سیلام سیلام چطورید پاشید بیاید که قراره پارت جدید بدیم
سیلام سیلام چطورید پاشید بیاید که قراره پارت جدید بدیم.
پارت۴♡(قهرمان من)
((روز امتحان))
میدوریا:امروز روز امتحانه من باید تما تلاشم رو بکنم.
(نویسنده:میدوریا و باکوگو که یه تیم بودن وارد امتحان ورودی شدن و باکوگو با قدرت انفجارش و میدوریا با قدرتی مشت کوبنده تونستن توی این امتحان قبول بشن.)
(ذهن باکوگو:بهش پیشنهاد هم تیمی دادم چون نگرانش بودم و میترسیدم نکنه براش اتفاقی بی افته ولی مثل اینکه اونقدر هاهم ضعیف نیست.)
دکو:(هیجان و خوشحال)ما تونستیم کاچان!(لبخند)
باکوگو(داد):من از همون اولش هم میتونستم(روشو کرد اونطرف چون اینقدر لبخند میدوریا قشنگ بود که باکوگو سرخ شده بود.(ذهنش:این بشر از همون بچگیاش هم لبخند کیوت گوگولی داشت.)
همینطوری که باکوگو توی افکارش داشت قربون صدقه میدوریا میرفت دکو کم کم پاهاش شل شد چشماش سیاهی رفت و نزدیک های افتادنش بود که باکوگو به خودش اومد و سریع گرفتش
باکوگو:هیی دکوی نفله!چیشد غش کردی؟!
دکو:ک..کا..کاچ..ان
ذهن باکوگو:این چش شد؟! یعنی اینقدر به خودت فشار آوردی که از حال رفتی!؟!
(نویسنده:و بعدش باکوگو میدوریا رو بقل کرد و برد پیش دختر درمانگر.)
دختردرمانگر:یه دستش رو کامل شکسته در حدی که کوسه من براش کافی نیست باید گچ گرفته بشه. هی پسر تو دوستشی؟
باکوگو:من؟اره خب دوستشم
دختر درمانگر:لطفا تا موقعی که به هوش میاد کنارش باش و بعدش از اینجا ببرش.
باکوگو:خیلی خب باشه.
یک ساعت از زمانی که دکو بی هوش شده میگذره.
(ذهن باکوگو:این دکوی نفله چرا بیدار نمیشه نکنه اتفاق جدی واسش افتاده؟یعنی دستش خیلی درد میکنه؟) و همینطور که داشت در افکار نگران کنندش غرق میشد چشمش خورد به صورت دکو؛صورت خسته و کوفته ای که پر از استرس خوشحالی بود.
لپ های باکوگو سرخ شد و با خودش آروم گفت:این چرا همجا اینقدر ناز و قشنگه؟واقعا اگه اون نبود زندگیم چطوری قرار بود بگذره؟)
(نویسنده:باکوگو نمیدونست اما میدوریا خیلی وقت پیش بود که به هوش اومده بود و توی اون مدت هم زیر چشمی داشت باکوگو رو نگاه میکرد.)(من:🥺😭🤧)
که ایندفعه چشماش رو کمی بازتر کرد و یه لبخند کوچیک زد و گفت:(کاچان چرا سرخ شدی؟)که باکوگو یه هو به خودش اومد داد زد:(هی دکوی نفله تو تا الان بیدار بودی؟لعنتی!)
و الان فقط لپ های باکوگو نبود که سرخ شده بود بلکه کل صورتش بود که سرخ شده بود.
میدوریا:(ببخشید ازیتت کردم.)
باکوگو:(شششیییننننههههههه.)
که اون موقع بود که میدوریا دیگه نمیتونست جلوی خنده هاش رو بگیره که بلند زد زیر خنده.
همینطور که باکوگو داشت از خجالت آب میشد با دیدن خنده های اون بدون اینکه خودش بفهمه لبخند زد.
خب دوستان بنظرم دبگه بقیش بمونه برای پارت بعد💫
لطفا حمایت کنید و نظراتتون رو بهم بگید💫
این پارت چطور بود؟💫
پارت۴♡(قهرمان من)
((روز امتحان))
میدوریا:امروز روز امتحانه من باید تما تلاشم رو بکنم.
(نویسنده:میدوریا و باکوگو که یه تیم بودن وارد امتحان ورودی شدن و باکوگو با قدرت انفجارش و میدوریا با قدرتی مشت کوبنده تونستن توی این امتحان قبول بشن.)
(ذهن باکوگو:بهش پیشنهاد هم تیمی دادم چون نگرانش بودم و میترسیدم نکنه براش اتفاقی بی افته ولی مثل اینکه اونقدر هاهم ضعیف نیست.)
دکو:(هیجان و خوشحال)ما تونستیم کاچان!(لبخند)
باکوگو(داد):من از همون اولش هم میتونستم(روشو کرد اونطرف چون اینقدر لبخند میدوریا قشنگ بود که باکوگو سرخ شده بود.(ذهنش:این بشر از همون بچگیاش هم لبخند کیوت گوگولی داشت.)
همینطوری که باکوگو توی افکارش داشت قربون صدقه میدوریا میرفت دکو کم کم پاهاش شل شد چشماش سیاهی رفت و نزدیک های افتادنش بود که باکوگو به خودش اومد و سریع گرفتش
باکوگو:هیی دکوی نفله!چیشد غش کردی؟!
دکو:ک..کا..کاچ..ان
ذهن باکوگو:این چش شد؟! یعنی اینقدر به خودت فشار آوردی که از حال رفتی!؟!
(نویسنده:و بعدش باکوگو میدوریا رو بقل کرد و برد پیش دختر درمانگر.)
دختردرمانگر:یه دستش رو کامل شکسته در حدی که کوسه من براش کافی نیست باید گچ گرفته بشه. هی پسر تو دوستشی؟
باکوگو:من؟اره خب دوستشم
دختر درمانگر:لطفا تا موقعی که به هوش میاد کنارش باش و بعدش از اینجا ببرش.
باکوگو:خیلی خب باشه.
یک ساعت از زمانی که دکو بی هوش شده میگذره.
(ذهن باکوگو:این دکوی نفله چرا بیدار نمیشه نکنه اتفاق جدی واسش افتاده؟یعنی دستش خیلی درد میکنه؟) و همینطور که داشت در افکار نگران کنندش غرق میشد چشمش خورد به صورت دکو؛صورت خسته و کوفته ای که پر از استرس خوشحالی بود.
لپ های باکوگو سرخ شد و با خودش آروم گفت:این چرا همجا اینقدر ناز و قشنگه؟واقعا اگه اون نبود زندگیم چطوری قرار بود بگذره؟)
(نویسنده:باکوگو نمیدونست اما میدوریا خیلی وقت پیش بود که به هوش اومده بود و توی اون مدت هم زیر چشمی داشت باکوگو رو نگاه میکرد.)(من:🥺😭🤧)
که ایندفعه چشماش رو کمی بازتر کرد و یه لبخند کوچیک زد و گفت:(کاچان چرا سرخ شدی؟)که باکوگو یه هو به خودش اومد داد زد:(هی دکوی نفله تو تا الان بیدار بودی؟لعنتی!)
و الان فقط لپ های باکوگو نبود که سرخ شده بود بلکه کل صورتش بود که سرخ شده بود.
میدوریا:(ببخشید ازیتت کردم.)
باکوگو:(شششیییننننههههههه.)
که اون موقع بود که میدوریا دیگه نمیتونست جلوی خنده هاش رو بگیره که بلند زد زیر خنده.
همینطور که باکوگو داشت از خجالت آب میشد با دیدن خنده های اون بدون اینکه خودش بفهمه لبخند زد.
خب دوستان بنظرم دبگه بقیش بمونه برای پارت بعد💫
لطفا حمایت کنید و نظراتتون رو بهم بگید💫
این پارت چطور بود؟💫
- ۲۵۴
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط