پارت بخش اول ورژن غمگین
پارت ۲۰۶ ( بخش اول ) ورژن غمگین
#جونگکوک
یونا توی بغلم گریه میکرد و مامانش رو میخواست!! اونو محکم توی بغلم فشار میدادم. یه پرستار اومد و بهم گفت که یونا رو بهش بدم تا آرومش کنه ! خوابوندش ! گرفتمش بغلم و رفتم سوار ماشین شدم! عین دیوونه ها شده بودم. رفتم خونه خودمون ! دیدم تموم اعضای گروه بی تی اس ( سابق ) همه جم شده بودن! اومدم بیرون ! همه شون ازدواج کرده بودن ! یه عالمه اشک از چشمام میومد همسر نامجون اومد و یونا رو ازم گرفت !
نگاهم به تهیونگ افتاد و خیلی گریه میکرد...
#تهیونگ
دلم داشت کباب میشد. این از عشق آتشین کوکی ! داشت توش میسوخت رفتم جلو بغلش کردم. توی بغلم وحشتناک گریه میکرد. چنگ میزد به لباسم !!
من: آروم باش کوکی !
کوکی: ه..هیونگ! آاه 😭😭 من ب..بدون اون چه طوری زندگی کنم اون همه زندگیم بود !! چ..چرا انقدر بی رحم بود و منو ول کرد
نمیتونستم کاری بکنم براش از گریه زیاد توی بغلم بیهوش شد. فکر کنین جونگ کوک با اون هیبت بیهوش بشه ! گرفتمش توی دوتا دستام و گذاشتمش روی تخت توی خونه و به بقیه هیونگ ها گفتم من پیشش میمونم و شما هم برین ! به هیون سو( زن تهیونگ ) هم گفتم که بره خونه فردا میام خونه !!
کنار تخت نشسته بودم و بهش نگاه میکردم. زیر چشماش کبود بود و دستاش زخمی بودن! اون کثافت بالاخره فردا اعدامش میکنن ! اما کوکی من چی؟! اون نباید اینطوری دلشکسته بمونه ! یونا از خواب بیدار شد و گریه میکرد. رفتم بغلش کردم و میخواستم آرومش کنم که کوکی بلند شد و اومد ازم گرفتش !!
من: ج..جونگ کوک !! بدش من ! من آرومش میکنم تو برو بخواب
کوکی: نههه اون تنها یادگاری از سوفیاس 💔 بهم یاد داده بود چه طوری آرومش کنم😭 انگار م..می دونست همچین روزی میاد ! همه چیو بهم یاد داده بود!
من: ج..جونگ کوک !! 🥺💔 دلم براش کباب شد !
#جونگکوک
یونا توی بغلم گریه میکرد و مامانش رو میخواست!! اونو محکم توی بغلم فشار میدادم. یه پرستار اومد و بهم گفت که یونا رو بهش بدم تا آرومش کنه ! خوابوندش ! گرفتمش بغلم و رفتم سوار ماشین شدم! عین دیوونه ها شده بودم. رفتم خونه خودمون ! دیدم تموم اعضای گروه بی تی اس ( سابق ) همه جم شده بودن! اومدم بیرون ! همه شون ازدواج کرده بودن ! یه عالمه اشک از چشمام میومد همسر نامجون اومد و یونا رو ازم گرفت !
نگاهم به تهیونگ افتاد و خیلی گریه میکرد...
#تهیونگ
دلم داشت کباب میشد. این از عشق آتشین کوکی ! داشت توش میسوخت رفتم جلو بغلش کردم. توی بغلم وحشتناک گریه میکرد. چنگ میزد به لباسم !!
من: آروم باش کوکی !
کوکی: ه..هیونگ! آاه 😭😭 من ب..بدون اون چه طوری زندگی کنم اون همه زندگیم بود !! چ..چرا انقدر بی رحم بود و منو ول کرد
نمیتونستم کاری بکنم براش از گریه زیاد توی بغلم بیهوش شد. فکر کنین جونگ کوک با اون هیبت بیهوش بشه ! گرفتمش توی دوتا دستام و گذاشتمش روی تخت توی خونه و به بقیه هیونگ ها گفتم من پیشش میمونم و شما هم برین ! به هیون سو( زن تهیونگ ) هم گفتم که بره خونه فردا میام خونه !!
کنار تخت نشسته بودم و بهش نگاه میکردم. زیر چشماش کبود بود و دستاش زخمی بودن! اون کثافت بالاخره فردا اعدامش میکنن ! اما کوکی من چی؟! اون نباید اینطوری دلشکسته بمونه ! یونا از خواب بیدار شد و گریه میکرد. رفتم بغلش کردم و میخواستم آرومش کنم که کوکی بلند شد و اومد ازم گرفتش !!
من: ج..جونگ کوک !! بدش من ! من آرومش میکنم تو برو بخواب
کوکی: نههه اون تنها یادگاری از سوفیاس 💔 بهم یاد داده بود چه طوری آرومش کنم😭 انگار م..می دونست همچین روزی میاد ! همه چیو بهم یاد داده بود!
من: ج..جونگ کوک !! 🥺💔 دلم براش کباب شد !
- ۵۵.۵k
- ۰۱ آذر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط