#🥀 تسلیم در سکوت — تایجو شیبا (یاندره)
#🥀 تسلیم در سکوت — تایجو شیبا (یاندره)
پارت۱
اون روزی که توی کلیسای خالی با تایجو شیبا آشنا شدم، هیچکس تو محله جرأت نداشت اسمش رو بیاره. فرماندهٔ بخش پنجم. هیولای نبرد. اونی که با مشت، آدم رو نصفه میکرد. ولی من نمیدونستم. من تازه از شهرستان اومده بودم. ساده و بیخبر. توی اون محلهٔ کثیف و تاریک، فقط دنبال یه پناهگاه میگشتم تا شب رو صبح کنم. در کلیسا نیمهباز بود. رفتم تو. بوی شمع و چوب کهنه میاومد. و اون... اون روی نیمکت اول نشسته بود. دستهاش رو هم گذاشته بود رو زانوهاش. سرش پایین بود. موهاش بلوند طلایی، بلندتر از موهای من. نور شمع میافتاد رو صورتش. وقتی سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد، یخ زدم. چشمهاش آبی بودن. آبی زمستونی. آبیِ عمیق و سنگی. انگار میتونست تا ته وجودم رو ببینه. یه لبخند زد. لبخندی آروم. «چی میخوای اینجا؟» صداش آروم بود ولی یه رعبی توش بود که ستون فقراتم رو لرزوند. «پناه... پناه میخوام. شب شده و جای دیگهای ندارم.» بلند شد. قدش بلند بود. تنومند. مثل یه دیوار. نزدیک اومد. قدمهاش آروم و سنگین. رسید جلوی من. ایستاد. بعد انگشتش رو گذاشت زیر چونهم و صورتم رو بالا آورد تا مجبور بشم توی چشماش نگاه کنم. «خانومها رو تو کلیسا تنها نمیذارن. این جا امن نیست.» «شما هستین دیگه...» گفتم با لرزش. یه لحظه مکث کرد. بعد خندید. خندهای کوتاه و سرد. «بله. من هستم. و تو موندی.» از اون شب، من شدم سایهاش. نه برعکس. تایجو من رو گذاشت توی یه آپارتمان کوچیک بالای یه رستوران. میگفت مال خودشه. هر روز میاومد. اولش فکر میکردم داره حفاظت میکنه. یه غریبه توی محله. ولی بعد فهمیدم... اون نمیذاشت کسی حتی بهم نگاه کنه. یه روز صاحب خونه بهش گفت «دخترخوبیه، خوشگله». اون روز صاحب خونه دیگه دیده نشد. نپرسیدم. جرات نداشتم. تایجو وقتی میخواست مهربون باشه، شیرینترین آدم دنیا بود. برام غذا میآورد. میدونست چی دوست دارم. برنج با تخممرغ نیمرو. چای زنجبیلی داغ. یه بار مریض شدم، تا صبح کنارم نشست. دستم رو گرفت و نبضم رو چک کرد. پیشونیم رو بوسید. «زود خوب شو. بدم میاد ببینم اینجوری.» ولی وقتی عصبانی میشد... خدای من. یه روز یه پسر بچهٔ محله بهم تعارف کرد. یه بستنی. تایجو از پشت سر اومد. دستش رو گذاشت رو شونهٔ اون پسر. «داری به ناموس من تعارف میکنی؟» پسر رنگش پرید. من گفتم «تایجو، بچهس. ولش کن.» نگاهم کرد. اون چشمهای آبی سنگی. بیاحساس. بیرحم. «تو ساکت باش. بعداً با تو کار دارم.» اون پسر رو کشید کنار. در بسته شد. صدایی نیومد. وقتی برگشت، دستش رو با دستمال پاک میکرد. لبخند میزد. «حالا بستنی رو میخوریم با هم.» نشست روبروم. بستنی رو گذاشت جلوی من. من میلرزیدم. «نخوردم؟» «می... میخورم.» قاشق رو بردم تو دهنم. مزهاش تلخ بود. از ترس. تایجو دستش رو دراز کرد و یه تار موی پریشونم رو گذاشت پشت گوشم. «دختر خوب. میدونی چقدر دوست دارم وقتی ساکتی؟ وقتی حرف نمیزنی، دنیا آرومه. فقط من هستم و تو.» یه شب بارون میاومد. توی آپارتمان نشسته بودم و گریه میکردم. دلم برای خونه تنگ شده بود. برای مامان. برای زندگی معمولی. تایجو اومد. دید گریه میکنم. هیچی نگفت. فقط اومد نشست کنارم. هیچ وقت من رو بغل نمیکرد. نمیذاشت زیاد بهش نزدیک بشم. ولی اون شب، شونهاش رو داد. سرم رو گذاشتم رو شونهٔ سرد و سختش. اشکها رو روی پیراهنش پاک کردم. «چرا منو ول نمیکنی؟» پرسیدم با صدای بغضآلود. «چرا ولت نمیکنم؟» تکرار کرد. مکثی کرد. «چون تو اولین کسی هستی که توی کلیسا از من نترسید. نه از اسمم. نه از تیغهم. از من نترسیدی. تو چشمام رو نگاه کردی. نه به زخمهام.» دستش رو بذاشت رو سرم. سنگین. «چون منِ واقعی رو دیدی. و ندویدی.» من ... من نمیدونستم گریه نکنم یا بیشتر بکنم. «من عاشقتم تایجو.» کلمات از دهنم پرت شدن بیرون، بدون اجازه. بدنش سفت شد. سکوت. بارون. تیکتاک ساعت. «دوباره بگو.» «عاشقتم.» تایجو من رو هل داد. نه محکم. نه آروم. هل داد تا توی چشماش نگاه کنم. اون چشمهای آبیِ زمستونی. ولی این بار یه چیزی توشون بود. یه آتیش سرد. «اگه عاشق من باشی، دیگه مال خودت نیستی. میفهمی؟» «میفهمم.» «دیگه نمیتونی بری. حتی اگه بخوای.» «نمیخوام.» دستش رو گذاشت رو گردنم. فشار مختصر. «قسم بخور.» «قسم.» اون شب، برای اولین بار، لبخند واقعیاش رو دیدم. نه لبخند سردی که به بقیه میزد. نه اون تبسم مصنوعی توی جلسات. یه لبخند واقعی... که از ته دلش میاومد. ولی از ترسناکترین چیزایی بود که تا به حال دیده بودم. چون توی اون لبخند، وعدهٔ عشق بود.
ادامه دارد
پارت۱
اون روزی که توی کلیسای خالی با تایجو شیبا آشنا شدم، هیچکس تو محله جرأت نداشت اسمش رو بیاره. فرماندهٔ بخش پنجم. هیولای نبرد. اونی که با مشت، آدم رو نصفه میکرد. ولی من نمیدونستم. من تازه از شهرستان اومده بودم. ساده و بیخبر. توی اون محلهٔ کثیف و تاریک، فقط دنبال یه پناهگاه میگشتم تا شب رو صبح کنم. در کلیسا نیمهباز بود. رفتم تو. بوی شمع و چوب کهنه میاومد. و اون... اون روی نیمکت اول نشسته بود. دستهاش رو هم گذاشته بود رو زانوهاش. سرش پایین بود. موهاش بلوند طلایی، بلندتر از موهای من. نور شمع میافتاد رو صورتش. وقتی سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد، یخ زدم. چشمهاش آبی بودن. آبی زمستونی. آبیِ عمیق و سنگی. انگار میتونست تا ته وجودم رو ببینه. یه لبخند زد. لبخندی آروم. «چی میخوای اینجا؟» صداش آروم بود ولی یه رعبی توش بود که ستون فقراتم رو لرزوند. «پناه... پناه میخوام. شب شده و جای دیگهای ندارم.» بلند شد. قدش بلند بود. تنومند. مثل یه دیوار. نزدیک اومد. قدمهاش آروم و سنگین. رسید جلوی من. ایستاد. بعد انگشتش رو گذاشت زیر چونهم و صورتم رو بالا آورد تا مجبور بشم توی چشماش نگاه کنم. «خانومها رو تو کلیسا تنها نمیذارن. این جا امن نیست.» «شما هستین دیگه...» گفتم با لرزش. یه لحظه مکث کرد. بعد خندید. خندهای کوتاه و سرد. «بله. من هستم. و تو موندی.» از اون شب، من شدم سایهاش. نه برعکس. تایجو من رو گذاشت توی یه آپارتمان کوچیک بالای یه رستوران. میگفت مال خودشه. هر روز میاومد. اولش فکر میکردم داره حفاظت میکنه. یه غریبه توی محله. ولی بعد فهمیدم... اون نمیذاشت کسی حتی بهم نگاه کنه. یه روز صاحب خونه بهش گفت «دخترخوبیه، خوشگله». اون روز صاحب خونه دیگه دیده نشد. نپرسیدم. جرات نداشتم. تایجو وقتی میخواست مهربون باشه، شیرینترین آدم دنیا بود. برام غذا میآورد. میدونست چی دوست دارم. برنج با تخممرغ نیمرو. چای زنجبیلی داغ. یه بار مریض شدم، تا صبح کنارم نشست. دستم رو گرفت و نبضم رو چک کرد. پیشونیم رو بوسید. «زود خوب شو. بدم میاد ببینم اینجوری.» ولی وقتی عصبانی میشد... خدای من. یه روز یه پسر بچهٔ محله بهم تعارف کرد. یه بستنی. تایجو از پشت سر اومد. دستش رو گذاشت رو شونهٔ اون پسر. «داری به ناموس من تعارف میکنی؟» پسر رنگش پرید. من گفتم «تایجو، بچهس. ولش کن.» نگاهم کرد. اون چشمهای آبی سنگی. بیاحساس. بیرحم. «تو ساکت باش. بعداً با تو کار دارم.» اون پسر رو کشید کنار. در بسته شد. صدایی نیومد. وقتی برگشت، دستش رو با دستمال پاک میکرد. لبخند میزد. «حالا بستنی رو میخوریم با هم.» نشست روبروم. بستنی رو گذاشت جلوی من. من میلرزیدم. «نخوردم؟» «می... میخورم.» قاشق رو بردم تو دهنم. مزهاش تلخ بود. از ترس. تایجو دستش رو دراز کرد و یه تار موی پریشونم رو گذاشت پشت گوشم. «دختر خوب. میدونی چقدر دوست دارم وقتی ساکتی؟ وقتی حرف نمیزنی، دنیا آرومه. فقط من هستم و تو.» یه شب بارون میاومد. توی آپارتمان نشسته بودم و گریه میکردم. دلم برای خونه تنگ شده بود. برای مامان. برای زندگی معمولی. تایجو اومد. دید گریه میکنم. هیچی نگفت. فقط اومد نشست کنارم. هیچ وقت من رو بغل نمیکرد. نمیذاشت زیاد بهش نزدیک بشم. ولی اون شب، شونهاش رو داد. سرم رو گذاشتم رو شونهٔ سرد و سختش. اشکها رو روی پیراهنش پاک کردم. «چرا منو ول نمیکنی؟» پرسیدم با صدای بغضآلود. «چرا ولت نمیکنم؟» تکرار کرد. مکثی کرد. «چون تو اولین کسی هستی که توی کلیسا از من نترسید. نه از اسمم. نه از تیغهم. از من نترسیدی. تو چشمام رو نگاه کردی. نه به زخمهام.» دستش رو بذاشت رو سرم. سنگین. «چون منِ واقعی رو دیدی. و ندویدی.» من ... من نمیدونستم گریه نکنم یا بیشتر بکنم. «من عاشقتم تایجو.» کلمات از دهنم پرت شدن بیرون، بدون اجازه. بدنش سفت شد. سکوت. بارون. تیکتاک ساعت. «دوباره بگو.» «عاشقتم.» تایجو من رو هل داد. نه محکم. نه آروم. هل داد تا توی چشماش نگاه کنم. اون چشمهای آبیِ زمستونی. ولی این بار یه چیزی توشون بود. یه آتیش سرد. «اگه عاشق من باشی، دیگه مال خودت نیستی. میفهمی؟» «میفهمم.» «دیگه نمیتونی بری. حتی اگه بخوای.» «نمیخوام.» دستش رو گذاشت رو گردنم. فشار مختصر. «قسم بخور.» «قسم.» اون شب، برای اولین بار، لبخند واقعیاش رو دیدم. نه لبخند سردی که به بقیه میزد. نه اون تبسم مصنوعی توی جلسات. یه لبخند واقعی... که از ته دلش میاومد. ولی از ترسناکترین چیزایی بود که تا به حال دیده بودم. چون توی اون لبخند، وعدهٔ عشق بود.
ادامه دارد
- ۱۹۲
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط