{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک‌پارتی استنلی اسنایدر: رنگ زرد برای تو نیست

تک‌پارتی استنلی اسنایدر: رنگ زرد برای تو نیست

**شخصیت شما: دوست صمیمی و قدیمی استنلی که تازه به پاریس برگشته.**

چند ماهی بود که به پاریس برگشته بودی. استنلی از روز اول استقبال گرمی کرد، اما یه چیز توی رفتارش عوض شده بود. بیشتر نگاهت می‌کرد. بیشتر نزدیکت می‌شد. بیشتر از هر وقت دیگه‌ای بهونه می‌گرفت که باهات باشه.

امشب مهمونی کوچیکی بود تو خونه یکی از دوستای مشترک. استنلی کنارت ایستاده بود، یه لیوان شراب توی دستش، و با بقیه حرف می‌زد. ولی چشم‌هاش مدام می‌اومد سمت تو.

تا اینکه یه پسر بلوند خوش‌تیپ اومد کنارت. با لبخندی شیطنت‌آمیز تکیه داد به دیوار و گفت: «خانوم خوشگل... تا حالا ندیدمت. مطمئنی اهل پاریسی؟ اگه نباشی، می‌تونم خودم راهنماییت کنم.»

خندیدی و مودب جواب دادی: «اهل پاریسم قبلاًم اینجا زندگی می‌کردم، فقط چند ماهی نبودم.»

«پس بهتر! یه فرصت عالی برای آشنایی دوباره با شهر. شاید فردا بریم قدم بزنیم؟»

هنوز فرصت نکردی جواب بدی که یه دست آشنا اومد روی شونه‌ات. محکم. مالکانه.

استنلی.

با همون اون لبخند همیشگی‌اش که تهش یه چیز سرد قایم شده بود، گفت: «عذر می‌خوام... دوست پسرش اجازه نمی‌ده با غریبه‌ها بره بیرون.»

پسر بلوند ابرو بالا انداخت: «دوست پسر؟»

خشک زدی تو جا. «اسـ استنلی چی می‌گی؟ ما فقط دوستیم!»

استنلی نگاهت نکرد. فقط به پسرک خیره موند. اون چشم‌های آبی تیره‌اش توی نور شمع می‌سوخت. «دوست؟ آره. ولی دوست از بچگی. کسی که کل قلبش مال منه. می‌خوای بحث کنی؟»

پسر بلوند یه قدم عقب رفت. فضا یهو سنگین شده بود. استنلی که بود و چه قدرتی داشت، همه می‌دونستن.

«بـ.. باشه، من می‌رم. مزاحم نشم.»

پسر رفت. استنلی برگشت سمت تو. لبخندش آرومتر شده بود ولی چشم‌هاش هنوز طوفانی بودن.

«چی بود اون؟» با ناراحتی گفتی. «چرا اینکارو کردی؟»

استنلی دستش رو گذاشت روی صورتت. انگشت شستش رو کشید روی لبت. آروم، اما جوری که انگار می‌خواست اثر انگشتش رو بذاره.

«چون مال منی. همیشه مال من بودی. از اون روزی که توی خیابون بارونی دیدمت و گفتی *«چترتو گم کردی؟ بیا زیر چتر من»*... حتی نفهمیدی که من عمداً چترم رو جا گذاشته بودم تا ببینمت.»

چشمت گرد شد. «چی؟»

«همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده بود عزیزم. هر ملاقات، هر تصادف... من هر کی که بهت نزدیک بشه، یا باید ازش بگذرم، یا باهاش برخورد کنم. انتخاب با خودشه.»

نگاهش عمیق‌تر شد. دستش رو از روی صورتت برداشت و انگشت‌هاش رو توی دستت حلقه کرد.

«پس لطفاً... به این راحتی به غریبه‌ها لبخند نزن. چون مجبورم کاری کنم که مجبور نباشم بعداً پشیمون بشم.»

صداش ملایم بود ولی تهش یه زنگ خطر می‌پیچید. استنلی هیچوقت شوخی نمی‌کرد. مخصوصاً وقتی بحث تو بود.

دستت رو کشیدی سمت خودت، نزدیک‌تر، تا جایی که نفسش رو روی صورتت حس کردی.

«حالا بیا بریم خونه. به اندازه کافی به همه نشون دادیم که چه کسی کنارت راه می‌ره.»

و تو می‌دونستی که هیچ راه فراری نیست. چون استنلی اسنایدر وقتی عاشق بشه... هیچکس رو شریک نمی‌ذاره.

پایان
دیدگاه ها (۰)

(بچه ها یه تک پارتی دیگه هم هست بعد فن فیک سوسانارو)تک‌پارتی...

پارت ۲تسلیم در سکوتو وعدهٔ مرگ. حالا ماه‌ها گذشته. دیگه از آ...

من روبه روی اون دختره تو مدرسه که همش میگه:تو دوست پسر نداری...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت:²ات بعد اینکه تهیونگ بشقاب و دستش دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط