شکست ازبس ک دستت بی نمک بود
هی صبرکردی صبر،اما بی علاجه
ازصبرکردن روحت آنقدرهاج وواجه
بارون حریف شرشره چشم ترت نیست
سقفی ک بایدباشه بالای سرت نیست
با این واون نجنگ فرارکن فرار
ازمردم دورنگ فرارکن فرار
هی لقمه توی خون زدی تازنده موندی
عمری دم ازبارون زدی تازنده موندی
هی سیب نارس چیدی ازباغ بهشتت
دیدی ک راضی نیستی ازسرنوشتت
دیدگاه ها (۱۰)

جنگزده؛محسن چاوشیدلت تهرون چشات شیراز،لبت ساوه هوات بندربمم ...

باچراغی همه جا گشتم وگشتم درشهرهیچ کس اینجا ب تو مانند نشد

این کیست؛محسن چاوشیاین کیست این کیست این این یوسف ثانیست این...

شاه مقصود؛تقدیمی محسن چاوشی ب پدرشاین جنگل چوب خورده تونعره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط