پارت نهم(عاشقانهای با بوی قهوه)
پارت نهم(عاشقانهای با بوی قهوه)
«بهنظر میاد امشب قراره سخت بگذره.»
جیمین با وحشت به تنها تخت داخل کلبه نگاه کرد. بعد برگشت سمت یونگی. «من روی زمین میخوابم.»
یونگی بیتفاوت سوییشرتشو درآورد. «باشه.»
جیمین چند ثانیه ساکت موند. «همین؟»
«تو گفتی.»
«تو نباید یکم اصرار کنی؟»
یونگی آروم نگاهش کرد. «دوست داری بغلت کنم بخوابی؟»
جیمین درجا سرخ شد. «خــــفه شو!»
صدای خندهی آروم یونگی توی کلبه پیچید.
لعنت… جیمین کمکم داشت به خندیدن اون مرد عادت میکرد.
اون طرف…
جونگکوک و تهیونگ هم وارد کلبهشون شده بودن.
جونگکوک تا چشمش به تخت دونفره افتاد خشکش زد. «چرا همهچی این اردو مشکوکه؟»
تهیونگ کیفشو گوشهای انداخت. «شاید قسمت باشه.»
جونگکوک نزدیک بود خفه شه. «چــــی؟!»
تهیونگ خیلی خونسرد نشست روی تخت. «شوخی کردم.»
«من دیگه تحمل شوخیهای تورو ندارم…»
تهیونگ پوزخند زد. «ولی بازم قرمز میشی.»
جونگکوک فوراً بالشو پرت کرد سمتش. تهیونگ راحت گرفتش.
بعد چند ثانیه خیره موند به عروسک کوچیک خرگوشیای که از کیف جونگکوک آویزون بود.
«تو واقعاً چند سالته؟»
جونگکوک اخم کرد. «بیستویک!»
«مطمئنی؟»
«آره!»
تهیونگ آروم خرگوشو تکون داد. «پس این چیه؟»
جونگکوک سریع پرید جلو تا بگیرتش اما چون عجله کرد… مستقیم افتاد روی تهیونگ.
سکوت.
چشمهای جونگکوک گرد شد.
تهیونگ هم چند لحظه بیحرکت موند.
صورتشون فقط چند سانت فاصله داشت.
قلب جونگکوک داشت از سینه میزد بیرون.
تهیونگ خیلی آروم گفت: «خرگوش…»
«ه… ها؟»
«فکر کنم الان واقعاً میخوام اذیتت کنم.»
و جونگکوک رسماً هنگ کرد.
شب کامل شده بود.
بیرون صدای باد بین درختها میپیچید و هوا سردتر میشد.
جیمین روی زمین جلوی شومینه نشسته بود و پتو دور خودش پیچیده بود. «سرده…»
یونگی که روی تخت دراز کشیده بود بدون نگاه کردن گفت: «بیا بالا.»
«نه.»
«پس یخ بزن.»
جیمین حرصی فوت کرد. «تو هیچ احساسی نداری؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد یونگی آروم از روی تخت بلند شد… سمت جیمین رفت… و پتو رو مرتب دورش کشید.
«مریض شی دردسر میشی.»
جیمین آروم سرشو بالا آورد.
یونگی خیلی نزدیکش بود.
نور نارنجی شومینه روی صورت سردش افتاده بود و باعث میشد عجیب آروم به نظر بیاد.
قلب جیمین دوباره تند شد.
«یونگی…»
«هوم؟»
«چرا بعضی وقتا مهربون میشی؟»
یونگی چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت: «شاید چون تو فرق داری.»
و جیمین برای چند لحظه نفس کشیدن یادش رفت…
ادامه دارد....
«بهنظر میاد امشب قراره سخت بگذره.»
جیمین با وحشت به تنها تخت داخل کلبه نگاه کرد. بعد برگشت سمت یونگی. «من روی زمین میخوابم.»
یونگی بیتفاوت سوییشرتشو درآورد. «باشه.»
جیمین چند ثانیه ساکت موند. «همین؟»
«تو گفتی.»
«تو نباید یکم اصرار کنی؟»
یونگی آروم نگاهش کرد. «دوست داری بغلت کنم بخوابی؟»
جیمین درجا سرخ شد. «خــــفه شو!»
صدای خندهی آروم یونگی توی کلبه پیچید.
لعنت… جیمین کمکم داشت به خندیدن اون مرد عادت میکرد.
اون طرف…
جونگکوک و تهیونگ هم وارد کلبهشون شده بودن.
جونگکوک تا چشمش به تخت دونفره افتاد خشکش زد. «چرا همهچی این اردو مشکوکه؟»
تهیونگ کیفشو گوشهای انداخت. «شاید قسمت باشه.»
جونگکوک نزدیک بود خفه شه. «چــــی؟!»
تهیونگ خیلی خونسرد نشست روی تخت. «شوخی کردم.»
«من دیگه تحمل شوخیهای تورو ندارم…»
تهیونگ پوزخند زد. «ولی بازم قرمز میشی.»
جونگکوک فوراً بالشو پرت کرد سمتش. تهیونگ راحت گرفتش.
بعد چند ثانیه خیره موند به عروسک کوچیک خرگوشیای که از کیف جونگکوک آویزون بود.
«تو واقعاً چند سالته؟»
جونگکوک اخم کرد. «بیستویک!»
«مطمئنی؟»
«آره!»
تهیونگ آروم خرگوشو تکون داد. «پس این چیه؟»
جونگکوک سریع پرید جلو تا بگیرتش اما چون عجله کرد… مستقیم افتاد روی تهیونگ.
سکوت.
چشمهای جونگکوک گرد شد.
تهیونگ هم چند لحظه بیحرکت موند.
صورتشون فقط چند سانت فاصله داشت.
قلب جونگکوک داشت از سینه میزد بیرون.
تهیونگ خیلی آروم گفت: «خرگوش…»
«ه… ها؟»
«فکر کنم الان واقعاً میخوام اذیتت کنم.»
و جونگکوک رسماً هنگ کرد.
شب کامل شده بود.
بیرون صدای باد بین درختها میپیچید و هوا سردتر میشد.
جیمین روی زمین جلوی شومینه نشسته بود و پتو دور خودش پیچیده بود. «سرده…»
یونگی که روی تخت دراز کشیده بود بدون نگاه کردن گفت: «بیا بالا.»
«نه.»
«پس یخ بزن.»
جیمین حرصی فوت کرد. «تو هیچ احساسی نداری؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد یونگی آروم از روی تخت بلند شد… سمت جیمین رفت… و پتو رو مرتب دورش کشید.
«مریض شی دردسر میشی.»
جیمین آروم سرشو بالا آورد.
یونگی خیلی نزدیکش بود.
نور نارنجی شومینه روی صورت سردش افتاده بود و باعث میشد عجیب آروم به نظر بیاد.
قلب جیمین دوباره تند شد.
«یونگی…»
«هوم؟»
«چرا بعضی وقتا مهربون میشی؟»
یونگی چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت: «شاید چون تو فرق داری.»
و جیمین برای چند لحظه نفس کشیدن یادش رفت…
ادامه دارد....
- ۱.۲k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط