{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)

پارت دهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)

«شاید چون تو فرق داری.»
قلب جیمین محکم توی سینه‌اش کوبید.
چند ثانیه فقط به یونگی خیره موند. به چشم‌های آرومش… به صورت خسته ولی قشنگش… و به فاصله‌ی خیلی کمی که بینشون بود.
بعد سریع نگاهشو دزدید. «تو… خیلی عجیب حرف می‌زنی.»
یونگی آروم پوزخند زد. «ولی گوش میدی.»
جیمین خواست جواب بده که ناگهان صدای جیغ بلندی از کلبه‌ی کناری اومد.
«تهیونــــــــگ اون عنکبوته رو بگیررررر!»
هر دو همزمان ساکت شدن.
بعد صدای خنده‌ی تهیونگ بلند شد. «جونگ‌کوک این یه عنکبوت کوچیکه.»
«کــــوچیک؟! اون اندازه‌ی سگ بود!»
جیمین زد زیر خنده. «بیچاره تهیونگ.»
یونگی هم خیلی آروم خندید. «بیچاره عنکبوته.»
اون طرف…
جونگ‌کوک با وحشت روی تخت ایستاده بود و به گوشه‌ی اتاق اشاره می‌کرد. «همونه! همون شیطانه!»
تهیونگ دست به سینه بهش نگاه کرد. «تو واقعاً از این می‌ترسی؟»
«آرهههه!»
تهیونگ آهی کشید و رفت سمت دیوار.
اما درست وقتی خواست عنکبوتو بگیره، اون کوچولو حرکت کرد سمت جونگ‌کوک.
«واااااای!»
جونگ‌کوک از ترس پرید… و مستقیم چسبید به تهیونگ.
سکوت.
تهیونگ چند لحظه بی‌حرکت موند.
جونگ‌کوک هم تازه فهمید چی‌کار کرده. صورتش آروم قرمز شد. «اِ… من فقط ترسیده بودم…»
اما برخلاف انتظارش، تهیونگ عقب نکشید.
حتی دستشو خیلی آروم روی کمر جونگ‌کوک گذاشت.
«می‌دونم.»
صدای بم و آرومش باعث شد قلب جونگ‌کوک رسماً ذوب بشه.
«ت… تهیونگ…»
«هوم؟»
«اون عنکبوته هنوز اونجاست…»
تهیونگ چند ثانیه خیره موند… بعد زد زیر خنده.
«تو واقعاً غیرقابل درمانی خرگوش.»
صبح روز بعد…
دانشجوها برای پیاده‌روی جنگلی جمع شده بودن.
استاد توضیح می‌داد: «هیچ‌کس تنها از مسیر جدا نشه. جنگل بزرگه و ممکنه گم بشید.»
جونگ‌کوک آروم به جیمین گفت: «این دقیقاً دیالوگ اول فیلم‌های ترسناکه.»
جیمین خندید. «تو زیادی فیلم می‌بینی.»
یونگی از پشت سر نزدیک شد. «تو زیادی حرف می‌زنی.»
جیمین برگشت. «تو زیادی ظاهر میشی.»
«و تو زیادی نازی.»
جیمین درجا ساکت شد. «چی؟!»
تهیونگ که شنید، زیر لب گفت: «اوه… اینا دیگه دارن علنی لا/س می‌زنن.»
جونگ‌کوک هیجان‌زده سر تکون داد. «من از این زوج حمایت می‌کنم.»
جیمین با حرص گفت: «ما زوج نیستیم!»
اما یونگی فقط نگاهش کرد… و خیلی آروم لبخند زد.
و همین لبخند کوچیک… بدجوری قلب جیمین رو لرزوند.
ادامه دارد…

[نویسنده: ۱۲ بازنشر ، ۲۰ لایک]
دیدگاه ها (۷)

پارت یازدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)پیاده‌روی وسط جنگل آروم ...

پارت دوازدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)«فقط یه نگاه کوتاه!»جون...

پارت نهم(عاشقانه‌ای با بوی قهوه)«به‌نظر میاد امشب قراره سخت ...

پارت هشتم(عاشقانه‌ای با بوی قهوه)«راحتی اونجا؟»صورت جیمین در...

پارت سیزدهم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)بارون حالا شدیدتر شده بو...

پارت ششم (عاشقانه‌ای با بوی قهوه)«ولی این یکی رو می‌بخشمت.»ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط