{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سیلام سیلام اماده اید بریم برای پارت بعدیبزن بریم

سیلام سیلام اماده اید بریم برای پارت بعدی؟بزن بریم💫

پارت۳♡(قهرمان من)
دکو:از اونجایی که آلمایت به من اعتماد کرده و میخواد قدرتش رو به من به سپره من نباید نا امیدش کنم و باید تا میتونم تلاش کنم؛اوه اون کاچانه؟از اون روز که نجاتم داده حتی نگاهم هم نکرده و هیچ کاری به کارم نداشته ولی این چیز خوبیه نباید فکرم درگیر چیزای دیگه باشه الان فقط باید روی هدفم یعنی قهرمان یک دنیا شدن تمرکز کنم.
و برای بدست آوردنش باید براش تا حد مرگ تلاش کنم. امروزم اولین روز تلاش کردنمه.
بعد از مدرسه رفتم پیشه آلمایت و اون برام توضیح داد که باید چیکار کنم و یه موضوعی که روش متمرکز بود این بود که من باید برای امتحان ورودی یه هم تیمی داشته باشم و با اون باید برنده بشم و قبولی رو بدست بیارم اما خب من تنها کسی که با ذهنم میرسید که میتونستم باهاش هم تیمی بشم کاچان بود چون اون تنها کسیه که من خوب میشناسم و میخواد بره یو ای و خیلی قویه اما خب ممکنه به خواطر یه همچین درخواستی ازش خودمو تو پل صراط ببینم اما من باید ازش بخوام حتی اگه بخواد هر کاریم کنه اصلا قبول هم نکنه ادم کم نیست که نخواد بیاد یو ای پس میتونم از کسای دیگه هم بخوام.
امروز توی مدرسه کاچان رو دیدم اروم رفتم سمت میزش و سرم رو پایین آوردم و گفتم:(ک..کا..کاچان.)
اونم سریع بهم گفت:(بیا تو حیات پشتی.)
و خودش رفت منم چند دقیقه بعد رفتم همش با خودم فکر میکرم که یعنی چی میخواد بهم بگه که بهم نکنه دوباره میخواد کتکم برنه نه من نباید بزارم.....همینطور که داشتم تو افکارم غرق میشدم کاچان بلند گفت:ههووویییی دکوی نفله کدوم گوری بودی تا الان چرا منو اینقدر منتظر گذاشتی؟
دکو:ها چی ام ب.ب.ببخشید کاچان.
(ذهن باکوگو:اون هنوز ازم میترسه... و شاید هیچ وقت نتونیم دوست هم باشیم. اما من حتی اگه اون دشمنم باشه نمیتونم از دست بدم.)
باکوگو:تو دنبال هم تیمی برای آزمون دبیرستان یو ای میگردی درسته؟
(ذهن دکو: ها چطور ممکنه! اون از کجا همه چیز رو میدونه!!)
باکوگو:من نتونستم کسی رو پیدا کنم به خکاطر همین مجبورم به به تو بگم.
دکو:اما چرا من کاچان؟
باکوگو:خودمم نمیدونم چرا دارم با توی بی کوسه ای که احتمال قبول شدنت زیر صفره پیشنهاد هم گروهی میدم.
دکو:قبول میکنم.
باکوگو:خیلی خب باشه ولی بهت گفته باشم تو لازم نیست کاری بکنی یه وقت دست پات رو نشکونی خودت رو بندازی رو دستمونا(نشخند)
و رفت.
ذهن دکو:باورم نمیشه اون چیزی که ازش میخاستم رو خودش بهم گفت!خب الان وقت اینکار ها نیست باید تمرکز کنم.)و بعد اینجوری شد که ۱۰ ماه جهمنی ایزیکو شروع شد.
((روز امتحان))

خب بقیش بمونه برای پارت.💫
بعد لطفا نظراتتون رو بهم بگید.💫 خیلی ممنونم که خوندی.💫
دیدگاه ها (۷)

سیلام سیلام چطورید پاشید بیاید که قراره پارت جدید بدیم.پارت۴...

سیلام سیلام خیلی خب پیش به سوی پارت جدید.پارت۵♡(قهرمان من)با...

کاچان قشنگم امروز تولدشههه🛐🛐💫💫🥳

تولدت مبارک کاچان قشنگممم🛐🛐💫💫

عشق انفجاری ( پارت پنجم )

عشق انفجاری ( پارت سوم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط