برادر خوانده
{برادر خوانده}
part:15
-تهیونگ...تو نباید میرفتی سراغشون!
+نباید میرفتم؟!اون حرومی ها به جفت من دست زدن!
-خیلی خوب باشه...
"پس از نیم ساعت رانندگی به عمارت رسیدند،جونگکوک و تهیونگ از ماشین پیاده شدن جونگکوک به سمت اتاقش رفت و بعد از عوض کردن لباس هاش و دوش پنج مینی به طبقه پایین رفت"
=ارباب شام آماده است...
+باشه،اومدم
"از اونجایی که جونگکوک خیلی گرسنه بود سریع روی صندلی نشست و خواست غذا بخوره که ناگهان حس حالت تهوع بهش دست داد و فوری به سمت دستشویی رفت و عوق زد،تهیونگ خیلی نگران شد و سریع دنبالش رفت"
+کوک!خوبی؟!(نگران)
"با دستش پشت کمر جونگکوک میزد و مدام سوال میپرسید"
+کوک...چیشده چرا اینجوری شدی!؟
-ن..نمیدونم!
+آجوما زنگ بزن دکتر هان!
=چشم ارباب!
"پس از مدت کوتاهی دکتر هان اومد"
≈خوب...بهتون تبریک میگم!
+چرا؟!
≈همسرتون بارداره!
+چی؟!
-چی؟!
≈عرض کردم همسرتون بارداره!نزدیک دو روزه
-لعنت بهت کیم فاکینگ تهیونگ!!(جیغ)
+یادم رفت از کان/دوم استفاده کنم!
-الان من چیکار کنم؟!من بلد نیستم از یه بچه مراقبت کنم تهیونگ!
≈موردی نیست،من بهتون یه کتاب میدم اون و مطالعه کنید!
-چشم...
"دکتر که رفت جونگکوک شروع کرد فحش دادن به تهیونگ که چرا حاملش کرده"
+کوک...فقط یادم رفته بود که از کان/دوم استفاده کنم!همین...تازه مگه تو عاشق بچه ها نیستی؟!
-هستم...
+خوب الان یه بچه توی دلت داری!
"جونگکوک نفس عمیقی کشید و باشه ای گفت و سمت اتاقش رفت تا یکم استراحت کنه"
+باورم نمیشه...دارم بابا میشم!
...
-الو؟!
×سلام کوک...
-سلام جیمین...چیشده؟!
×یونگی...اون مافیاست!
-واقعا؟!!
×آ..آره...
-عا...چیزی نیست...
×چرا اتفاقا هست!اون انسان هارو شکنجه میکنه و میکشه!..
-خوب...
×از عمارتش فرار کردم...
-چی؟!(داد)
×گفتم از عمارتش فرار کردم!من دلم نمیخواد پیش یه قاتل باشم!
-اونا مارکت کرده نه؟!
×آره..
-از رو مارکت میفهمه کجایی...
×میخوام باطلش کنم...یه پیرمردی هست...میرم اونجا و باطل میکنم!
-جیمین...برگرد پیشش!هرکاری کنی...بازم تو جفت اونی!
×نمیخوام جفتم باشه!هق...
-هی...گریه نکن!میتونی بیای اینجا؟!
×نمیخوام مزاحمتون باشم...
-نیستی...تازه...من باردارم...بیا پیشم!
×تو بارداری؟!!
-آره...همین چند دقیقه پیش فهمیدم!
×پس...یکم دیگه میام پیشت
-منتظرم!
...
"از وقتی فهمیده بود جفتش فرار کرده چشم هاش خاکستری شده بود و دنبالش میگشت ولی پیداش نمیکرد"
؟:قربان...
≠بنال!
؟:قربان جفتتون...
≠د حرف بزن دیگه حرومزاده!
؟:اون مارک شمارو باطل کرده برای همین پیداش نمیکنیم!
"ناگهان تمام دنیا براش فرو ریخت..."
≠امکان نداره...
"فریادی کشید که کل عمارت به لرزه دراومد"
~~~~~~~~~~~~~~~
ویکتور صحبت میکنه:چطور بود؟خوشتون اومد؟
شرایط↓
لایک:۷۰
کامنت:هرچی بیشتر بهتر
part:15
-تهیونگ...تو نباید میرفتی سراغشون!
+نباید میرفتم؟!اون حرومی ها به جفت من دست زدن!
-خیلی خوب باشه...
"پس از نیم ساعت رانندگی به عمارت رسیدند،جونگکوک و تهیونگ از ماشین پیاده شدن جونگکوک به سمت اتاقش رفت و بعد از عوض کردن لباس هاش و دوش پنج مینی به طبقه پایین رفت"
=ارباب شام آماده است...
+باشه،اومدم
"از اونجایی که جونگکوک خیلی گرسنه بود سریع روی صندلی نشست و خواست غذا بخوره که ناگهان حس حالت تهوع بهش دست داد و فوری به سمت دستشویی رفت و عوق زد،تهیونگ خیلی نگران شد و سریع دنبالش رفت"
+کوک!خوبی؟!(نگران)
"با دستش پشت کمر جونگکوک میزد و مدام سوال میپرسید"
+کوک...چیشده چرا اینجوری شدی!؟
-ن..نمیدونم!
+آجوما زنگ بزن دکتر هان!
=چشم ارباب!
"پس از مدت کوتاهی دکتر هان اومد"
≈خوب...بهتون تبریک میگم!
+چرا؟!
≈همسرتون بارداره!
+چی؟!
-چی؟!
≈عرض کردم همسرتون بارداره!نزدیک دو روزه
-لعنت بهت کیم فاکینگ تهیونگ!!(جیغ)
+یادم رفت از کان/دوم استفاده کنم!
-الان من چیکار کنم؟!من بلد نیستم از یه بچه مراقبت کنم تهیونگ!
≈موردی نیست،من بهتون یه کتاب میدم اون و مطالعه کنید!
-چشم...
"دکتر که رفت جونگکوک شروع کرد فحش دادن به تهیونگ که چرا حاملش کرده"
+کوک...فقط یادم رفته بود که از کان/دوم استفاده کنم!همین...تازه مگه تو عاشق بچه ها نیستی؟!
-هستم...
+خوب الان یه بچه توی دلت داری!
"جونگکوک نفس عمیقی کشید و باشه ای گفت و سمت اتاقش رفت تا یکم استراحت کنه"
+باورم نمیشه...دارم بابا میشم!
...
-الو؟!
×سلام کوک...
-سلام جیمین...چیشده؟!
×یونگی...اون مافیاست!
-واقعا؟!!
×آ..آره...
-عا...چیزی نیست...
×چرا اتفاقا هست!اون انسان هارو شکنجه میکنه و میکشه!..
-خوب...
×از عمارتش فرار کردم...
-چی؟!(داد)
×گفتم از عمارتش فرار کردم!من دلم نمیخواد پیش یه قاتل باشم!
-اونا مارکت کرده نه؟!
×آره..
-از رو مارکت میفهمه کجایی...
×میخوام باطلش کنم...یه پیرمردی هست...میرم اونجا و باطل میکنم!
-جیمین...برگرد پیشش!هرکاری کنی...بازم تو جفت اونی!
×نمیخوام جفتم باشه!هق...
-هی...گریه نکن!میتونی بیای اینجا؟!
×نمیخوام مزاحمتون باشم...
-نیستی...تازه...من باردارم...بیا پیشم!
×تو بارداری؟!!
-آره...همین چند دقیقه پیش فهمیدم!
×پس...یکم دیگه میام پیشت
-منتظرم!
...
"از وقتی فهمیده بود جفتش فرار کرده چشم هاش خاکستری شده بود و دنبالش میگشت ولی پیداش نمیکرد"
؟:قربان...
≠بنال!
؟:قربان جفتتون...
≠د حرف بزن دیگه حرومزاده!
؟:اون مارک شمارو باطل کرده برای همین پیداش نمیکنیم!
"ناگهان تمام دنیا براش فرو ریخت..."
≠امکان نداره...
"فریادی کشید که کل عمارت به لرزه دراومد"
~~~~~~~~~~~~~~~
ویکتور صحبت میکنه:چطور بود؟خوشتون اومد؟
شرایط↓
لایک:۷۰
کامنت:هرچی بیشتر بهتر
- ۱.۶k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط