{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


                                                                           "هوشنگ ابتهاج"
دیدگاه ها (۷)

فرهاد‌ها را کوه کندن یل نخواهد کرددر عشق جان کندن تو را اول ...

دریا دریا مهربانی‌ات را می‌خواهمنه برای دست‌هامنه برای موهام...

چقدر هفتاد هشتاد سال کم است برای دیدن تمام دنیا!برای بودن با...

پشیمونی توو کارم نیست ، دارم میرم ، بدونِ توتوو این روزای گی...

لیدر های عزیز من یه شعر برای جادویی به نام عشق نوشتم

چشمات زیباترین استان منطقس:)💗👀️ تو را دوست می دارم به این به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط